هر حادثه و مصیبتتی دارای علتی است

هر حادثه و مصیبتتی دارای علتی است.

در گذشته بسیاری از حوادث و مصیبت‌ها و هرگونه اتفاقی را که علت آن‌را نمی‌دانستند به خداوند نسبت می‌دادند و می‌گفتند خواست خداوند است و یا می‌گفتند اتفاق و تصادف می‌باشد. (یقول الاتفاق جاهل السبب) کسانی معتقد به اتفاق و تصادف می‌شوند که جاهل به اسباب و علل هستند چرا که هیچ معلول و حادثه‌ای اتفاقی نیست مگر آنکه علل و عواملی مخصوص به خود دارد چه اینکه ما آن‌ها را بدانیم یا ندانیم اگر فرزندی متولد می‌شود بخاطر عوامل وجودی اوست و اگر معلول به دنیا می‌آید نیز مربوط به عواملی است که شاید پدر و مادر هم از آن بی‌اطلاعند و از این جهت آن‌ را به خداوند نسبت داده بدون توجه به این‌که این اعتقاد با عدالت خداوند منافات دارد. مریضی‌ها دارای علت است و از همین جهت به پزشک مراجعه می‌شود تا دفع علت کند، پزشک شفا دهنده نیست چرا که (اذا مرضت فهو یشفین) مریض شدن از طرف خود انسان است که در اثر پرخوری و بی انضباطی و یا جهل به بسیاری از مسائل بهداشتی و اندازه و نیاز بدن و غذاشناسی و یا رعایت نکردن آن‌ها بیماری عارض می‌شود که غالبا از ناحیه خود شخص می‌باشد. اگرچه در بعضی موارد خارج از اختیار و انتخاب خود انسان بوده مثل امراض ارثی و غیره و معالجه مرض با مراجعه به پزشک جهت یافتن علت مرض و به هم خوردن تعادل مزاج می‌باشد و پزشک با تشخیص مرض و علت آن و اینکه با چه دارویی می‌توان تعادل را به مزاج برگرداند. پس همان‌طور که مرض علت دارد، شفا یافتن نیز علت می‌خواهدو اینکه وقتی من مریض می‌شوم که سبب مریض شدن از خود من می‌باشد دارو و خواص ادویه هم از خداست و کار پزشک تشخیص مرض یعنی کمبود و نیز تشخیص و شناسایی دارو ئیست که آن‌را علاج کند. (اذا عرفت ذلک فاعلم)

با توجه به مطلب فوق مساله مرگ هم از همین مقوله است، یعنی همینطور که برای پیدایش و تولد یک انسان عوامل خاصی باید وجود داشته باشد، برای مرگ هم عواملی دانسته و یا ندانسته به اختیار و یا بدون اختیار و پدید آمدن اختلال در مزاج و عدم توانایی برای رفع آن موجب ناتوانی پدید آمده  و با از کار افتادن قلب از ضربان و سایر قسمت‌های مربوطه بدن، مرگ فرامیرسد. پس مرگ هم مربوط به علل و عواملی است که با تحقق آنها مرگ فرا‌می‌رسد، نه آنکه مرگ اشخاص مستقیماً به خواست خدا منتسب گردد، و خداوند که عالم به همه عوامل و علل می‌باشد آن‌را می‌داند (نه آنکه می‌خواهد). (وَعِندَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا هُوَ ۚ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ ۚ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُهَا وَلَا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الْأَرْضِ وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ إِلَّا فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ) انعام 59

گنجینه‌های غیب نزد خداوند می‌باشد و بجز او کسی نمی‌داند و هرآنچه در خشکی و دریاست می‌داند و هیچ برگی از درختی نمی‌افتد مگر اینکه آن‌را می‌داند و هیچ دانه‌ای در تاریکی زیر زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتاب مبین که همان قوانین حاکم بر کل نظام خلقت بوده، می‌باشد-(همه‌چیز را به علم خداوند نسبت داده نه اراده و خواست او) یعنی او می‌داند نه اینکه می‌خواهد.

خداوند همه‌ی پنهانی‌ها را به علم خود منتسب نموده نه به خواست خود.

قضا و قدر

تقدیر یعنی اندازه دادن که وقتی علل و عوامل برای پدید آمدن معلول محقق شد یعنی علت آن تامه شد، تحقق معلول قطعی است که آن را قضا گویند. پس هر حادثه و اتفاق معلول علل آن حادثه می‌باشد، بیشتر مردم به‌خاطر ندانستن و جهل به عوامل، آن‌را به خداوند نسبت می‌دهند، درصورتی که خداوند خالق طبیعت و خواص اشیاء و ارتباط آن‌هاست که همه سنت‌های الهی هستند که حاکم بر جهانند. (لَن تَجِدَ لِسُنَهِ الله تَبدِیلا) پس اگر کسی مریض شد مرض او مربوط به علل و عواملی است که خود او به‌وجود آورده و یا ارثی و یا محیطی که خارج از اختیار خود او بوده و یا سوء تربیت و فقر و امثال آن می‌باشد. پس تقدیر یعنی اندازه دادن به علل و عوامل برای پدید آمدن حادثه از روی علم و آگاهی و یا از روی جهل و یا بی اختیاری بوده (قضا یعنی تحقق کامل علل و عوامل و نبودن مانع برای پدید آمدن حادثه قطعی است و از جمله عوامل: صدقه دادن، صله رحم، دعا و توجه به خداوند و فراهم نمودن اسباب و عوامل طبیعی که فوق همه عوامل اراده خداوند است که (اِذا قَضی اَمراً اَن یَقولَ لَه کُن فَیَکون) اینجا دیگر مسئله عوامل طبیعی در کار نیست بلکه بر خلاف عوامل طبیعی و فوق آن کار می کند و همین است که گاه دیده شده( أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ)(نادی ربه نداء خفیا)

مَّا اَصَابَکَ مِن حَسَنه فَمِنَ اللهِ وَ مَا اَصَابَکَ مِن سَیئَه فَمِن نَّفسِکَ .

وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا ۚ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا (نساء 74)

هر خیر و خوبی که به انسان برسد از خداوند است و هر بدی که به انسان برسد از خود اوست. آنجا که خیر و خوبی به انسان برسد لطفی است از طرف خداوند که انسان را در راه رسیدن به آن از علم و آگاهی و فراهم  کردن زمینه ها و شرایط مساعد یاری نموده و در مقابل هر بدی که به انسان می رسد در اثر جهل و نادانی پیروی نکردن از سنن الهی حاکم بر جهان می باشد که خلاصه آن می شود جهل و نادانی و بی توجهی به عواقب کارها که موجب افتادن در ورطه هلاکت و بدبختی برای شخص است. کسانی که در خوردن و کارکردن و رانندگی و بی توجهی به شرایط و قوانین و مقررات خود را گرفتار مریضی و معلولیت و بدبختی نموده و بدون آنکه خود را مقصر و یا ناآگاه بدانند آن را به خواست خداوند انداخته و گله میکنند که چرا خداوند برای ما اینگونه مقرر و مقدر نمود، درصورتیکه خود را باید ملامت کنند که از روی جهل و غرور و بی توجهی به چنین بلیه گرفتار آمدند.

پس رسیدن به هر خیر و خوبی لطف خداوند بوده که انسان باید در برابر آن شکرگذار بوده باشد.(ازّمه الامور کلاً بیده) زمام همه ی کارها به دست اوست و هر بدی و گرفتاری که به انسان میرسد اگر دقت کند میفهمد که از ناحیه جهل و نادانی راه را اشتباه رفته و چه بسا هوا و هوسهای زود گذر او را فریب داده در گذشته اگر فرزندی معلول به دنیا می آمد آن را به خواست خداوند میدانستند و یا امتحان و آزمایش برای والدینش. اما با پیشرفت علم و توان پیشگیری از به وجود آمدن فرزندان معلول دیگر جائی برای متهم کردن خداوند باقی نمانده، چرا که با آزمایش های ژنتیکی و غیره مسئله را روشن می کنند. این نادانی و جهالت است که حوادث و مشکلات را به خداوند نسبت داده و خود را مبرا بدانیم که این خود جهالت دوم است. وقتی از اسباب و عوامل بی اطلاع بودیم، حوادث را به اتفاق یعنی بدون سبب می دانیم در صورتی که اتفاق را کسی می گوید که از اسباب و علل و عوامل حوادث ناآگاه است.(یَقُولُ الاِتّفاق جاهِل السبب)

کسی معتقد به اتفاق می گردد که سبب ها را نمیداند.

