هر حادثه و مصیبتتی دارای علتی است
هر حادثه و مصیبتتی دارای علتی است.
در گذشته بسیاری از حوادث و مصیبتها و هرگونه اتفاقی را که علت آنرا نمیدانستند به خداوند نسبت میدادند و میگفتند خواست خداوند است و یا میگفتند اتفاق و تصادف میباشد. (یقول الاتفاق جاهل السبب) کسانی معتقد به اتفاق و تصادف میشوند که جاهل به اسباب و علل هستند چرا که هیچ معلول و حادثهای اتفاقی نیست مگر آنکه علل و عواملی مخصوص به خود دارد چه اینکه ما آنها را بدانیم یا ندانیم اگر فرزندی متولد میشود بخاطر عوامل وجودی اوست و اگر معلول به دنیا میآید نیز مربوط به عواملی است که شاید پدر و مادر هم از آن بیاطلاعند و از این جهت آن را به خداوند نسبت داده بدون توجه به اینکه این اعتقاد با عدالت خداوند منافات دارد. مریضیها دارای علت است و از همین جهت به پزشک مراجعه میشود تا دفع علت کند، پزشک شفا دهنده نیست چرا که (اذا مرضت فهو یشفین) مریض شدن از طرف خود انسان است که در اثر پرخوری و بی انضباطی و یا جهل به بسیاری از مسائل بهداشتی و اندازه و نیاز بدن و غذاشناسی و یا رعایت نکردن آنها بیماری عارض میشود که غالبا از ناحیه خود شخص میباشد. اگرچه در بعضی موارد خارج از اختیار و انتخاب خود انسان بوده مثل امراض ارثی و غیره و معالجه مرض با مراجعه به پزشک جهت یافتن علت مرض و به هم خوردن تعادل مزاج میباشد و پزشک با تشخیص مرض و علت آن و اینکه با چه دارویی میتوان تعادل را به مزاج برگرداند. پس همانطور که مرض علت دارد، شفا یافتن نیز علت میخواهدو اینکه وقتی من مریض میشوم که سبب مریض شدن از خود من میباشد دارو و خواص ادویه هم از خداست و کار پزشک تشخیص مرض یعنی کمبود و نیز تشخیص و شناسایی دارو ئیست که آنرا علاج کند. (اذا عرفت ذلک فاعلم)
با توجه به مطلب فوق مساله مرگ هم از همین مقوله است، یعنی همینطور که برای پیدایش و تولد یک انسان عوامل خاصی باید وجود داشته باشد، برای مرگ هم عواملی دانسته و یا ندانسته به اختیار و یا بدون اختیار و پدید آمدن اختلال در مزاج و عدم توانایی برای رفع آن موجب ناتوانی پدید آمده و با از کار افتادن قلب از ضربان و سایر قسمتهای مربوطه بدن، مرگ فرامیرسد. پس مرگ هم مربوط به علل و عواملی است که با تحقق آنها مرگ فرامیرسد، نه آنکه مرگ اشخاص مستقیماً به خواست خدا منتسب گردد، و خداوند که عالم به همه عوامل و علل میباشد آنرا میداند (نه آنکه میخواهد). (وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ ۚ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ۚ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ) انعام 59
گنجینههای غیب نزد خداوند میباشد و بجز او کسی نمیداند و هرآنچه در خشکی و دریاست میداند و هیچ برگی از درختی نمیافتد مگر اینکه آنرا میداند و هیچ دانهای در تاریکی زیر زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتاب مبین که همان قوانین حاکم بر کل نظام خلقت بوده، میباشد-(همهچیز را به علم خداوند نسبت داده نه اراده و خواست او) یعنی او میداند نه اینکه میخواهد.
خداوند همهی پنهانیها را به علم خود منتسب نموده نه به خواست خود.
قضا و قدر
تقدیر یعنی اندازه دادن که وقتی علل و عوامل برای پدید آمدن معلول محقق شد یعنی علت آن تامه شد، تحقق معلول قطعی است که آن را قضا گویند. پس هر حادثه و اتفاق معلول علل آن حادثه میباشد، بیشتر مردم بهخاطر ندانستن و جهل به عوامل، آنرا به خداوند نسبت میدهند، درصورتی که خداوند خالق طبیعت و خواص اشیاء و ارتباط آنهاست که همه سنتهای الهی هستند که حاکم بر جهانند. (لَن تَجِدَ لِسُنَهِ الله تَبدِیلا) پس اگر کسی مریض شد مرض او مربوط به علل و عواملی است که خود او بهوجود آورده و یا ارثی و یا محیطی که خارج از اختیار خود او بوده و یا سوء تربیت و فقر و امثال آن میباشد. پس تقدیر یعنی اندازه دادن به علل و عوامل برای پدید آمدن حادثه از روی علم و آگاهی و یا از روی جهل و یا بی اختیاری بوده (قضا یعنی تحقق کامل علل و عوامل و نبودن مانع برای پدید آمدن حادثه قطعی است و از جمله عوامل: صدقه دادن، صله رحم، دعا و توجه به خداوند و فراهم نمودن اسباب و عوامل طبیعی که فوق همه عوامل اراده خداوند است که (اِذا قَضی اَمراً اَن یَقولَ لَه کُن فَیَکون) اینجا دیگر مسئله عوامل طبیعی در کار نیست بلکه بر خلاف عوامل طبیعی و فوق آن کار می کند و همین است که گاه دیده شده( أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ)(نادی ربه نداء خفیا)
مَّا اَصَابَکَ مِن حَسَنه فَمِنَ اللهِ وَ مَا اَصَابَکَ مِن سَیئَه فَمِن نَّفسِکَ .
وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا ۚ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا (نساء 74)
هر خیر و خوبی که به انسان برسد از خداوند است و هر بدی که به انسان برسد از خود اوست. آنجا که خیر و خوبی به انسان برسد لطفی است از طرف خداوند که انسان را در راه رسیدن به آن از علم و آگاهی و فراهم کردن زمینه ها و شرایط مساعد یاری نموده و در مقابل هر بدی که به انسان می رسد در اثر جهل و نادانی پیروی نکردن از سنن الهی حاکم بر جهان می باشد که خلاصه آن می شود جهل و نادانی و بی توجهی به عواقب کارها که موجب افتادن در ورطه هلاکت و بدبختی برای شخص است. کسانی که در خوردن و کارکردن و رانندگی و بی توجهی به شرایط و قوانین و مقررات خود را گرفتار مریضی و معلولیت و بدبختی نموده و بدون آنکه خود را مقصر و یا ناآگاه بدانند آن را به خواست خداوند انداخته و گله میکنند که چرا خداوند برای ما اینگونه مقرر و مقدر نمود، درصورتیکه خود را باید ملامت کنند که از روی جهل و غرور و بی توجهی به چنین بلیه گرفتار آمدند.
پس رسیدن به هر خیر و خوبی لطف خداوند بوده که انسان باید در برابر آن شکرگذار بوده باشد.(ازّمه الامور کلاً بیده) زمام همه ی کارها به دست اوست و هر بدی و گرفتاری که به انسان میرسد اگر دقت کند میفهمد که از ناحیه جهل و نادانی راه را اشتباه رفته و چه بسا هوا و هوسهای زود گذر او را فریب داده در گذشته اگر فرزندی معلول به دنیا می آمد آن را به خواست خداوند میدانستند و یا امتحان و آزمایش برای والدینش. اما با پیشرفت علم و توان پیشگیری از به وجود آمدن فرزندان معلول دیگر جائی برای متهم کردن خداوند باقی نمانده، چرا که با آزمایش های ژنتیکی و غیره مسئله را روشن می کنند. این نادانی و جهالت است که حوادث و مشکلات را به خداوند نسبت داده و خود را مبرا بدانیم که این خود جهالت دوم است. وقتی از اسباب و عوامل بی اطلاع بودیم، حوادث را به اتفاق یعنی بدون سبب می دانیم در صورتی که اتفاق را کسی می گوید که از اسباب و علل و عوامل حوادث ناآگاه است.(یَقُولُ الاِتّفاق جاهِل السبب)
کسی معتقد به اتفاق می گردد که سبب ها را نمیداند.