روایات

یکی از ادله شرعی برای احکام و عبادات اسلامی سنت و روایاتی است که از پیامبر و ائمه علیهم الاسلام به ما رسیده که البته روایاتی برای ماقابل قبول و مورد عمل می‌باشد که اولاً دارای سند صحیح و معتبر باشد و ثانیاً از لحاظ متن و محتوی معقول و ثالثاً بر خلاف حقایق قرآنی نباشد، پس به صرف این که روایتی در کتابی هراندازه نویسنده آن معتبر و معروف باشد، نمیتوان اتکا نمود بلکه با توجه به اینکه روایاتی از طرف افراد مجهول و یا مبهم و یا بدون سند درستی ذکر شده باشد که میدانیم افراد کذاب و یا جاعل در بین روات بوده، نمی‌توان به هر روایتی تکیه نموده و آنرا برای عوام نقل نمود و آنان را به گمراهی کشاند و برای شناخت روات باید به کتاب های مربوطه که درباره رجال و روات نوشته شده مراجعه نمود و پس از تشخیص صحیح از سقیم آن را مورد نقل و عمل قرار داده. مرحوم مجلسی اعلی الله مقامه در نوشتن کتاب بحارالانوار منطورش جمع روایات بوده نه آنکه هرچه ضبط کرده صحیح به نظرش رسیده باشد، مخصوصاً که در ذیل بسیاری از ابواب بحار و روایاتی که ذکر نموده بعنوان (بیان) اظهارنظر نموده و در بعض آن ها خدشه نموده و برای شناخت آن مرحوم بهتر است به کتاب مرآت العقول که در مورد بررسی روایات کافی نوشته مراجعه نمود که به گفته مطلعین از شانزده هزار روایات کافی نه هزار آنرا ضعیف و غیرقابل قبول معرفی نموده و به گفته بعضی محققان روایات معلوم الکذب (از لحاظ محتوی) در کتاب کافی که معتبرترین کتاب روایتی شیعه می باشد وجود دارد پس به صرف اینکه روایتی در بحار امده و یا در اصول کافی وارد شده نمیتوان به صحت آن اعتماد نمود بلکه پس از بررسی سند آن باید به محتوی و متن آن که معقول بوده و مخالف قرآن نباشد دقت نمود. سفیان سوری گفته سی هزار حدیث به نام جابر و از قول او ساخته که روح جابر از آن خبر نداشته  (اما بخاطر خوش نام بودن وی آنها را  بنام او جعل کرده) کتابی است به نام مزار کبیر به نوشته محمدبن المشهدی که بیشتر زیارتنامه های ساختگی با جمله هایی کفر آمیز و ثواب زیارات را مجلسی از او نقل نموده و پس از او در کتابهای دیگر و از جمله مفاتیح آمده. از جمله روایتی از بن سعد (مجهول الحال) در کافی از قول حضرت امیر نقل کرده که فرموده:سیقتل رجل من ولدی بارض خراسان بالسم ظلماً اسمه اسمی و اسم ابیه موسی بن عمران الا فمن زاره فی غربته غفر الله ذنوبه ما تقدم منها و ما تاخر (بنابراین یکبار زیارت آن حضرت برای آمرزش گناهان گذشته و آینده کافی است) آیا اگر کسی در زمان حیات امام او را میدید و زیارت میکرد گناهانش آمرزیده میشد؟ این چه گناهانی است که به این سادگی آمرزیده شود؟

و این زیارت چه عبادتی است که جبران تمام عبادات انجام نشده گذشته را می کند و اگر طبق این روایت مسئله اینطور باشد انجام عبادات کلاً لغو است چرا که با یک بار زیارت آن حضرت همه گناهان بخشیده می شود.

معنی و توضیح ۱- راوی خبر ابن سعد (مجهول الحال: یعنی شناخته شده نیست) گفته شده. ۲- از حضرت امیر نقل نموده که فرموده به زودی مردی از فرزندان مرا در سرزمین خراسان از روی ستم به وسیله ستم میکشند، هم نام من و نام پدرش موسی (بن عمران) آگاه باشید که هر که او را در غربتش زیارت نمود(در زمان حیات یا پس از شهادت) گناهان گذشته و آینده اش را خداوند می آمرزد.

و نیز در مفاتیح آمده که هرکس حضرت امام رضا یا دیگر از ائمه علیهم الاسلام را زیارت کند و نزد آن نماز جعفر به جای آورد، در مقابل هر رکعتی ثواب هزار حج و هزار عمره و هزار بنده که در راه خدا آزاد کرده باشد و هزار مرتبه به جهاد قیام کرده باشد... داده می شود؟ ماشاءالله؟ یعنی این قدر حج و عمره بی ارزش اند؟

الناس موتی و اهل العلم احیاء

مردم عموما مرده اند و دانشمندان زنده اند، این گفته مربوط به زندگی دنیایی آنهاست. نه پس از مرگ که به غلط بر قبر بعض علما نوشته شده بگمان اینکه علماء پس از مرگ زنده اند. درصورتیکه که علماء هم مثل دیگران مرده و میمیرند. بنابراین معنی صحیح آن است که در همین زندگی دنیائی آنان که نادانند مرده اند همانند مردگان بدون خاصیت میزیند چرا که روح خود را به دانش زینت نداده اند در حقیقت عالم در بین مردم همانند شخص بیداری است که شاهد در خواب بودن دیگران است او میفهمد که مردم دچار چه خرافات و کارهای ناروا و بیهوده ای هستند در صورتیکه خود آنان نمیدانند زنده بودن عالم نه پس از مرگ که در زندگی است.

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ (انفال ۲۸)

ای مومنین اجابت کنید دعوت خدا و رسولش را به آنچه مایه حیات شماست اما چرا مردم نمیپذیرند چون آگاهی کامل از معنی حیات و دین را ندانسته اند و بیشتر خود را سرگرم خرافات نموده اند و به همین جهت بیشتر دنبال افراد ساده اندیش و خرافاتی را می گیرند که گفته شده دیندار آن ناشناس برای جامعه مضرند چرا که دین دارند و مورد توجه عده ای هم هستند اما چون خودشان حقیقت دین را ندانسته و در جهل هستند، و چه بسا خود را عالم هم می دانند اما دیگران را به گمراهی بیشتر  سوق داده اند حضرت موسی علیه السلام از همراهی خضر از او میخواست که تُعَلِمنِی مِمّا عُلَّمتَ رُشداً از آنچه در راه رشد به تو آموخته اند به من یاد بده یعنی به دانسته های خود قناعت نباید کرد چرا که فوق کل ذی علم علیم این همه کتابهایی که بزرگان شیعه و غیره نگاشته اند که اگر انسان  تمام عمر را صرف مطالعه آنها کند به جایی نمی رسد در محضر امام صادق(ع) کسی را تمجید می کردند که چقدر نمازهای طولانی می خواند... فرمود عقل و آگاهی او چگونه است یعنی غیر از عمل رشد و آگاهی لازم است خودتان را بخواب و بی نیازی از علم و عالمان ندانید دنبال رشد و علم و درک صحیح دینی باشید.

ثُمَ اُلی مَرجِعُکُم فَاُنَبَّئُکُم بِما کُنتُم تَعمَلُونَ

تعبیر (انبئکم) و (ننبئکم) و مشتقات آن در بیش از بیست مورد در قرآن گواه آن است که حقیقت اعمال در قیامت آشکار می گردد و آنچه ما در اینجا از اعمال ظاهری انجام می دهیم حقیقت آن برایمان آشکار نیست چون اگر از حقیقت آن خبر می داشتیم و می فهمیدیم ارجاع به قیامت نمی داد. اِلَیّ مَرجعِکُم فَاُنَبِئُکُم که پس از رجوع بحق، حقیقت و باطن اعمال خود خبردار می شویم توضیح همانگونه که عمل کشت گندم و امثاله با برداشت آن و کیفیت آن مغایر است آن یکی پاشیدن بذر و دیگری فراهم شدن رزق می باشد که از نظر فرد ناآگاه دانه زیر خاک کردن هدر دادن است غافل از آنکه کسی که می کارد می داند و امید چندین برابر شدن آنرا دارد. از این جهت فرد مومن انفاق می کند در عین اینکه شاید خودش نیاز داشته باشد بدون آنکه بخواهد کسی متوجه شود و یا ببیند زیرا توجه دیگران و اخفاء آن تاثیری در کار او ندارد او خوشه های آینده را می بیند نه نگاه بینندگان را.

وقتی مومن ثمره اعمال خود را در آخرت می‌بیند حسرت می خورد که چرا بیش از این می توانسته و انجام نداده و غیر مومن که عمل صالحی ببار نیاورده اعمل ظاهری او هم هباء منثورا می گردد. الدنیا مزرعه الاخره قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً

أُولئِکَ الَّذِينَ کَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلاَ نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْناً (کهف 105)

چه بسیارند کسانی که زحمت کشیده و کار می کنند و می پندارند که کار خوب می کنند (اما چون نه علم دارند و نه از عالم استمداد می کنند) هیچ وزنی برای اعمال آنان نخواهد بود چقدر مال و عمر خرج می کند برای چیزی که مرضی خدا نیست اما چون علم و آگاهی ندارند آنرا عمل خیر دانسته در صورتیکه نیت خیر داشتن کافی در خیر بودن عمل نیست همانطور که عمل خیر را به نیت غیر خدا انجام دادن خیر نیست پس عمل  خیر با نیت خیر عمل صالح میگردد اصحاب سعیر می گویند اگر گوش داده بودیم و درک کرده بودیم از اصحاب سعیر نبودیم فاعترفوا بذنبهم فسحقا لاصحاب السعیر

بزرگترین حادثه قیامت(فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید)

و وجدوا ما عملو حاضرا لایغادر صغیره و لا کبیره الا احصیها

کار خدا برای خدا کردن عبادت

کار خدا برای غیر خداکردن ریا و شرک

کار غیر خدا برای خداکردن بی حاصل

کار غیر خدا برای غیر خدا کردن دنیا

حیات زمین، حیات انسان ها در زندگی، حیات در قیامت

حیات زمین

وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَىٰ بَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ كَذَٰلِكَ النُّشُورُ  (فاطر 9)

خداوند است که می فرستد بادها را تا حرکت دهند ابرها را تا آبیاری کنند(ببارند) و زنده کنند زمین های خشک و بدون گیاه را پس از مرده بودن نشور و زنده شدن در قیامت این چنین است. در سوره ی ق ۱۱ پس از بیان آمدن باران و سبز شدن گیاهان می گوید (کذلک الخروج) و در سوره فصلت ۳۹ پس از همین مقدمه گوید (إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۚ إِنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)

همان کسی که زنده می کند زمین های مرده را حتما زنده می کند مردگان را که او بر هر چیزی تواناست.

پس حیات زمین و زنده شدن آن به وسیله باد و ابر و باران انجام می گیرد که تخمه ها و ریشه گیاهان موجود در زمین به جنبش در آمده و سبز شد و موجب حیات زمین می گردد اما زنده شدن مردگان که نشور و خروج و زنده شدن آنان می باشد. مشابه همان زنده شدن زمین با مقدماتی که انجام می شود ذرات موجود از انسان ها در دل خاک به حرکت آمده و زنده می شوند که اِنَّ ذلِکَ عَلَی اللهِ یَسِیر

و حیات انسانها در زندگی دنیا (من عملاً صالحاً من ذکر او انثی و هو مومن فلنحیینه حیوه طیبه). هر که عمل خوبی انجام دهد چه مرد و چه زن به شرط داشتن ایمان او را حتماً زنده می کنیم به زندگی پاکیزه. عمل وقتی صالح است که برخاسته از ریشه ایمانی باشد وگرنه نمیتواند صالح باشد و حیوه طیبه همان آرامش روحی و امید و توکل بر خداوند و خود را از او دانستن می باشد که این مربوط به زندگی دنیائی بوده، وگرنه اجر عمل صالح مربوط به آخرت است. ضمناً صلاحیت عمل همان پذیرفتن دعوت و دستورات می باشد که (اذا دعاکم لما یحییکم). پس عمل به دستورات الهی همان عمل صالح است که موجب حیات طیبه در دنیا و اجر جزیل در آخرت می باشد.

 

 

مراحل خلقت و سیر انسان

وَ لَقَد خَلَقنَا الاِنسَانَ مِن سُلَالَه من طین ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقنا اخر فتبارک الله احسن الخالقین ثم انّکم بعد ذلک لمیّتون ثمّ انّکم یوم القیامه تبعثون - مومنون ۱۱

ترجمه: آفریدیم انسان را از چکیده و خلاصه ای از خاک سپس قرار دادیم او را به صورت آبی در جایگاهی که امکان پرورش آن را داشته باشد(رحم) سپس آن نطفه را به صورت علقه و علقه را به صورت مضغه در آوریم سپس مضغه را به صورت استخوان ها در آوریم سپس با گوشت پوشاندیم پس بلند مرتبه است خداوندی که بهترین آفرینندگان است سپس شما بعد از این خواهید مرد. آنگاه روز قیامت برانگیخته خواهید شد.

نکته ها ۱-در مورد خلقت انسان از عصاره ای از خاک و آفرینش مضغه از علقه و آفرینش عظام از مضغه کلمه (خلقنا) آمده یعنی اراده مستقیم خداوند نبوده بلکه مربوط به عوامل مقرره از طرف خداوند می باشد که با ضمیر (نا) آمده

۲-در مورد قرار گرفتن نطفه در رحم کلمه (جعلنا) بکار رفته نه خلقنا که این یک قانون است.

۳-پس از طی مراحل مختلف مذکور (فکسونا) آمده که رویش گوشت را بر  استخوان ها متذکر شده

۴-پس از طی همه این مراحل که به صورت انسانی کامل در آمده (انشانا) آمده که اعجاب انگیزترین موجود پدید آمده فلذا خداوند به خود دست  مریزاد گفته و خود را به عنوان احسن الخالقین یاد کرده.

۵- سپس در پایان باید بدانید که این زندگی دنیائی جای ماندن نیست همانطور که از هر مرحله به مرحله دیگر راه یافتید از این مرحله هم میمیرید اینجا دیگر خلق و جعل نیست بلکه لازمه این آفرینش مرگی است که در پی خواهید داشت(قدّرنا بینکم الموت)

6-سپس باید بدانید که مرگ هم پایان انسان نیست بلکه مجدداً روز قیامت زنده و محشور خواهید شد برای همیشه که آنجا دیگر پایانی نیست.

۷- در همه موارد مذکور در آیه تنها مرگ را به خود انسان نسبت می دهد یعنی مرگ مربوط به شرایط جسمی و تغذیه و شغل و هوای سالم برای تنفس و بسیاری از عوامل دیگر می باشد که با بی توجهی و یا جهل و یا اختیار نداشتن به آنها مدت عمر هرکس و مرگ او را رقم می زند.

۸- بین مرگ در دنیا و بعثت در قیامت را به عنوان فاصله قرار داده(و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون)

نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَکُمُ الْمَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ

عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لاتَعْلَمُونَ 

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لاتَذَکَّرُونَ  ( واقعه ۶۲)

مائیم که مرگ را میان شما مقدر کرده ایم و ما هرگز ناتوان نیستیم تا آنکه امثال شما را بجای شما بیاوریم و شما را در وضعی که نمی دانید (نطفه و علقه و مضغه ... و آمدن به دنیا آگاهید پس چرا (در آفرینش جدید در قیامت) نمی اندیشید) یعنی باور کنید که یک آفرینش جدید متفاوت با این خلق را در پیش دارید همانطور که تبدیل نطفه بی مقدار به یک انسان کامل و قوی خارج از درک و قدرت انسان میباشد.