روایات
یکی از ادله شرعی برای احکام و عبادات اسلامی سنت و روایاتی است که از پیامبر و ائمه علیهم الاسلام به ما رسیده که البته روایاتی برای ماقابل قبول و مورد عمل میباشد که اولاً دارای سند صحیح و معتبر باشد و ثانیاً از لحاظ متن و محتوی معقول و ثالثاً بر خلاف حقایق قرآنی نباشد، پس به صرف این که روایتی در کتابی هراندازه نویسنده آن معتبر و معروف باشد، نمیتوان اتکا نمود بلکه با توجه به اینکه روایاتی از طرف افراد مجهول و یا مبهم و یا بدون سند درستی ذکر شده باشد که میدانیم افراد کذاب و یا جاعل در بین روات بوده، نمیتوان به هر روایتی تکیه نموده و آنرا برای عوام نقل نمود و آنان را به گمراهی کشاند و برای شناخت روات باید به کتاب های مربوطه که درباره رجال و روات نوشته شده مراجعه نمود و پس از تشخیص صحیح از سقیم آن را مورد نقل و عمل قرار داده. مرحوم مجلسی اعلی الله مقامه در نوشتن کتاب بحارالانوار منطورش جمع روایات بوده نه آنکه هرچه ضبط کرده صحیح به نظرش رسیده باشد، مخصوصاً که در ذیل بسیاری از ابواب بحار و روایاتی که ذکر نموده بعنوان (بیان) اظهارنظر نموده و در بعض آن ها خدشه نموده و برای شناخت آن مرحوم بهتر است به کتاب مرآت العقول که در مورد بررسی روایات کافی نوشته مراجعه نمود که به گفته مطلعین از شانزده هزار روایات کافی نه هزار آنرا ضعیف و غیرقابل قبول معرفی نموده و به گفته بعضی محققان روایات معلوم الکذب (از لحاظ محتوی) در کتاب کافی که معتبرترین کتاب روایتی شیعه می باشد وجود دارد پس به صرف اینکه روایتی در بحار امده و یا در اصول کافی وارد شده نمیتوان به صحت آن اعتماد نمود بلکه پس از بررسی سند آن باید به محتوی و متن آن که معقول بوده و مخالف قرآن نباشد دقت نمود. سفیان سوری گفته سی هزار حدیث به نام جابر و از قول او ساخته که روح جابر از آن خبر نداشته (اما بخاطر خوش نام بودن وی آنها را بنام او جعل کرده) کتابی است به نام مزار کبیر به نوشته محمدبن المشهدی که بیشتر زیارتنامه های ساختگی با جمله هایی کفر آمیز و ثواب زیارات را مجلسی از او نقل نموده و پس از او در کتابهای دیگر و از جمله مفاتیح آمده. از جمله روایتی از بن سعد (مجهول الحال) در کافی از قول حضرت امیر نقل کرده که فرموده:سیقتل رجل من ولدی بارض خراسان بالسم ظلماً اسمه اسمی و اسم ابیه موسی بن عمران الا فمن زاره فی غربته غفر الله ذنوبه ما تقدم منها و ما تاخر (بنابراین یکبار زیارت آن حضرت برای آمرزش گناهان گذشته و آینده کافی است) آیا اگر کسی در زمان حیات امام او را میدید و زیارت میکرد گناهانش آمرزیده میشد؟ این چه گناهانی است که به این سادگی آمرزیده شود؟
و این زیارت چه عبادتی است که جبران تمام عبادات انجام نشده گذشته را می کند و اگر طبق این روایت مسئله اینطور باشد انجام عبادات کلاً لغو است چرا که با یک بار زیارت آن حضرت همه گناهان بخشیده می شود.
معنی و توضیح ۱- راوی خبر ابن سعد (مجهول الحال: یعنی شناخته شده نیست) گفته شده. ۲- از حضرت امیر نقل نموده که فرموده به زودی مردی از فرزندان مرا در سرزمین خراسان از روی ستم به وسیله ستم میکشند، هم نام من و نام پدرش موسی (بن عمران) آگاه باشید که هر که او را در غربتش زیارت نمود(در زمان حیات یا پس از شهادت) گناهان گذشته و آینده اش را خداوند می آمرزد.
و نیز در مفاتیح آمده که هرکس حضرت امام رضا یا دیگر از ائمه علیهم الاسلام را زیارت کند و نزد آن نماز جعفر به جای آورد، در مقابل هر رکعتی ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار بنده که در راه خدا آزاد کرده باشد و هزار مرتبه به جهاد قیام کرده باشد... داده می شود؟ ماشاءالله؟ یعنی این قدر حج و عمره بی ارزش اند؟
الناس موتی و اهل العلم احیاء
مردم عموما مرده اند و دانشمندان زنده اند، این گفته مربوط به زندگی دنیایی آنهاست. نه پس از مرگ که به غلط بر قبر بعض علما نوشته شده بگمان اینکه علماء پس از مرگ زنده اند. درصورتیکه که علماء هم مثل دیگران مرده و میمیرند. بنابراین معنی صحیح آن است که در همین زندگی دنیائی آنان که نادانند مرده اند همانند مردگان بدون خاصیت میزیند چرا که روح خود را به دانش زینت نداده اند در حقیقت عالم در بین مردم همانند شخص بیداری است که شاهد در خواب بودن دیگران است او میفهمد که مردم دچار چه خرافات و کارهای ناروا و بیهوده ای هستند در صورتیکه خود آنان نمیدانند زنده بودن عالم نه پس از مرگ که در زندگی است.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ (انفال ۲۸)
ای مومنین اجابت کنید دعوت خدا و رسولش را به آنچه مایه حیات شماست اما چرا مردم نمیپذیرند چون آگاهی کامل از معنی حیات و دین را ندانسته اند و بیشتر خود را سرگرم خرافات نموده اند و به همین جهت بیشتر دنبال افراد ساده اندیش و خرافاتی را می گیرند که گفته شده دیندار آن ناشناس برای جامعه مضرند چرا که دین دارند و مورد توجه عده ای هم هستند اما چون خودشان حقیقت دین را ندانسته و در جهل هستند، و چه بسا خود را عالم هم می دانند اما دیگران را به گمراهی بیشتر سوق داده اند حضرت موسی علیه السلام از همراهی خضر از او میخواست که تُعَلِمنِی مِمّا عُلَّمتَ رُشداً از آنچه در راه رشد به تو آموخته اند به من یاد بده یعنی به دانسته های خود قناعت نباید کرد چرا که فوق کل ذی علم علیم این همه کتابهایی که بزرگان شیعه و غیره نگاشته اند که اگر انسان تمام عمر را صرف مطالعه آنها کند به جایی نمی رسد در محضر امام صادق(ع) کسی را تمجید می کردند که چقدر نمازهای طولانی می خواند... فرمود عقل و آگاهی او چگونه است یعنی غیر از عمل رشد و آگاهی لازم است خودتان را بخواب و بی نیازی از علم و عالمان ندانید دنبال رشد و علم و درک صحیح دینی باشید.
ثُمَ اُلی مَرجِعُکُم فَاُنَبَّئُکُم بِما کُنتُم تَعمَلُونَ
تعبیر (انبئکم) و (ننبئکم) و مشتقات آن در بیش از بیست مورد در قرآن گواه آن است که حقیقت اعمال در قیامت آشکار می گردد و آنچه ما در اینجا از اعمال ظاهری انجام می دهیم حقیقت آن برایمان آشکار نیست چون اگر از حقیقت آن خبر می داشتیم و می فهمیدیم ارجاع به قیامت نمی داد. اِلَیّ مَرجعِکُم فَاُنَبِئُکُم که پس از رجوع بحق، حقیقت و باطن اعمال خود خبردار می شویم توضیح همانگونه که عمل کشت گندم و امثاله با برداشت آن و کیفیت آن مغایر است آن یکی پاشیدن بذر و دیگری فراهم شدن رزق می باشد که از نظر فرد ناآگاه دانه زیر خاک کردن هدر دادن است غافل از آنکه کسی که می کارد می داند و امید چندین برابر شدن آنرا دارد. از این جهت فرد مومن انفاق می کند در عین اینکه شاید خودش نیاز داشته باشد بدون آنکه بخواهد کسی متوجه شود و یا ببیند زیرا توجه دیگران و اخفاء آن تاثیری در کار او ندارد او خوشه های آینده را می بیند نه نگاه بینندگان را.
وقتی مومن ثمره اعمال خود را در آخرت میبیند حسرت می خورد که چرا بیش از این می توانسته و انجام نداده و غیر مومن که عمل صالحی ببار نیاورده اعمل ظاهری او هم هباء منثورا می گردد. الدنیا مزرعه الاخره قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً
الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً
أُولئِکَ الَّذِينَ کَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلاَ نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْناً (کهف 105)
چه بسیارند کسانی که زحمت کشیده و کار می کنند و می پندارند که کار خوب می کنند (اما چون نه علم دارند و نه از عالم استمداد می کنند) هیچ وزنی برای اعمال آنان نخواهد بود چقدر مال و عمر خرج می کند برای چیزی که مرضی خدا نیست اما چون علم و آگاهی ندارند آنرا عمل خیر دانسته در صورتیکه نیت خیر داشتن کافی در خیر بودن عمل نیست همانطور که عمل خیر را به نیت غیر خدا انجام دادن خیر نیست پس عمل خیر با نیت خیر عمل صالح میگردد اصحاب سعیر می گویند اگر گوش داده بودیم و درک کرده بودیم از اصحاب سعیر نبودیم فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعیر
بزرگترین حادثه قیامت(فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید)
و وجدوا ما عملو حاضرا لایغادر صغیره و لا کبیره الا احصیها
کار خدا برای خدا کردن عبادت
کار خدا برای غیر خداکردن ریا و شرک
کار غیر خدا برای خداکردن بی حاصل
کار غیر خدا برای غیر خدا کردن دنیا
حیات زمین، حیات انسان ها در زندگی، حیات در قیامت
حیات زمین
وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَىٰ بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ كَذَٰلِكَ النُّشُورُ (فاطر 9)
خداوند است که می فرستد بادها را تا حرکت دهند ابرها را تا آبیاری کنند(ببارند) و زنده کنند زمین های خشک و بدون گیاه را پس از مرده بودن نشور و زنده شدن در قیامت این چنین است. در سوره ی ق ۱۱ پس از بیان آمدن باران و سبز شدن گیاهان می گوید (کذلک الخروج) و در سوره فصلت ۳۹ پس از همین مقدمه گوید (إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۚ إِنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)
همان کسی که زنده می کند زمین های مرده را حتما زنده می کند مردگان را که او بر هر چیزی تواناست.
پس حیات زمین و زنده شدن آن به وسیله باد و ابر و باران انجام می گیرد که تخمه ها و ریشه گیاهان موجود در زمین به جنبش در آمده و سبز شد و موجب حیات زمین می گردد اما زنده شدن مردگان که نشور و خروج و زنده شدن آنان می باشد. مشابه همان زنده شدن زمین با مقدماتی که انجام می شود ذرات موجود از انسان ها در دل خاک به حرکت آمده و زنده می شوند که اِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیر
و حیات انسانها در زندگی دنیا (من عملاً صالحاً من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیوه طیبه). هر که عمل خوبی انجام دهد چه مرد و چه زن به شرط داشتن ایمان او را حتماً زنده می کنیم به زندگی پاکیزه. عمل وقتی صالح است که برخاسته از ریشه ایمانی باشد وگرنه نمیتواند صالح باشد و حیوه طیبه همان آرامش روحی و امید و توکل بر خداوند و خود را از او دانستن می باشد که این مربوط به زندگی دنیائی بوده، وگرنه اجر عمل صالح مربوط به آخرت است. ضمناً صلاحیت عمل همان پذیرفتن دعوت و دستورات می باشد که (اذا دعاکم لما یحییکم). پس عمل به دستورات الهی همان عمل صالح است که موجب حیات طیبه در دنیا و اجر جزیل در آخرت می باشد.
مراحل خلقت و سیر انسان
وَ لَقَد خَلَقنَا الاِنسَانَ مِن سُلَالَه من طین ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقنا اخر فتبارک الله احسن الخالقین ثم انّکم بعد ذلک لمیّتون ثمّ انّکم یوم القیامه تبعثون - مومنون ۱۱
ترجمه: آفریدیم انسان را از چکیده و خلاصه ای از خاک سپس قرار دادیم او را به صورت آبی در جایگاهی که امکان پرورش آن را داشته باشد(رحم) سپس آن نطفه را به صورت علقه و علقه را به صورت مضغه در آوریم سپس مضغه را به صورت استخوان ها در آوریم سپس با گوشت پوشاندیم پس بلند مرتبه است خداوندی که بهترین آفرینندگان است سپس شما بعد از این خواهید مرد. آنگاه روز قیامت برانگیخته خواهید شد.
نکته ها ۱-در مورد خلقت انسان از عصاره ای از خاک و آفرینش مضغه از علقه و آفرینش عظام از مضغه کلمه (خلقنا) آمده یعنی اراده مستقیم خداوند نبوده بلکه مربوط به عوامل مقرره از طرف خداوند می باشد که با ضمیر (نا) آمده
۲-در مورد قرار گرفتن نطفه در رحم کلمه (جعلنا) بکار رفته نه خلقنا که این یک قانون است.
۳-پس از طی مراحل مختلف مذکور (فکسونا) آمده که رویش گوشت را بر استخوان ها متذکر شده
۴-پس از طی همه این مراحل که به صورت انسانی کامل در آمده (انشانا) آمده که اعجاب انگیزترین موجود پدید آمده فلذا خداوند به خود دست مریزاد گفته و خود را به عنوان احسن الخالقین یاد کرده.
۵- سپس در پایان باید بدانید که این زندگی دنیائی جای ماندن نیست همانطور که از هر مرحله به مرحله دیگر راه یافتید از این مرحله هم میمیرید اینجا دیگر خلق و جعل نیست بلکه لازمه این آفرینش مرگی است که در پی خواهید داشت(قدّرنا بینکم الموت)
6-سپس باید بدانید که مرگ هم پایان انسان نیست بلکه مجدداً روز قیامت زنده و محشور خواهید شد برای همیشه که آنجا دیگر پایانی نیست.
۷- در همه موارد مذکور در آیه تنها مرگ را به خود انسان نسبت می دهد یعنی مرگ مربوط به شرایط جسمی و تغذیه و شغل و هوای سالم برای تنفس و بسیاری از عوامل دیگر می باشد که با بی توجهی و یا جهل و یا اختیار نداشتن به آنها مدت عمر هرکس و مرگ او را رقم می زند.
۸- بین مرگ در دنیا و بعثت در قیامت را به عنوان فاصله قرار داده(و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون)
نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ
عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لاتَعْلَمُونَ
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لاتَذَکَّرُونَ ( واقعه ۶۲)
مائیم که مرگ را میان شما مقدر کرده ایم و ما هرگز ناتوان نیستیم تا آنکه امثال شما را بجای شما بیاوریم و شما را در وضعی که نمی دانید (نطفه و علقه و مضغه ... و آمدن به دنیا آگاهید پس چرا (در آفرینش جدید در قیامت) نمی اندیشید) یعنی باور کنید که یک آفرینش جدید متفاوت با این خلق را در پیش دارید همانطور که تبدیل نطفه بی مقدار به یک انسان کامل و قوی خارج از درک و قدرت انسان میباشد.