آینده او که خلقی جدید کاملا متفاوت هم با این خلق می باشد در راه است از آیات بعد استفاده می شود که دانه ای که در خاک می رود با گیاهی که از آن می روید کاملا متفاوت بوده گرچه همان است با همان خصوصیات قبلی اما نه آنست چون خصوصیات دیگری پیدا کرده انسانهایی هم که به خاک می روند وقتی سر از خاک برداشتند در قیامت در عین اینکه همان انسان است اما با خصوصیات و شرایطی متفاوت که (نُنشِئُکُم فِیما لا تَعلَمون)(واقعه)

خلق و امر

أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ  (اعراف 54)

 آگاه باشید که برای او و از اوست آفرینش  (جهان محسوس و عالم مادی) وعالم  امر(که نا محسوس و از دایره علل و عوامل عادی خارج بوده) و پر برکت است الله که پروراننده هر دو جهان خلق و امر است قانون علت و معلول که یک قانون فلسفی تمام و کامل و عقلی و منطبق با موازین خلقت بوده در بر گیرنده تمامی حوادث و پدیده های جاری در این جهان می باشد توضیح — اینکه گاهی علل و عوامل برای پیدایش یک حادثه وپدیده محسوس و معقول و عادی به نظر می رسد که پذیرفتن آن هم ساده و آسان است و از باب اینکه هر معلولی دارای علتی است که می توان آن را جستجو نموده و قبول کرد که اینگونه علل و عوامل مربوط به عالم خلق می باشد اما بعضی از پدیده ها و حوادث هستند مخصوصا در بعضی آیات قران که چون علل ظاهری ندارند وبر خلاف جریان عادی بوده و گاهی آن را (آیه،کلمه،معجزه)تلقی می کنند وگاهی بعضی آن را یک امر واقعی و حقیقی ندانسته و برای آن توجیهاتی غیر معقول می کنند و گاهی آن ها را مثال ومثل میدانند اما با دقت در آیات شریفه می توان به این نظر رسید که آنها دارای علل واقعی هستند اما نه محسوس و عالم خلقی بلکه نا محسوس و از عالم امر که فقط اراده خداوند که علت العلل و فوق همه علت ها می باشد و چون ما ها معمولا علت ها را از عالم محسوس دیده و گرفته ایم گمان کرده ایم که همه ی علت ها باید محسوس باشد در صورتی که اصل علت ها غیر محسوس می باشد (انما امره اذا اراده شیئا ان یقول له کن فیکون ) باردار شدن همسر نازای حضرت ابراهیم پس از بشارت فرشتگان به اسحاق و پس از آن یعقوب موجب تعجب و باور نکردن آن زن گردید چرا که با علل عادی غیر ممکن به نظرش میرسید   قالت یا ویلتی الد و انا عجوز وهذا بعلی شیخا ان هذا لشیء عجیب

امر الله همان اراده خداوندی است که فوق همه علل بوده و می باشد بدون اسباب و علل عادی و معمولی ونیز درباره قوم لوط که وارد شدن فرشتگان بصورت جوان های زیبا بر آن حضرت موجب ناراحتی وی گردید چرا که آنها را نشناخت و قوم به دنبال آنان به راه افتادند و خواسته ای داشتند که موجب شرمندگی حضرت لوط گردید همانند پرندگانی که با حرص و ولع به دنبال طعمه می گردند و به تور صیاد گرفتار می شوند (فلما جاء امرنا جعلنا عالیها سا فلها و امطرنا علیها حجارة من سجیل منضود) و داستان حضرت مریم که وقتی در برابر خود مرد جوانی را دید که چون پنداشت او انسان است ناراحت شد تا انکه به او گفت نگران نباش (اَنَا رَسولُ رَبَّکَ لِاَ هَبَ لَکِ غُلَاما زَکِیاً) که من فرستاده خداوند تو هستم تا فرزند پاکی به تو ببخشم

واما سخن گفتن حضرت عیسی پس از تولد و پس از سوال اینکه پدر تو کیست

(قال انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا ) گفت من بنده خدایم که کتاب بر من نازل خواهد شد و مرا پیغمری قرار خواهد داد خود این سخن گفتن آن هم چنین سخنی یعنی کاری به پدر من نداشته باشید بلکه من بنده خدایم و خبر  از کتاب و نبوت دادن امر اراده خداوند است برای به فعلیت رساندن ما بالقوه بوده نظیر دانه گندمی که اگر میشد او را به سخن در آوریم و از او سوال کنیم که تو اکنون که رفتی زیر خاک در آیند چه خواهی شد می گوید من سبز می‌شوم و ساقه میکنم و پس از آن خوشه‌ای پر دانه ببار می آورم = ما بالقوه را بالفعل کردن نه از دانه گندم است و در حقیقت خبر است از آینده و انچه بر خلاف جریان عادی است در این مورد تنها سخن گفتن طفل قبل از وقت معمول آن می باشد.

سخن گفتن خداوند با موسی کلیم‌الله یا موسی انا‌الله شنیدن تخیل نیست چراکه خداوند با کسی حرف نمیزند و یا کسی تحمل شنیدن کلام مستقیم خداوند را ندارد . از این جهت صدا را به گمان خود از دل درخت شنید یعنی خداوند صوتی را ایجاد نمود و موسی شنید و پنداشت که خداوند بر مثال انسان ها با او حرف میزند آیا اگر کس دیگری آنجا بود آن صدا را می شنید ؟قطعا نه

موسی وقتی از مصر خارج شد یک قاتل فراری بود که هیچ چیز با خود نداشت حتی غذایی که بخورد تا وارد مدین شد و گفت رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر سپس خدمت شعیب وارد شد اکنون که وس از ده سال از ندین به طرف مصر باز می گردد صاحب زن و فرزند وسرمایه از طرف شعیب و مقام نبوت از طرف خداوند و مسئولیت بزرگ اِذهَب اِلی فِرعَونَ اِنَّهُ طَغُی دارد.

دو نکته از داستانهای مذکور استفاده می کنیم .

نکته اول : اینکه در همه داستانهایی که بر خلاف جریان عادی انجام شده فقط  کلمه امر الله امده یعنی امر و اراده خداوند بوده که متحقق شده

نکته دوم : اینکه فرشته جسم ندارد و اگر به صورت انسانی مجسم مشاهده می شود معنی آن مجسم شدن فرشته نیست بلکه به چشم ان بیننده که گاه تنها یک شخص بوده مثل حضرت مریم که اگر دیگری آنجا بود او چیزی نمی دید و گاه افراد متعددی می بینند مثل داستان حضرت ابراهیم و همسرش و گاهی حتی  ناپاکان مثل قوم لوط می‌بینند .

اینها همه از نوع (تمثیل) می باشد یعنی به چشم و نظر آنان مردی جوان دیده می شود و گرنه مردی و جسمی در کار نیست کلمه تمثّل از باب تفعل از ماده مثل می باشد یعنی خود را مثل دیگری قرار دادن می باشد و یا تصور مثل نمودن.

تخیّل

ان گاه که حضرت موسی در برابر سحر ساحران قرار گرفت در خود احساس ترس نمود چون پنداشت که آن سحر ها در حرکت و جنب وجوش هستند به او گفتیم نترس که تو برتری(طه 66-67-68)

موسی نمی دانست چه خواهد شد و گرنه نمی ترسید و بلعیدن عصا آن سحر ها را نیاز موده بود و از طرفی هم عصا چنین قدرتی نداشت و برای اینکه خداوند به ساحران و دیگران بفهماند که این ها واقعیت ندارند بلکه یک نوع چشم بندی است با کلمه تخیل تعبیر نموده یعنی به نظر و در خیال بینندگان چنین می آمد و گرنه حقیقت نداشته و به همین جهت اولین کسانی که به موسی گرویدند خود ساحران بودند چون واقعیت را دریافتند که این امر و اراده  خداوند است.