آینده او که خلقی جدید کاملا متفاوت هم با این خلق می باشد در راه است از آیات بعد استفاده می شود که دانه ای که در خاک می رود با گیاهی که از آن می روید کاملا متفاوت بوده گرچه همان است با همان خصوصیات قبلی اما نه آنست چون خصوصیات دیگری پیدا کرده انسانهایی هم که به خاک می روند وقتی سر از خاک برداشتند در قیامت در عین اینکه همان انسان است اما با خصوصیات و شرایطی متفاوت که (نُنشِئُکُم فِیما لا تَعلَمون)(واقعه)
خلق و امر
أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ (اعراف 54)
آگاه باشید که برای او و از اوست آفرینش (جهان محسوس و عالم مادی) وعالم امر(که نا محسوس و از دایره علل و عوامل عادی خارج بوده) و پر برکت است الله که پروراننده هر دو جهان خلق و امر است قانون علت و معلول که یک قانون فلسفی تمام و کامل و عقلی و منطبق با موازین خلقت بوده در بر گیرنده تمامی حوادث و پدیده های جاری در این جهان می باشد توضیح — اینکه گاهی علل و عوامل برای پیدایش یک حادثه وپدیده محسوس و معقول و عادی به نظر می رسد که پذیرفتن آن هم ساده و آسان است و از باب اینکه هر معلولی دارای علتی است که می توان آن را جستجو نموده و قبول کرد که اینگونه علل و عوامل مربوط به عالم خلق می باشد اما بعضی از پدیده ها و حوادث هستند مخصوصا در بعضی آیات قران که چون علل ظاهری ندارند وبر خلاف جریان عادی بوده و گاهی آن را (آیه،کلمه،معجزه)تلقی می کنند وگاهی بعضی آن را یک امر واقعی و حقیقی ندانسته و برای آن توجیهاتی غیر معقول می کنند و گاهی آن ها را مثال ومثل میدانند اما با دقت در آیات شریفه می توان به این نظر رسید که آنها دارای علل واقعی هستند اما نه محسوس و عالم خلقی بلکه نا محسوس و از عالم امر که فقط اراده خداوند که علت العلل و فوق همه علت ها می باشد و چون ما ها معمولا علت ها را از عالم محسوس دیده و گرفته ایم گمان کرده ایم که همه ی علت ها باید محسوس باشد در صورتی که اصل علت ها غیر محسوس می باشد (انما امره اذا اراده شیئا ان یقول له کن فیکون ) باردار شدن همسر نازای حضرت ابراهیم پس از بشارت فرشتگان به اسحاق و پس از آن یعقوب موجب تعجب و باور نکردن آن زن گردید چرا که با علل عادی غیر ممکن به نظرش میرسید قالت یا ویلتی الد و انا عجوز وهذا بعلی شیخا ان هذا لشیء عجیب
امر الله همان اراده خداوندی است که فوق همه علل بوده و می باشد بدون اسباب و علل عادی و معمولی ونیز درباره قوم لوط که وارد شدن فرشتگان بصورت جوان های زیبا بر آن حضرت موجب ناراحتی وی گردید چرا که آنها را نشناخت و قوم به دنبال آنان به راه افتادند و خواسته ای داشتند که موجب شرمندگی حضرت لوط گردید همانند پرندگانی که با حرص و ولع به دنبال طعمه می گردند و به تور صیاد گرفتار می شوند (فلما جاء امرنا جعلنا عالیها سا فلها و امطرنا علیها حجارة من سجیل منضود) و داستان حضرت مریم که وقتی در برابر خود مرد جوانی را دید که چون پنداشت او انسان است ناراحت شد تا انکه به او گفت نگران نباش (اَنَا رَسولُ رَبَّکَ لِاَ هَبَ لَکِ غُلَاما زَکِیاً) که من فرستاده خداوند تو هستم تا فرزند پاکی به تو ببخشم
واما سخن گفتن حضرت عیسی پس از تولد و پس از سوال اینکه پدر تو کیست
(قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا ) گفت من بنده خدایم که کتاب بر من نازل خواهد شد و مرا پیغمری قرار خواهد داد خود این سخن گفتن آن هم چنین سخنی یعنی کاری به پدر من نداشته باشید بلکه من بنده خدایم و خبر از کتاب و نبوت دادن امر اراده خداوند است برای به فعلیت رساندن ما بالقوه بوده نظیر دانه گندمی که اگر میشد او را به سخن در آوریم و از او سوال کنیم که تو اکنون که رفتی زیر خاک در آیند چه خواهی شد می گوید من سبز میشوم و ساقه میکنم و پس از آن خوشهای پر دانه ببار می آورم = ما بالقوه را بالفعل کردن نه از دانه گندم است و در حقیقت خبر است از آینده و انچه بر خلاف جریان عادی است در این مورد تنها سخن گفتن طفل قبل از وقت معمول آن می باشد.
سخن گفتن خداوند با موسی کلیمالله یا موسی اناالله شنیدن تخیل نیست چراکه خداوند با کسی حرف نمیزند و یا کسی تحمل شنیدن کلام مستقیم خداوند را ندارد . از این جهت صدا را به گمان خود از دل درخت شنید یعنی خداوند صوتی را ایجاد نمود و موسی شنید و پنداشت که خداوند بر مثال انسان ها با او حرف میزند آیا اگر کس دیگری آنجا بود آن صدا را می شنید ؟قطعا نه
موسی وقتی از مصر خارج شد یک قاتل فراری بود که هیچ چیز با خود نداشت حتی غذایی که بخورد تا وارد مدین شد و گفت رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر سپس خدمت شعیب وارد شد اکنون که وس از ده سال از ندین به طرف مصر باز می گردد صاحب زن و فرزند وسرمایه از طرف شعیب و مقام نبوت از طرف خداوند و مسئولیت بزرگ اِذهَب اِلی فِرعَونَ اِنَّهُ طَغُی دارد.
دو نکته از داستانهای مذکور استفاده می کنیم .
نکته اول : اینکه در همه داستانهایی که بر خلاف جریان عادی انجام شده فقط کلمه امر الله امده یعنی امر و اراده خداوند بوده که متحقق شده
نکته دوم : اینکه فرشته جسم ندارد و اگر به صورت انسانی مجسم مشاهده می شود معنی آن مجسم شدن فرشته نیست بلکه به چشم ان بیننده که گاه تنها یک شخص بوده مثل حضرت مریم که اگر دیگری آنجا بود او چیزی نمی دید و گاه افراد متعددی می بینند مثل داستان حضرت ابراهیم و همسرش و گاهی حتی ناپاکان مثل قوم لوط میبینند .
اینها همه از نوع (تمثیل) می باشد یعنی به چشم و نظر آنان مردی جوان دیده می شود و گرنه مردی و جسمی در کار نیست کلمه تمثّل از باب تفعل از ماده مثل می باشد یعنی خود را مثل دیگری قرار دادن می باشد و یا تصور مثل نمودن.
تخیّل
ان گاه که حضرت موسی در برابر سحر ساحران قرار گرفت در خود احساس ترس نمود چون پنداشت که آن سحر ها در حرکت و جنب وجوش هستند به او گفتیم نترس که تو برتری(طه 66-67-68)
موسی نمی دانست چه خواهد شد و گرنه نمی ترسید و بلعیدن عصا آن سحر ها را نیاز موده بود و از طرفی هم عصا چنین قدرتی نداشت و برای اینکه خداوند به ساحران و دیگران بفهماند که این ها واقعیت ندارند بلکه یک نوع چشم بندی است با کلمه تخیل تعبیر نموده یعنی به نظر و در خیال بینندگان چنین می آمد و گرنه حقیقت نداشته و به همین جهت اولین کسانی که به موسی گرویدند خود ساحران بودند چون واقعیت را دریافتند که این امر و اراده خداوند است.
فرق تمثل با تخیل آن است که تمثل (المصور علی مثال غیره) تصور کردن چیزی را بر مثال غیرش یعنی مثلی برای آن تصور هست و به نظر بیننده آن مثل آمده ولی در واقع آن نیست حضرت مریم جوانی را دید به تصور اینکه او واقعا انسانی است در صورتیکه او انسانی نبود بلکه مثل و مثال انسان بود .
اما در تخیل صرفا یک تصور غلط بدون واقعیت ( کالصورة المتصورة فی المنام و فی المراة و فی القلب بعید غیبوبة المرئی) وبه همین جهت متکبر را خیلاء گویند یعنی متکبر برای خود تصور فضل و برتری می نماید در صورتی که آن برتری متصور واقعیت ندارد.(مفردات راغب)
ندانستن وقت مرگ
یکی از تفضلات و رحمت های الهی این است که انسان وقت مرگ و پایان مدت عمر خود را نمیداند چون اگر انسان ها وقت مرگ خود را می دانستند زندگی برایشان تلخ و ناگوار می شد هر کسی می گفت من که تا فلان وقت بیشتر زنده نیستم برای چه تلاش کنم برای چه کار کنم و همین موجب بهم خوردن نظم اجتماعی و ناکامی بلکه تلخکامی انسان ها می گردید.
انسان ها اکنون چون از زمان مرگ خود بی اطلاعند به هر کاری و هر مسافرتی و هر تلاش و تنوعی در زندگی می پردازند بدون دغدغه خاطری چون از وقت مرگ خود بی اطلاعند بطوری که اگر می دانست در این مسافرتی که می رود در اثر تصادف کشته می شود هرگز اقدام نمی کرد و برای فرار از مرگ به این مسافرت نمی رفت و همچنین اگر هر کسی از مدت عمر خود مطلع می شد
کسی که از خود مسکنی نداشته و خانه ای را مثلا برای مدت یکسال اجاره می کند و می داند که پس از یکسال از آن خانه بیرون خواهد رفت کمتر به آن خانه توجه خواهد داشت و به مشکلاتی که در آن خانه هست بی اعتناست زیرا آن را محل سکونت قطعی و دائمی خود نمیداند و هر روز ی که میگذرد خود را یک روز به بیرون رفتن از آن خانه نزدیک تر می داند و مرتبا به فکر خانه بعدی خواهد بود حال اگر مدت عمر و بقاء خود را در این دنیا قهرا هر روزی که بر او می گذرد یک روز خود را به مرگ نزدیکتر می داند و از همین جهت نسبت به این زندگی و مشکلات آن بی توجه بوده و ضمنااز هر گونه کار و کوشش و آینده نگری بی اعتنا می باشد و طبیعتا نظام اجتماعی و تلاش و کوشش برای جمع مال و فعالیت بیشتر رکود پیدا می کند و دل مردگی و نا امیدی به زندگی عمومی شده اما لطف خداوند آن است که چون انسان ها از مرگ و مدت عمر خود بی اطلاعند به کار وتلاش و امید به زندگی و سازندگی این جهان مشغولند اگر چه یکی یکی بدرود حیات گفته و برای دیگران فقط عبرتی است اما نه به آن صورت که آنان را از تلاش و کوشش و علاقمندی به دنیا و زندگی باز دارد هر کس با هر اندازه عمری که می کند باز امید به آینده و ادامه عمر خود دارد کسی که در سن 60سالگی مثلا می میرد اگر از اول بداند که مدت عمر او 60سال می باشد هر روزی که از عمر او می گذرد خود را یک روز به مرگ نزدیکتر میداند و به همین اندازه علاقه اش به زندگی و تلاش کمتر خواهد شد که این موجب رکود و افسردگی وبی نشاط بودن ،زندگی خواهد بود.
ترس از مرگ
عوامل مختلفی دارد از جمله :
1- اینکه نمی دانیم کجا می رویم همانند جنینی که مایل به آمدن به دنیا نیست چون نمی داند کجا خواهد آمد و اصلا در آن شرایط نمی تواند بفهمد که کجا خواهد آمد و همانطور که مسائل و وضع این دنیا برای دنیا یی جنینی کاملا متفاوت می باشد مسلمأ وضع عالم آخرت هم با این جهان متفاوت است چون اگر بدانیم جائی که می رویم بهتر از جائی است که در آن هستیم نه که ناراحت نیستیم بلکه طالب و مشتاق آن خواهیم بود کودک پس از آمدن به این دنیا و درک سعه و آسایش و سایر خصوصیات این زندگی مشتاق به آن و سرگرم مسائل آن خواهد شد و از همین رو دیگر مایل برگشتن به آن جایگاه و آن زندگی قبلی نخواهد بود اگرچه اصلا برگشتن غیرممکن است و تازه میفهمد ( اگر به یاد داشته باشد) که در چه شرایط سختی گرفتار بوده و آن را زندگی می پنداشته شاید از همین رو است که گذشتگان مایل به برگشتن به این دنیا نیستند مگر آنکه (لَعَلیَّ اَعمَل صَالِحاً فِیما تَرَکت) شاید عمل صالحی که در گذشته انجام نداده تدارک کند نه آنکه بودن در این جهان برای آنان لذتی داشته باشد و یا مایل به بودن در آن باشند، چرا که آن را مزبله ای توام با ناملایمات یافته اند و اساساً برگشتن غیر ممکن خواهد بود.
۲- دلبستگی به دنیا و جداشدن از محبوباتی که انسان را گرفتار آنها نموده از همسر و فرزند و دارائیها و امثاله که جداشدن از آنها را برای خود ناگوار میداند.
۳- گاهی ترس از مرگ به خاطر اعمال و رفتار ناشایست و مظالمی که مرتکب شده می باشد که راه حل آن توبه است (وَ اِنیَّ لَغَفارُّ لِمَن تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالحاً)
۴- به علت عدم اعتقاد به حیات پس از مرگ و قیامت می باشد که مرگ را نابودی پنداشته از این جهت از مرگ وحشت داشته و خلاصه اینکه اگر انسان معتقد به قیامت و حیات واقعی پس از مرگ باشد و زندگی بداند و مظلمه ای هم نداشته باشد و یا اگر داشته جبران نماید و بداند که (عش ما شئت فانک میت و احبب ما شئت فانک مفادقه و اعمل ما شئت فانک ملاقیه) ترجمه: زندگی کن هرگونه که خواهی ولی بدانکه بلاخره میمیری و دوست بدار هرکه را خواهی ولی بدانکه از او جدا خواهی شد و هرکاری میخواهی بکن ولی بدانکه او را ملاقات خواهی کرد.
ازدواج برای آرامش
و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم مّودّهً و رحمه انَّ فِی ذَلِکَ لَآیَات لّقَوم یَتَفکرونَ
از نشانه های (قدرت نمائی) خداوند است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرام گیرید و میان شما محبت و شفقتی قرار داد. قطعاً در این (تدبیر عجیب) برای مردمی که می اندیشند نشانه هاست، هدف از ازدواج رسیدن به آرامش و راحتی است اما چرا در جامعه کنونی ما برای خیلی ها مشکلی بزرگ شده، چون ما مقررات اسلام در مورد ازدواج را مراعات ننموده و به جای آن از رسومات غیر معقول و غیر لازم پیروی کرده ایم. ۱- جهیزیه های زیاد که گاهی با ناتوانی خانواده آنان را به زحمت میاندازد برای چشم و هم چشمی و فخر فروشی های موهوم که چه بسا اصلاً جائی مناسب برای آن ها نداشته باشند. ۲- مهریه های سنگین برای محکم کردن ازدواج و بستن دست و پای مرد مُطیع قرار دادن او و به رخ دیگران کشیدن و مترسکی برای شوهر و سکوت و تسلیم کردن او در برابر هرگونه خودخواهی و تخلف زن.
راه نجات
تنها رجوع به سیره اسلام که همان تهیه جهیزیه ای مختصر به اندازه ضرورت آن هم از طرف مرد با مهریه ای که باید نقداً پرداخت گردد که در این صورت به خانواده زن تحمیلی نخواهد بود و مرد هم توقعی بی جا نخواهد داشت و ضمناً با پرداخت مهریه نقداً از طرف مرد جائی برای دعوا و درگیریهای بعدی نخواهد گذاشت و مهمتر از همه اینکه اگر نباشد که مهریه نقد پرداخت شود خود به خود موجب تقلیل و کاهش مهریه می گردد و اساساً مهریه هدیه ایست از طرف مرد به زن و نسیه بودن آن بی معناست و اصلاً عامل سنگینی و زیادی مهریه همان نسیه بودنست
نشوز مرد و انجام ندادن وظایفش در مقال زن
و ان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا و الصلح خیر و احضرت الانفس الشح و ان تصلحوا و تتقوا فان الله کان بما تعملون خبیر (نساء ۱۲۸) ترجمه: و اگر زنی از شوهرش ترس نشوز یا اعراض داشت میتوانند با هم سازش کنند چرا که صلح بهتر است و تنگ نظری غریزی است و اگر نیکی کنید و پرهیزکاری پیشه کنید بهتر است. خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
اگر زنی احساس بی میلی و بی توجهی از شوهرش نمود یا اصلا شوهر از او دوری می نمود (به خاطر متعدد بودن همسرانش و یا ازدواج مجدد و یا به خاطر پیری و یا عدم جاذبیت برای شوهر) با هم سازش کنند به این صورت که زن با بخشیدن بعضی حقوق خود مثل هم خوابگی و در کنار او بودن برای باقی ماندن بر ازدواج و یا بذل قسمتی از مهریه و دارائی خود به شوهر برای جداشدن از او که اینگونه سازش بهتر است.