فرق تمثل با تخیل آن است که تمثل (المصور علی مثال غیره) تصور کردن چیزی را بر مثال غیرش یعنی مثلی برای آن تصور هست و به نظر بیننده آن مثل آمده ولی در واقع آن نیست حضرت مریم جوانی را دید به تصور اینکه او واقعا انسانی است در صورتیکه او انسانی نبود بلکه مثل و مثال انسان بود .

اما در تخیل صرفا یک تصور غلط بدون واقعیت ( کالصورة المتصورة فی المنام و فی المراة و فی القلب بعید غیبوبة المرئی) وبه همین جهت متکبر را خیلاء گویند یعنی متکبر برای خود تصور فضل و برتری می نماید در صورتی که آن برتری متصور واقعیت ندارد.(مفردات راغب)

ندانستن وقت مرگ

یکی از تفضلات و رحمت های الهی این است که انسان وقت مرگ و پایان مدت عمر خود را نمیداند چون اگر انسان ها وقت مرگ خود را می دانستند زندگی برایشان تلخ و ناگوار می شد هر کسی می گفت من که تا فلان وقت بیشتر زنده نیستم برای چه تلاش کنم برای چه کار کنم و همین موجب بهم خوردن نظم اجتماعی و ناکامی بلکه تلخ‌کامی انسان ها می گردید.

انسان ها اکنون چون از زمان مرگ خود بی اطلاعند به هر کاری و هر مسافرتی و هر تلاش و تنوعی در زندگی می پردازند بدون دغدغه خاطری چون از وقت مرگ خود بی اطلاعند بطوری که اگر می دانست در این مسافرتی که می رود در اثر تصادف کشته می شود هرگز اقدام نمی کرد و برای فرار از مرگ به این مسافرت نمی رفت و همچنین اگر هر کسی از مدت عمر خود مطلع می شد

کسی که از خود مسکنی نداشته و خانه ای را مثلا برای مدت یکسال اجاره می کند و می داند که پس از یکسال از آن خانه بیرون خواهد رفت کمتر به آن خانه توجه خواهد داشت و به مشکلاتی که در آن خانه هست بی اعتناست زیرا آن را محل سکونت قطعی و دائمی خود نمیداند و هر روز ی که میگذرد خود را یک روز به بیرون رفتن از آن خانه نزدیک تر می داند و مرتبا به فکر خانه بعدی خواهد بود حال اگر مدت عمر و بقاء خود را در این دنیا قهرا هر روزی که بر او می گذرد یک روز خود را به مرگ نزدیکتر می داند و از همین جهت نسبت به این زندگی و مشکلات آن بی توجه بوده و ضمنااز هر گونه کار و کوشش و آینده نگری بی اعتنا می باشد و طبیعتا نظام اجتماعی و تلاش و کوشش برای جمع مال و فعالیت بیشتر رکود پیدا می کند و دل مردگی و نا امیدی به زندگی عمومی شده اما لطف خداوند آن است که چون انسان ها از مرگ و مدت عمر خود بی اطلاعند به کار وتلاش و امید به زندگی و سازندگی این جهان مشغولند اگر چه یکی یکی بدرود حیات گفته و برای دیگران فقط عبرتی است اما نه به آن صورت که آنان را از تلاش و کوشش و علاقمندی به دنیا و زندگی باز دارد هر کس با هر اندازه عمری که می کند باز امید به آینده و ادامه عمر خود دارد کسی که در سن 60سالگی مثلا می میرد اگر از اول بداند که مدت عمر او 60سال می باشد هر روزی که از عمر او می گذرد خود را یک روز به مرگ نزدیکتر میداند و به همین اندازه علاقه اش به زندگی و تلاش کمتر خواهد شد که این موجب رکود و افسردگی وبی نشاط بودن ،زندگی خواهد بود.

ترس از مرگ

عوامل مختلفی دارد از جمله :

1- اینکه نمی دانیم کجا می رویم  همانند جنینی که مایل به آمدن به دنیا نیست چون نمی داند کجا خواهد آمد و اصلا در آن شرایط نمی تواند بفهمد که کجا خواهد آمد و همانطور که مسائل و وضع این دنیا برای دنیا یی جنینی کاملا متفاوت می باشد مسلمأ وضع عالم آخرت هم با این جهان متفاوت است چون اگر بدانیم جائی که می رویم بهتر از جائی است که در آن هستیم نه که ناراحت نیستیم بلکه طالب و مشتاق آن خواهیم بود کودک پس از آمدن به این دنیا و درک سعه و آسایش و سایر خصوصیات این زندگی مشتاق به آن و سرگرم مسائل آن خواهد شد و از همین رو دیگر مایل برگشتن به آن جایگاه و آن زندگی قبلی نخواهد بود اگرچه اصلا برگشتن غیرممکن است و تازه میفهمد ( اگر به یاد داشته باشد) که در چه شرایط سختی گرفتار بوده و آن را زندگی می پنداشته شاید از همین رو است که گذشتگان مایل به برگشتن به این دنیا نیستند مگر آنکه (لَعَلیَّ اَعمَل صَالِحاً فِیما تَرَکت) شاید عمل صالحی که در گذشته انجام نداده تدارک کند نه آنکه بودن در این جهان برای آنان لذتی داشته باشد و یا مایل به بودن در آن باشند، چرا که آن را مزبله ای توام با ناملایمات یافته اند و اساساً برگشتن غیر ممکن خواهد بود.

۲- دلبستگی به دنیا و جداشدن از محبوباتی که انسان را گرفتار آنها نموده از همسر و فرزند و دارائیها و امثاله که جداشدن از آنها را برای خود ناگوار میداند.

۳- گاهی ترس از مرگ به خاطر اعمال و رفتار ناشایست و مظالمی که مرتکب شده می باشد که راه حل آن توبه است (وَ اِنیَّ لَغَفارُّ لِمَن تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالحاً)

۴- به علت عدم اعتقاد به حیات پس از مرگ و قیامت می باشد که مرگ را نابودی پنداشته از این جهت از مرگ وحشت داشته و خلاصه اینکه اگر انسان معتقد به قیامت و حیات واقعی پس از مرگ باشد و زندگی بداند و مظلمه ای هم نداشته باشد و یا اگر داشته جبران نماید و بداند که (عش ما شئت فانک میت و احبب ما شئت فانک مفادقه و اعمل ما شئت فانک ملاقیه) ترجمه: زندگی کن هرگونه که خواهی ولی بدانکه بلاخره میمیری و دوست بدار هرکه را خواهی ولی بدانکه از او جدا خواهی شد و هرکاری میخواهی بکن ولی بدانکه او را ملاقات خواهی کرد.

ازدواج برای آرامش

و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم مّودّهً و رحمه انَّ فِی ذَلِکَ لَآیَات لّقَوم یَتَفکرونَ

از نشانه های (قدرت نمائی) خداوند است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرام گیرید و میان شما محبت و شفقتی قرار داد. قطعاً در این (تدبیر عجیب) برای مردمی که می اندیشند نشانه هاست، هدف از ازدواج رسیدن به آرامش و راحتی است اما چرا در جامعه کنونی ما برای خیلی ها مشکلی بزرگ شده، چون ما مقررات اسلام در مورد ازدواج را مراعات ننموده و به جای آن از رسومات غیر معقول و غیر لازم پیروی کرده ایم. ۱- جهیزیه های زیاد که گاهی با ناتوانی خانواده آنان را به زحمت میاندازد برای چشم و هم چشمی و فخر فروشی های موهوم که چه بسا اصلاً جائی مناسب برای آن ها نداشته باشند. ۲- مهریه های سنگین برای محکم کردن ازدواج و بستن دست و پای مرد مُطیع قرار دادن او و به رخ دیگران کشیدن و مترسکی برای شوهر و سکوت و تسلیم کردن او در برابر هرگونه خودخواهی و تخلف زن.