چرا که بعضی مردها با هوس هایی که می کنند و یا تنگ نظری هائی که در ذات آنهاست، موجب ناراحتی زنها گردیده و نباید او را بدون تکلیفی رها سازند، که نه شوهر داشته باشد که با او باشد و نه آزاد باشد تا بتواند به دیگری شوهر کند که در اینصورت اگر به طور صفا و سازش و تقوی را پیشه خود ساخته باهم کنار آیند و یا جدا شوند بهتر است که خداوند غفور و رحیم است.
نشوز زن و انجام ندادن وظایفش در مقابل مرد
و اللاّتی تَخافُونَ نُشُوزَ هُنَّ فَعِظُو هُنَ وَاهجُرُو هُنَّ فِی المَضَاجِعِ وَ اضرِبُو هُنَّ فَاِن اطَعنَکّم فَلا تَبغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً اِنَّ اللهَ کَانَ عَلِیًّا کَبیراً
و زنانی که از ناسازگاری آنان بیم دارید نخست اندرزشان دهید و اگر سود نداد) در بستر از آنان دوری کنید (و اگر سود نداد) آنان را بزنید پس اگر از شما اطاعت نمودند راهی بر زیانشان مجوئید، همانا خدا بلند مرتبه و بزرگاست، برای روشن شدن نشوز زن لازم است به جو جامعه ی زمان نزول آیه توجه شود. جامعه ای که آنقدر فحشا و بی بند و باری در آن علنی و بی پروا بوده که چهار مرد از بین بینندگان میتوانسته اند ببینند و شهادت دهند، بوده اند زنانی که تحت تاثیر جامعه با داشتن شوهر راه بیرون رفتن از منزل می گرفتند که (خوف) و احتمال فساد در آنها میرفته، به خاطر بی رغبتی شوهر به آنان به علت آلوده بودن شوهر به فساد اجتماعی و یا چند همسری و گاهی انتقام گرفتن از شوهر به علت بی بند و باری او و غیره و خلاصه خوف نشوز و بیم انحراف به خاطر بیرون رفتن از منزل و مخصوصاً جاهائی که احتمال فساد داده میشده بر مرد لازمست که از باب جلوگیری از فساد و سالم ماندن خانواده از هرزگی که اگر باز اثر ننمود من باب نهی از منکر او را بزند، آن هم به اندازه ای که اثری از زدن بر بدن او مانند کبود شدن و یا شکستگی پیدا نشود. پس زدن زن برای هر مسئله ای مجاز نیست بلکه فقط در این مورد خاص که رفتن وی از منزل احتمال فساد داده شود آن هم بصورت محدود مجاز است.
نکته در اینجا خوف نشوز مطرح است که باید از آن جلوگیری شود نه تحقق آن که اگر واقع شده باشد دیگر اضربوهن معنی ندارد بلکه مربوط به محکمه و اجرای حد میباشد.
با دقت در روایات مربوط و اینکه خروج از منزل را منوط به اجازه شوهر میکند.
ناظر به این معناست که مرد با غیرتی که نسبت به ناموس خود دارد می خواهد که رفتن زن با اطلاع شوهر بوده باشد برای حفظ او از جاهائی که نباید و یا نمی خواهد برود و برای جلوگیری از تماس های نامناسب و امثاله و گرنه زن کنیز زر خرید نیست او هم انسانیت که باید آزادی و اراده او محترم شمرده شود. بنابراین روایتی که در اصول کافی ج۳ ص ۱۳۲ از امام صادق نقل شده که مردی از انصار در زمان پیامبر برای کاری به مسافرت رفت و با زن خود عهد بست که از خانه اش بیرون نرود تا برگردد، اتفاقاً پدر آن زن مریض شد پس فرستاد نزد پیامبر که شوهرش با او چنین عهدی بسته و فعلاً پدر مریض شده. آیا مجاز است به عیادت او برود. فرمودند بنشین در خانه ات و از شوهرت اطاعت کن تا آنکه مرضش شدت یافت و مجدداً از پیامبر اجازه خواست و همان جواب داده شد تا آنکه پدر از دنیا رفت و مجدداً برای تشییع و خاکسپاری او کسب تکلیف نمود و همان جواب شنید. حال سوال اینجاست که اولاً آیا این گونه عهد بستن رواست و اصلاً لازم الوفاست؟ ثانیاً مگر زن برده است که بتوان او را اینگونه محدود نموده؟ آیا مرد چنین حقی دارد و اگر نه چرا پیامبر او را امضا فرمود؟ ثالثاً چرا پیامبر از حق ولایت خود برای رفع این محدودیت و ارزش گذاشتن به عواطف خانوادگی بین دختر و پدر استفاده ننمود و رابعاً مگر زن به خاطر ازدواج باید همه عواطفش سرکوب شود، خامساً پدری که دختری پرورش داده و به او علاقه مند است، آیا این حق را نداردکه به هنگام مریضی که چه بسا احتیاج کمک و خدمت دارد، دخترش از او عیادت کند و یا در موقع مرگش بتواند حاضر شود. حال باید دید این روایت را بد اینهمه سوال می تواند روایتی معقول و مقبولی دانست و یا ساختگی است؟
اختلاف زن و شوهر
و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا
اگر از اختلاف آن دو (زن و شوهر) بیم جدائی دارید، داوری از کسان مرد و داوری از کسان از زن برانگیزید (تا راه اصلاح را یافته) اگر آن دو مایل به اصلاح بودند خداوند میانشان توافق برقرار میکند و یقین بدارید که خداوند دانا و آگاه است. البته داوری که برای این کار انتخاب میشوند، باید صلاحیت آنرا داشته باشند چرا که هرکسی نمیتواند چنین مسئولیتی را ایفا کند. گاه ممکن است به خاطر ناآگاهی داور انتخاب شده اصلاً اختلاف شدیدتر شده و دیگر قابل اصلاح نباشد و گاه ممکن است کار را به دعوی و درگیری برسانند که موجب کدورت دو خانواده گردد، بنابراین تا جائی که ممکن است باید بکوشند برای رفع اختلاف و ایجاد تفاهم و قبل از هر چیز شناخت ریشه واقعی اختلاف که چه بسا قابل اصلاح نیست و نباید بر آن اصرار کنند.
عوامل اختلاف زن با شوهر
۱- مهریه سنگین که به نظر شوهر او را اغفال نموده و یا ناتوانی خود را از پرداخت دیده و گاهی تهدید زن به درخواست مهریه و یا تفاخر به مهریه که خود را با مهریه ارزش گذاری میکند.
۲- تحمیلی بودن ازدواج از یک طرف و یا هر دو طرف یعنی واداشتن به ازدواج که یکی از زن و مر و یا هر د مایل به آن ازدواج نبوده بلکه و تمایل دیگران و خانواده است که به خاطر مسائلی آنان را وادار به این ازدواج مینمایند که این بدترین نوع ازدواج و موجب پیامدهای بد بعدی خواهد بود حتی گاهی ممکن است به انحراف یکی یا هر دوی آنان منجر شود زیرا شرط اصلی در ازدواج تمایل قلبی و دوست داشتن یکدیگر است.
3- دخالت های بی جای دیگران از دو خانواده که گاهی از روی دلسوزی هم ممکن است باشد اما چون نا آگاهانه است موجب بروز اختلاف و نا خواهی می گردد.
4- شاغل بودن و درآمد داشتن زن و احساس بی نیازی به شوهر مخصوصا که شوهر چندان مورد رضایت زن نبوده و یا توقعات و ایرادات بی جا داشته باشد .
5- نازائی و معلومیت در مرد یا زن که موجب بچه دار نشدن باشد.
6- بعضی مرض ها و یا موانعی که مرد یا زن نتواند میل جنسی خود را ابراز کند زیرا اگر این احساس در بین زن و شوهر و یا در یک طرف نباشد دلیلی بر زندگی مشترک وجود ندارد.
راه نجات
وَإِنْ يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ وَاسِعًا حَكِيمًا (نساء 130)
اگر اختلافات قابل اصلاح از راه نصیحت و ارشاد و توانمند سازی هر یک از طرفین نباشد و زندگی آنان جز ناراحتی و تشویش و غیره نبود چاره ای جز جدا شدن نیست و از اینگونه زندگی جدا شدن نباید موجب ترس و نا امیدی بود چرا که ( اگر جدا شوید بی نیاز می کند هر یک از شما را خداوند از سعه رحمتش زیرا که خداوند دارای رحمت واسعه و داناست) شاید که برای هر یک فرد مناسبتری پیدا شد و زندگی با آرامش و محبت بیشتری پدید آمد.
در پایان لازم است با توجه به شرایط موجود و مهریه های نا معقول، قوانین و مقررات ازدواج باز نگری و اصلاح شود.
1- آیا ازدواج یک نوع خرید همسر است مثل خرید کنیز و برده که هیچ کدام پس از ازدواج هیچ اختیاری از خود نداشته باشد و یا توافق بر یک زندگی مشترک بر مبنای الفت و محبت است تا وقتی که هر دو مایل به ادامه آن باشند و در صورت عدم تمایل هر یک بتواند از دیگری جدا شود.
2- آیا معنی ازدواج (مادام العر بودن می باشد اگر چه تمایل و علاقه بین آنان نباشد و ادامه ان زجر و شکنجه روحی باشد و مگر انسان چند بار عمر نموده و زندگی می کند و مگر نشوز و اعراض غیر از این است بلکه باید به شکلی با سازش از یکدیگر جدا شوند که ( الصلح خیر)
3- اگر چه لازمست ازدواج ثبت دفاتر رسمی شود اما نباید طوری باشد که فک آن نیاز به این همه رفت و آمد و مشکلات اقتصادی و ناراحتی های قانونی داشته باشد که زوجین مجبور به ادامه زندگی این چنینی شوند.
4- مهریه های سنگین که عموما ناتوان از پرداخت آن حتی تا آخر عمر می باشند برای گیر انداختن مردان و چون مرد ناتوان از پرداخت آن می باشد اجبارا باید تحمل کند این چه ازدواجی است؟(مکارم).
5- شوهری که توان پرداخت مهریه را ندارد نباید به زندان بیفتد چرا که 1-زندانی کردن معسر 2-عدم تمکین زن از شوهر 3-عدم قصد پرداخت مهریه از طرف شوهر هر سه خلاف شرع است (مکارم) و اساسا تعهد بر مهریه ای که مطمئنا توان پرداخت آن را ندارد مخصوصا که دختر و خانواده اش بر ان مطلع باشند بی جا و غیر الزام آور است واز این بدتر آنکه به مجرد اجرای عقد بدون هیچ گونه تماسی زن خواهان چنین مهریه ای شود به علت بروز نا خواهی از هر طرف که واقعا غیر معقول و فاجعه است و در نتیجه مدیون شدن و بدون همسرماندن مرد و وحشت از ازدواج دیگر را در پی خواهد داشت.
6- اینکه در زمان پیامبر تخلفات جنسی اینقدر سخت گیرانه مطرح شد و موجب اجرا۶ حد و تشریع حجاب گردید اولا به خاطر بی بند و باری ها وحتی علنی بودن آن و خلاف شان یک جامعه مترقی و دینی بود و ثانیا به خاطر وجود امکانات ازدواج از قبیل 1-ازدواج معمولی که بسیار اسان و مهریه های ارزان بوده .2-ازدواج با کنیزان به اذن مولی که مالک آن بوده و رایج بوده.3-خرید کنیز و استفاده جنسی از آن که در صورت بچه دار شدن حق فروش آن از مالک سلب شده و باید بماند تا از سهم الارث ان بچه آزاد شود چون هیچ فرزندی مالک ابوین خود نخواهد شد وشاید یکی از علل کشتن فرزندان محصول همین نوع ازدواج بوده که کنیز به حالت خود باقی بماند و قابل فروش باشد با توضیح مذکور که برای نظام مند بودن جامعه در مسائل جنسی وجلوگیری از بی بند و باری و هرزگی در مورد تخلف از حدود مقرره باید با اجرای مجازاتهای متناسب از آن جلوگیری نمود
کتاب ها یی را که نمی توان به آنها استناد نمود:
کتاب (ریاض النضره) که چنته خرافات و چرند ها ست و (الصواعق المحرقه) که زنبیلی از تهمت و دروغ است و( سیره الحلبیه) که آکنده از روایات مجعولی است (ونزهه المجالس) که دایره المعارف مزخرفات و نادرستی ها است (مصباح الظلام ) که دیوان هر سخن افترا آمیز و روایات ساختگی است (ص 215ج19 ترجمه الغدیر)
قاضی طباطبایی کتاب (نور العین) را ضعیف و غیر قابل اعتماد و مجهول المولف وصف نمود عاشورا پژو هان به ساختگی آن تصریح نموده اند و داستان طفلان مسلم را منتخب طریحی از ابی مخنف نقل نموده و صدق در امالی ذکر کرده، (و در کتاب آدم از غروی آمده تفسیر علی ابن ابراهیم از اغاز تا پایان مجعول است و همچنین تفسیر منسوب به امام حسن عسگری و عیاشی یروی عن الضعفاء و کتاب جوهری را که مردی بی سواد آن را جمع نمود ، و در مقدمه شرح صحیح مسلم امده که پس از قرآن صحیح ترین کتاب بخاری و مسلم است در صورتی که بخاری که با نام صحیح ذکر می شود محل جمع روایات بی ارزش و معیوب و ساقط است به نقل از (الغدیر ص 709) و در مقدمه التفسیر شبر چنین می گوید اما التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسگری انه مکذوب وما فیه من مخالفة الکتاب کما اشار الیه العلامه فی الخلاصه و غیره نقلا عن تفسیر امام البلاغی ،کتاب معرفت قرآنی( ج 4ص 39) از محمد هادی معرفت چنین گوید اسناد روایات تفسیر اثری شیعه را مورد بررسی دقیق قرار داده اند و اغلب روایات این تفاسیر را بدلیل سندی و متنی غیر معتبر می دانند ایشان تفسیر عیاشی و فرات کوفی را بدلیل حذف اسناد و تفسیر ابن حجام را بدلیل روایات مقطوع السند و تفسیر ابو الجارود را بدلیل ضعیف بودن راوی لانه من زعماء الزیدیه فقد ورد لعنه عن الصادق (ع) و تفسیر نعمانی را بدلیل مجهول بودن مولف و تفسیر عسکری را بدلیل مجهول الحال بودن راوی و تفسیر قمی را بدلیل در بر داشتن روایات ساختگی که یکی از شاگردان مجهول الحال علی بن ابراهیم قمی تالیف نموده نهایتا قریب به اتفاق روایات تفاسیر البرهان بحرانی و نور الثقلین حویزی را بدلیل اسناد ضعیف مرسل و مقطوع السند و ناسازگاری با اصول عقاید و مبانی شریعت و عقل سلیم و علم قطعی فاقد اعتبار می دانند ( مکتب تشیع ص256 امام صادق فرمودند سه نفر بودند که به پیغمبر اکرم دروغ می بستند ( ابوهریره وانس بن مالک و یک ) تفسیر معرفت ذیل ایه 30 بقره پس از نقل اخباری که خلقت انسان را بر اساس دو طینت کفر و ایمان تقسیم نموده می گوید این اخبار با کتاب و سنت نمی سازد لذا باید آنها را طرد نمود ویا بصورت قابل قبولی توجیه نمود.
در کتاب اوائل المقالات از شیخ مفید چنین آمد ه که علی بن ابراهیم قمی گر چه او را ثقه دانسته اند اما از اخبار او غالبا خرافات و غلو آمیز و ضد قرآن است او همان کسی است که به نقل کافی (ان الائمه یعلمون متی یموتون) و از امام نهم در یک مجلس سی هزار سؤال کردند و همه را جواب داد و کتاب سلیم بن قیس ضعیف می باشد چون از طریق ( محمد بن علی صیرفی )کذاب مشهور روایت شده و کتاب سلیم بی تردید مجعول است و در کتاب مشارق انوار النورین فی حقیقه اسرار امیرالمؤمنین نوشته رضی الدین برسی آمده که همهی پیامبران از آدم ابو البشر تا محمد از جانب علی فرستاده شده اند.
استاد مطهری در کتاب خدمات متقابل ص680 نوشته :
1- ابو حنیفه نعمان بن ثابت متوفی 150 ایرانی است که از اعاظم اهل سنت بشمار می رود .
2- محمد بن ادریس شافعی متوفی 204 عرب قریشی است .