راه نجات

تنها رجوع به سیره اسلام که همان تهیه جهیزیه ای مختصر به اندازه ضرورت آن هم از طرف مرد با مهریه ای که باید نقداً پرداخت گردد که در این صورت به خانواده زن تحمیلی نخواهد بود و مرد هم توقعی بی جا نخواهد داشت و ضمناً با پرداخت مهریه نقداً از طرف مرد جائی برای دعوا و درگیریهای بعدی نخواهد گذاشت و مهمتر از همه اینکه اگر نباشد که مهریه نقد پرداخت شود خود به خود موجب تقلیل و کاهش مهریه می گردد و اساساً مهریه هدیه ایست از طرف مرد به زن و نسیه بودن آن بی معناست و اصلاً عامل سنگینی و زیادی مهریه همان نسیه بودنست

نشوز مرد و انجام ندادن وظایفش در مقال زن

و ان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا و الصلح خیر و احضرت الانفس الشح و ان تصلحوا و تتقوا فان الله کان بما تعملون خبیر (نساء ۱۲۸) ترجمه: و اگر زنی از شوهرش ترس نشوز یا اعراض داشت میتوانند با هم سازش کنند چرا که صلح بهتر است و تنگ نظری غریزی است و اگر نیکی کنید و پرهیزکاری پیشه کنید بهتر است. خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.

اگر زنی احساس بی میلی و بی توجهی از شوهرش نمود یا اصلا شوهر از او دوری می نمود (به خاطر متعدد بودن همسرانش و یا ازدواج مجدد و یا به خاطر پیری و یا عدم جاذبیت برای شوهر) با هم سازش کنند به این صورت که زن با بخشیدن بعضی حقوق خود مثل هم خوابگی و در کنار او بودن برای باقی ماندن بر ازدواج و یا بذل قسمتی از مهریه و دارائی خود به شوهر برای جداشدن از او که اینگونه سازش بهتر است.

چرا که بعضی مردها با هوس هایی که می کنند و یا تنگ نظری هائی که در ذات آنهاست، موجب ناراحتی زنها گردیده و نباید او را بدون تکلیفی رها  سازند، که نه شوهر داشته باشد که با او باشد و نه آزاد باشد تا بتواند به دیگری شوهر کند که در اینصورت اگر به طور صفا و سازش و تقوی را پیشه خود ساخته باهم کنار آیند و یا جدا شوند بهتر است که خداوند غفور و رحیم است.

نشوز زن و انجام ندادن وظایفش در مقابل مرد

و اللاّتی تَخافُونَ نُشُوزَ هُنَّ فَعِظُو هُنَ وَاهجُرُو هُنَّ فِی المَضَاجِعِ وَ اضرِبُو هُنَّ فَاِن اطَعنَکّم فَلا تَبغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً اِنَّ اللهَ کَانَ عَلِیًّا کَبیراً

و زنانی که از ناسازگاری آنان بیم دارید نخست اندرزشان دهید و اگر سود نداد‌) در بستر از آنان دوری کنید (و اگر سود نداد) آنان را بزنید پس اگر از شما اطاعت نمودند راهی بر زیانشان مجوئید، همانا خدا بلند مرتبه و بزرگ‌است، برای روشن شدن نشوز زن لازم است به جو جامعه ی زمان نزول آیه توجه شود. جامعه ای که آنقدر فحشا و بی بند و باری در آن علنی و بی پروا بوده ‌که چهار مرد از بین بینندگان میتوانسته اند ببینند و شهادت دهند، بوده اند زنانی که تحت تاثیر جامعه با داشتن شوهر راه بیرون رفتن از منزل می گرفتند که (خوف) و احتمال فساد در آنها میرفته، به خاطر بی رغبتی شوهر به آنان به علت آلوده بودن شوهر به فساد اجتماعی و یا چند همسری و گاهی انتقام گرفتن از شوهر به علت بی بند و باری او و غیره و خلاصه خوف نشوز و بیم انحراف به خاطر بیرون رفتن از منزل و مخصوصاً جاهائی که احتمال فساد داده میشده بر مرد لازمست که از باب جلوگیری از فساد و سالم ماندن خانواده از هرزگی که اگر باز اثر ننمود من باب نهی از منکر او را بزند، آن هم به اندازه ای که اثری از زدن بر بدن او مانند کبود شدن و یا شکستگی پیدا نشود. پس زدن زن برای هر مسئله ای مجاز نیست بلکه فقط در این مورد خاص که رفتن وی از منزل احتمال فساد داده شود آن هم بصورت محدود مجاز است.

نکته در اینجا خوف نشوز مطرح است که باید از آن جلوگیری شود نه تحقق آن که اگر واقع شده باشد دیگر اضربوهن معنی ندارد بلکه مربوط به محکمه و اجرای حد میباشد.

با دقت در روایات مربوط و اینکه خروج از منزل را منوط به اجازه شوهر میکند.

ناظر به این معناست که مرد با غیرتی که نسبت به ناموس خود دارد می خواهد که رفتن زن با اطلاع شوهر بوده باشد برای حفظ او از جاهائی که نباید و یا نمی خواهد برود و برای جلوگیری از تماس های نامناسب و امثاله و گرنه زن کنیز زر خرید نیست او هم انسانیت که باید آزادی و اراده او محترم شمرده شود. بنابراین روایتی که در اصول کافی ج۳ ص ۱۳۲ از امام صادق نقل شده که مردی از انصار در زمان پیامبر برای کاری به مسافرت رفت و با زن خود عهد بست که از خانه اش بیرون نرود تا برگردد، اتفاقاً پدر آن زن مریض شد پس فرستاد نزد پیامبر که شوهرش با او چنین عهدی بسته و فعلاً پدر مریض شده. آیا مجاز است به عیادت او برود. فرمودند بنشین در خانه ات و از شوهرت اطاعت کن تا آنکه مرضش شدت یافت و مجدداً از پیامبر اجازه خواست و همان جواب داده شد تا آنکه پدر از دنیا رفت و مجدداً برای تشییع و خاکسپاری او کسب تکلیف نمود و همان جواب شنید. حال سوال اینجاست که اولاً آیا این گونه عهد بستن رواست و اصلاً لازم الوفاست؟ ثانیاً مگر زن برده است که بتوان او را اینگونه محدود نموده؟ آیا مرد چنین حقی دارد و اگر نه چرا پیامبر او را امضا فرمود؟ ثالثاً چرا پیامبر از حق ولایت خود برای رفع این محدودیت و ارزش گذاشتن به عواطف خانوادگی بین دختر و پدر استفاده ننمود و رابعاً  مگر زن به خاطر ازدواج باید همه عواطفش سرکوب شود، خامساً پدری که دختری پرورش داده و به او علاقه مند است، آیا این حق را نداردکه به هنگام مریضی که چه بسا احتیاج کمک و خدمت دارد، دخترش از او عیادت کند و یا در موقع مرگش بتواند حاضر شود. حال باید دید این روایت را بد اینهمه سوال می تواند روایتی معقول و مقبولی دانست و یا ساختگی است؟

اختلاف زن و شوهر

و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا

اگر از اختلاف آن دو (زن و شوهر) بیم جدائی دارید، داوری از کسان مرد و داوری از کسان از زن برانگیزید (تا راه اصلاح را یافته) اگر آن دو مایل به اصلاح بودند خداوند میانشان توافق برقرار میکند و یقین بدارید که خداوند دانا و آگاه است. البته داوری که برای این کار انتخاب میشوند، باید صلاحیت آنرا داشته باشند چرا که هرکسی نمیتواند چنین مسئولیتی را ایفا کند. گاه ممکن است به خاطر ناآگاهی داور انتخاب شده اصلاً اختلاف شدیدتر شده و دیگر قابل اصلاح نباشد و گاه ممکن است کار را به دعوی و درگیری برسانند که موجب کدورت دو خانواده گردد، بنابراین تا جائی که ممکن است باید بکوشند برای رفع اختلاف و ایجاد تفاهم و قبل از هر چیز شناخت ریشه واقعی اختلاف که چه بسا قابل اصلاح نیست و نباید بر آن اصرار کنند.

عوامل اختلاف زن با شوهر

۱- مهریه سنگین که به نظر شوهر او را اغفال نموده و یا ناتوانی خود را از پرداخت دیده و گاهی تهدید زن به درخواست مهریه و یا تفاخر به مهریه که خود را با مهریه ارزش گذاری میکند.

۲- تحمیلی بودن ازدواج از یک طرف و یا هر دو طرف یعنی واداشتن به ازدواج که یکی از زن و مر و یا هر د مایل به آن ازدواج نبوده بلکه و تمایل دیگران و خانواده است که به خاطر مسائلی آنان را وادار به این ازدواج مینمایند که این بدترین نوع ازدواج و موجب پیامدهای بد بعدی خواهد بود حتی گاهی ممکن است به انحراف یکی یا هر دوی آنان منجر شود زیرا شرط اصلی در ازدواج تمایل قلبی و دوست داشتن یکدیگر است.

3- دخالت های بی جای دیگران از دو خانواده که گاهی از روی دلسوزی هم ممکن است باشد اما چون نا آگاهانه است موجب بروز اختلاف و نا خواهی می گردد.

4- شاغل بودن و درآمد داشتن زن و احساس بی نیازی به شوهر مخصوصا که شوهر چندان مورد رضایت زن نبوده و یا توقعات و ایرادات بی جا داشته باشد .

5- نازائی و معلومیت در مرد یا زن که موجب بچه دار نشدن باشد.

6- بعضی مرض ها و یا موانعی که مرد یا زن نتواند میل جنسی خود را ابراز کند زیرا اگر این احساس در بین زن و شوهر و یا در یک طرف نباشد دلیلی بر زندگی مشترک وجود ندارد.

راه نجات

وَإِنْ يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ وَاسِعًا حَكِيمًا (نساء 130)

اگر اختلافات قابل اصلاح از راه نصیحت و ارشاد و توانمند سازی هر یک از طرفین نباشد و زندگی آنان جز ناراحتی و تشویش و غیره نبود چاره ای جز جدا شدن نیست و از اینگونه زندگی جدا شدن نباید موجب ترس و نا امیدی بود چرا که ( اگر جدا شوید بی نیاز می کند هر یک از شما را خداوند از سعه رحمتش زیرا که خداوند دارای رحمت واسعه و داناست) شاید که برای هر یک فرد مناسبتری پیدا شد و زندگی با آرامش و محبت بیشتری پدید آمد.

در پایان لازم است با توجه به شرایط موجود و مهریه های نا معقول، قوانین و مقررات ازدواج باز نگری و اصلاح شود.

1- آیا ازدواج یک نوع خرید همسر است مثل خرید کنیز و برده که هیچ کدام پس از ازدواج هیچ اختیاری از خود نداشته باشد و یا توافق بر یک زندگی مشترک بر مبنای الفت و محبت است تا وقتی که هر دو مایل به ادامه آن باشند و در صورت عدم تمایل هر یک بتواند از دیگری جدا شود.

2- آیا معنی ازدواج (مادام العر بودن می باشد اگر چه تمایل و علاقه بین آنان نباشد و ادامه ان زجر و شکنجه روحی باشد و مگر انسان چند بار عمر نموده و زندگی می کند و مگر نشوز و اعراض غیر از این است بلکه باید به شکلی با سازش از یکدیگر جدا شوند که ( الصلح خیر)

3- اگر چه لازمست ازدواج ثبت دفاتر رسمی شود اما نباید طوری باشد که فک آن نیاز به این همه رفت و آمد و مشکلات اقتصادی و ناراحتی های قانونی داشته باشد که زوجین مجبور به ادامه زندگی این چنینی شوند.

4- مهریه های سنگین که عموما ناتوان از پرداخت آن حتی تا آخر عمر می باشند برای گیر انداختن مردان و چون مرد ناتوان از پرداخت آن می باشد اجبارا باید تحمل کند این چه ازدواجی است؟(مکارم).

5- شوهری که توان پرداخت مهریه را ندارد نباید به زندان بیفتد چرا که 1-زندانی کردن معسر 2-عدم تمکین زن از شوهر 3-عدم قصد پرداخت مهریه از طرف شوهر هر سه خلاف شرع است (مکارم) و اساسا تعهد بر مهریه ای که مطمئنا توان پرداخت آن را ندارد مخصوصا که دختر و خانواده اش بر ان مطلع باشند بی جا و غیر الزام آور است واز این بدتر آنکه به مجرد اجرای عقد بدون هیچ گونه تماسی زن خواهان چنین مهریه ای شود به علت بروز نا خواهی از هر طرف که واقعا غیر معقول و فاجعه است و در نتیجه مدیون شدن و بدون همسرماندن مرد و وحشت از ازدواج دیگر را در پی خواهد داشت.

6- اینکه در زمان پیامبر تخلفات جنسی اینقدر سخت گیرانه مطرح شد و موجب اجرا۶ حد و تشریع حجاب گردید اولا به خاطر بی بند و باری ها وحتی علنی بودن آن و خلاف شان یک جامعه مترقی و دینی بود و ثانیا به خاطر وجود امکانات ازدواج از قبیل 1-ازدواج معمولی که بسیار اسان و مهریه های ارزان بوده .2-ازدواج با کنیزان به اذن مولی که مالک آن بوده و رایج بوده.3-خرید کنیز و استفاده جنسی از آن که در صورت بچه دار شدن حق فروش آن از مالک سلب شده و باید بماند تا از سهم الارث ان بچه آزاد شود چون هیچ فرزندی مالک ابوین خود نخواهد شد وشاید یکی از علل کشتن فرزندان محصول همین نوع ازدواج بوده که کنیز به حالت خود باقی بماند و قابل فروش باشد با توضیح مذکور که برای نظام مند بودن جامعه در مسائل جنسی وجلوگیری از بی بند و باری و هرزگی در مورد تخلف از حدود مقرره باید با اجرای مجازاتهای متناسب از آن جلوگیری نمود

کتاب ها یی را که نمی توان به آنها استناد نمود:

کتاب (ریاض النضره) که چنته خرافات و چرند ها ست و (الصواعق المحرقه) که زنبیلی از تهمت و دروغ است و( سیره الحلبیه) که آکنده از روایات مجعولی است (ونزهه المجالس) که دایره المعارف مزخرفات و نادرستی ها است (مصباح الظلام ) که دیوان هر سخن افترا آمیز و روایات ساختگی است (ص 215ج19 ترجمه الغدیر)

قاضی طباطبایی کتاب (نور العین) را ضعیف و غیر قابل اعتماد و مجهول المولف وصف نمود عاشورا پژو هان به ساختگی آن تصریح نموده اند و داستان طفلان مسلم را منتخب طریحی از ابی مخنف نقل نموده و صدق در امالی ذکر کرده، (و در کتاب آدم از غروی آمده تفسیر علی ابن ابراهیم از اغاز تا پایان مجعول است و همچنین تفسیر منسوب به امام حسن عسگری و عیاشی یروی عن الضعفاء و کتاب جوهری را که مردی بی سواد آن را جمع نمود ، و در مقدمه شرح صحیح مسلم امده که پس از قرآن  صحیح ترین کتاب بخاری و مسلم است در صورتی که بخاری که با نام صحیح ذکر می شود محل جمع روایات بی ارزش و معیوب و ساقط است به نقل از (الغدیر ص 709) و در مقدمه التفسیر شبر چنین می گوید اما التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسگری انه مکذوب وما فیه من مخالفة الکتاب کما اشار الیه العلامه فی الخلاصه و غیره نقلا عن تفسیر امام البلاغی ،کتاب معرفت قرآنی( ج 4ص 39) از محمد هادی معرفت چنین گوید اسناد روایات تفسیر اثری شیعه را مورد بررسی دقیق قرار داده اند و اغلب روایات این تفاسیر را بدلیل سندی و متنی غیر معتبر می دانند ایشان تفسیر عیاشی و فرات کوفی را بدلیل حذف اسناد و تفسیر ابن حجام را بدلیل روایات مقطوع السند و تفسیر ابو الجارود را بدلیل ضعیف بودن راوی لانه من زعماء الزیدیه فقد ورد لعنه عن الصادق (ع) و تفسیر نعمانی را بدلیل مجهول بودن مولف و تفسیر عسکری را بدلیل مجهول الحال بودن راوی و تفسیر قمی را بدلیل در بر داشتن روایات ساختگی که یکی از شاگردان مجهول الحال علی بن ابراهیم قمی تالیف نموده نهایتا قریب به اتفاق روایات تفاسیر البرهان بحرانی و نور الثقلین حویزی را بدلیل اسناد ضعیف مرسل و مقطوع السند و ناسازگاری با اصول عقاید و مبانی شریعت و عقل سلیم و علم قطعی فاقد اعتبار می دانند ( مکتب تشیع ص256 امام صادق فرمودند سه نفر بودند که به پیغمبر اکرم دروغ می بستند ( ابوهریره وانس بن مالک و یک ) تفسیر معرفت ذیل ایه 30 بقره پس از نقل اخباری که خلقت انسان را بر اساس دو طینت کفر و ایمان تقسیم نموده می گوید این اخبار با کتاب و سنت نمی سازد لذا باید آنها را طرد نمود ویا بصورت قابل قبولی توجیه نمود.