3- مالک بن انس متوفی 179 عرب قحطانی است.
4- احمد حنبل شیبانی متوفی 241 از نژاد عرب ولی ظاهرا خاندانش در ایران (مرو ) می زیستند .کلیه کتاب های اهل حدیث سنت بعد از فوت رهبران مذاهب چهار گانه شان و کتاب های احادیث شیعیان بعد از وفات امام یازدهم برشته تحریر در آمد و محتملا امامان شیعه و کتاب های احادیث شیعیان بر تبعیت از دستور اکید خلفای بعد از پیامبر بود که از نوشتن حدیث خودداری می کردند تالیف کتاب های صحاح سته یک قرن و نیم یعنی بین سالهای 256 تا 303 هجری در طول 47 -48 بوده.
تفسیر نمونه ج 7ص53 سمره بن جندب از دروغگویان و کذابین مشهور است و افرادی مانند کعب الاحبار وهب بن منبه که از سرشناسان یهود بودند و سپس اسلام آوردند و خرافات تورات و بنی اسرائیل را این دو نفر به محیط اسلام کشاندند در کتاب عاشورا عزاداری تحریفات از استاد مطهری آمده که حدود پانصد سال قبل زمان صفویه کتابی بنام روضة الشهدا تالیف ملاحسین کاشفی منتشر شد و چون شیعه و مجالس عزاداری امام حسین از روی آن میخواندند اینگونه مجالس به روضه خوانی معروف شد که جهت گریاندن خلق الله از هیچ دروغی فروگذار نشد و چون صفویه از شیعه و مجالس عزاداری ترویج می کردند فلذا روضه خوانی بصورت شغل پر درآمدی ظاهر شد و از آن روز دروغ پردازی معمول شد چون روضه خوان برای اینکه مجلس را کربلا کند می بایست چیز های تازه بگوید که مردم را بگریاند تا در مجالس دیگر از او دعوت شو بناچار دروغ هایی از خود و دیگران می بافد عالمان عوام زده نیز در مقابل مردم عامی یا بایست سکوت کنند که مورد تهمت و ناراحتی مردم واقع نشوند و یا اگر در صدد تصحیح بر می آمدند به عنوان مخالف عزاداری امام حسین محکوم می شدند .گریستن و گریاندن مستحب اما دروغ گفتن حرام مخصوصا اگر موجب ذلت آل الله باشد مرحوم حائری در قم اصلا شبیه خوانی را منع نمود نباید هدف از مجالس تنها گریه بر امام حسین باشد بلکه شناخت راه امام و هدف ان حضرت باشد و گر نه صرف گریه کردن آن هم برای کسانیکه تمام سال را به گناه و بی دینی گذرانده اما یکدفعه در عاشورا آنچنان به سر و سینه زده که موجبات آمرزش خود را فراهم کنند - خرافه پذیری یکی از معضلات اجتماعی است که از گذشته بسیار دور دامن گیر بشریت بوده و هر قوم و ملتی با نوعی از خرافات دست و پنجه نرم کرده باید اعتراف کنیم که اروپائیان در پیروی از خرافات دست کمی از شرقیها ندارند.
جمله هایی از کتاب در آغوش خوشبختی
اختراعات امروز به منزله نردبانی است که مخترعین فردا بر روی آن بالا میروند، باید زندگی را به میزان اعمال سنجیده نه به ماه و سال (چه زندگیهای طولانی بی خاصیت و بدون عمل صالحی) چه خوب است زندگی را با اعمال خوب خود زینت دهیم عمر خود را چنان بگذرانیم که بهنگام مرگ به روزگار گذشته حسرت نخوریم و از تذکر ایام سلف که بیهوده تلف شده آه سرد از دل پر درد بر نیاوریم.
130- مناسبات شهوانی را کمتر کنید تا عمرتان درازتر شود. چه بیچارهاند آنها که از فضایل انسانی چشم پوشیده، عظمت روح و صفای خود را در آستان هوسبازی فدا میکنند و شیره نشاط خود را به آتش شهوت میسوزند.
اگر بر سر قبر مردگان علت مرگشان را مینوشتند، در این صورت (گورستان خود دانشگاهی میشد) و چون آفتاب روشن میشد که غالب خفتگان در گور در نتیجه، پرخوری، اعتیاد به دخانیات و مضرات دیگر و یا جهل و بیتوجهی به وضع مزاج در هرحال، به دیار مرگ رهسپار شدهاند.
۷۴- زندگی چنان کوتاه است که هنوز چشم نگشوده باید از این سرای دو در درخت سفر بندیم چرا که از ۷۵ سال عمر ۱۵ سال کودکی ۲۰ سال خواب ۲۰ سال رفع حوائج از قبیل خورد و خوراک و تهیه آنها و گردش و بیماری و غیره و ۲۰ سال باقیمانده که حاصل و خلاصه عمر میباشد که معلوم نیست در چه راهی صرفش کنیم که بهنگام مرگ دچار حسرت نشویم.
۷۶- زندگی کوتاه تر از آن است که ساعات آن را تلف کنیم (و به کارهای بیهوده و نسنجیده سپری کنیم)
۲۰۵- حقیقت را فقط برای خودتان جست و جو کنید و مایه دردسر دیگران نشوید، آنها که در این راه تعصب و خشونت را پیشرو خود کرده اند سخت خطا میکنند و نمیدانند که هیچ کس را بهوسیله خشونت نمیتوان به راه راست برد.(لا اکراه فی الدین : هیچ کس و هیچ گروهی راه خود را نادرست نمی دانند و اگر هرکس راهی که خود شناخته است بخواهد بر دیگران تحمیل کند غیر از هرج و مرج و درگیری حاصلی نخواهد داشت) پس اگر به حقیقی دست یافتنی فقط آن را عرضه کن
نکاتی از سوره ی یوسف و شماره آیه
۳- بهترین داستان از جهت آموزندگی نحن نقص علیک احسن القصص
۳- در اثر وحی از طرف خداوند است که پیامبر از بی توجهی و غفلت در می آید انا اوحینا الیک و ان کنت من قبله لمن الغافلین
۴- خوابهای صادقانه و مربوط به آینده و اینکه خواب را برای هرکس نباید گفت لا تقصص رویاک علی اخوتک
۵- از کرد برادران هم نمی توان محفوظ ماند، چرا که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.
18- تسویلات نفسانی برای هرکس ممکن است پدید آید بل سولت لکم انفسکم امرا
23- لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما و این چنین است پاداش نیکوکاران
24- لولا ان رای برهان ربه همان علم و حکمتی بود که خداوند به او عنایت نموده بود.
26- با هر کید و شیطنتی بالاخره خداوند به شکلی حقیقت و یا واقعیت را روشن خواهد نمود شهد شاهد من اهلها
33- گاهی قبول زندان و شکنجه وسیله نجات شخص و یا ملتی خواهد شد: قال ربّ السّجن احبّ الی ممّایدعو ننی الیه
۴۰- عبادت و پرستش غیر خداوند فقط اسمه ای است بدون محتوی و ساختگی و بدون هیچ دلیل معقول ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها
۴۲- فراموشی را به شیطان نسبت داده فانسیه ذکر ربّه چنانکه همراه موسی هم گفت انّی نسیت الحوت و ما انسینیه الّا الشیطان ان اذکره و خود موسی پس از کشته شدن آن شخص فوکزه موسی فقضی علیه قال هذا من عمل الشیطان -قابل تامل است.
۴۴- اگر نمیتوانی خوابی را درست تعبیر کنی آن را اضغاث احلام ندان چنانکه جواب هر سوالی را که نمیدانی بگو نمیدانم
۵۳- نفس انسان (یعنی مجموعه غرائز و خواسته های درونی) مایل به بدیها بوده مگر آنکه لطف خداوند از راه علم و آگاهی دستگیری و کمک نماید: انّ النفّس لاماره بالسوء الا ما رحم ربّی.
۵۷- اجر آخرت برای مومن پرهیزکار بهتر از هر مکنتی است که به یوسف در مصر داده شد: و لا جرا الاخره خیرهٌ للذّین ءامنوا و کانوا یتقّون
نجف آباد – ریاضی - 1395
سلام به شما عزیزی که این وبلاگ را مطالعه می کنیدو با نظرات و انتقادات خود ما را راهنمایی می کنید .