در کتاب اوائل المقالات از شیخ مفید چنین آمد ه که علی بن ابراهیم قمی گر چه او را ثقه دانسته اند اما از اخبار او غالبا خرافات و غلو آمیز و ضد قرآن است او همان کسی است که به نقل کافی (ان الائمه یعلمون متی یموتون) و از امام نهم در یک مجلس سی هزار سؤال کردند و همه را جواب داد و کتاب سلیم بن قیس ضعیف می باشد چون از طریق ( محمد بن علی صیرفی )کذاب مشهور روایت شده و کتاب سلیم بی تردید مجعول است و در کتاب مشارق انوار النورین فی حقیقه اسرار امیرالمؤمنین نوشته رضی الدین برسی آمده که همه‌ی پیامبران از آدم ابو البشر تا محمد از جانب علی فرستاده شده اند.

استاد مطهری در کتاب خدمات متقابل ص680 نوشته :

1- ابو حنیفه نعمان بن ثابت متوفی 150 ایرانی است که از اعاظم اهل سنت بشمار می رود .

2- محمد بن ادریس شافعی متوفی 204 عرب قریشی است .

3- مالک بن انس متوفی 179 عرب قحطانی است.

4- احمد حنبل شیبانی متوفی 241 از نژاد عرب ولی ظاهرا خاندانش در ایران (مرو ) می زیستند .کلیه کتاب های اهل حدیث سنت بعد از فوت رهبران مذاهب چهار گانه شان و کتاب های احادیث شیعیان بعد از وفات امام یازدهم برشته تحریر در آمد و محتملا امامان شیعه و کتاب های احادیث شیعیان بر تبعیت از دستور اکید خلفای بعد از پیامبر بود که از نوشتن حدیث خودداری می کردند تالیف کتاب های صحاح سته یک قرن و نیم یعنی بین سالهای 256 تا 303 هجری در طول 47 -48 بوده.

تفسیر نمونه ج 7ص53 سمره بن جندب از دروغگویان و کذابین مشهور است و افرادی مانند کعب الاحبار وهب بن منبه که از سرشناسان یهود بودند و سپس اسلام آوردند و خرافات تورات و بنی اسرائیل را این دو نفر به محیط اسلام کشاندند در کتاب عاشورا عزاداری تحریفات از استاد مطهری آمده که حدود پانصد سال قبل زمان صفویه کتابی بنام روضة الشهدا تالیف ملاحسین کاشفی منتشر شد و چون شیعه و مجالس عزاداری امام حسین از روی آن میخواندند اینگونه مجالس به روضه خوانی معروف شد که جهت گریاندن خلق الله از هیچ دروغی فروگذار نشد و چون صفویه از شیعه و مجالس عزاداری ترویج می کردند فلذا روضه خوانی بصورت شغل پر درآمدی ظاهر شد و از آن روز دروغ پردازی معمول شد چون روضه خوان برای اینکه مجلس را کربلا کند می بایست چیز های تازه بگوید که مردم را بگریاند تا در مجالس دیگر از او دعوت شو بناچار دروغ هایی از خود و دیگران می بافد عالمان عوام زده نیز در مقابل مردم عامی یا بایست سکوت کنند که مورد تهمت و ناراحتی مردم واقع نشوند و یا اگر در صدد تصحیح بر می آمدند به عنوان مخالف عزاداری امام حسین محکوم می شدند .گریستن و گریاندن مستحب اما دروغ گفتن حرام مخصوصا اگر موجب ذلت آل الله باشد مرحوم حائری در قم اصلا شبیه خوانی را منع نمود نباید هدف از مجالس تنها گریه بر امام حسین باشد بلکه شناخت راه امام و هدف ان حضرت باشد و گر نه صرف گریه کردن آن هم برای کسانیکه تمام سال را به گناه و بی دینی گذرانده اما یکدفعه در عاشورا آنچنان به سر و سینه زده که موجبات آمرزش خود را فراهم کنند - خرافه پذیری یکی از معضلات اجتماعی است که از گذشته بسیار دور دامن گیر بشریت بوده و هر قوم و ملتی با نوعی از خرافات دست و پنجه نرم کرده باید اعتراف کنیم که اروپائیان در پیروی از خرافات دست کمی از شرقیها ندارند.

 

 

 

 

جمله هایی از کتاب در آغوش خوشبختی

اختراعات امروز به منزله نردبانی است که مخترعین فردا بر روی آن بالا می‌روند، باید زندگی را به میزان اعمال سنجیده نه به ماه و سال (چه زندگی‌های طولانی بی خاصیت و بدون عمل صالحی) چه خوب است زندگی را با اعمال خوب خود زینت دهیم عمر خود را چنان بگذرانیم که بهنگام مرگ به روزگار گذشته حسرت نخوریم و از تذکر ایام سلف که بیهوده تلف شده آه سرد از دل پر درد بر نیاوریم.

130- مناسبات شهوانی را کمتر کنید تا عمرتان درازتر شود. چه بیچاره‌اند آن‌ها که از فضایل انسانی چشم پوشیده، عظمت روح و صفای خود را در آستان هوس‌بازی فدا می‌کنند و شیره نشاط خود را به آتش شهوت می‌سوزند.

اگر بر سر قبر مردگان علت مرگشان را می‌نوشتند، در این صورت (گورستان خود دانشگاهی می‌شد) و چون آفتاب روشن می‌شد که غالب خفتگان در گور در نتیجه، پرخوری، اعتیاد به دخانیات و مضرات دیگر و یا جهل و بی‌توجهی به وضع مزاج در هرحال، به دیار مرگ رهسپار شده‌اند.

۷۴- زندگی چنان کوتاه است که هنوز چشم نگشوده باید از این سرای دو در درخت سفر بندیم چرا که از ۷۵ سال عمر ۱۵ سال کودکی ۲۰ سال خواب ۲۰ سال رفع حوائج از قبیل خورد و خوراک و تهیه آنها و گردش و بیماری و غیره و ۲۰ سال باقیمانده که حاصل و خلاصه عمر میباشد که معلوم نیست در چه راهی صرفش کنیم که بهنگام مرگ دچار حسرت نشویم.

۷۶- زندگی کوتاه تر از آن است که ساعات آن را تلف کنیم (و به کارهای بیهوده و نسنجیده سپری کنیم)

۲۰۵- حقیقت را فقط برای خودتان جست و جو کنید و مایه دردسر دیگران نشوید، آنها که در این راه تعصب و خشونت را پیشرو خود کرده اند سخت خطا میکنند و نمیدانند که هیچ کس را بهوسیله خشونت نمیتوان به راه راست برد.(لا اکراه فی الدین : هیچ کس و هیچ گروهی راه خود را نادرست نمی دانند و اگر هرکس راهی که خود شناخته است بخواهد بر دیگران تحمیل کند غیر از هرج و مرج و درگیری حاصلی نخواهد داشت) پس اگر به حقیقی دست یافتنی فقط آن را عرضه کن

نکاتی از سوره ی یوسف و شماره آیه

۳- بهترین داستان از جهت آموزندگی نحن نقص علیک احسن القصص

۳- در اثر وحی از طرف خداوند است که پیامبر از بی توجهی و غفلت در می آید انا اوحینا الیک و ان کنت من قبله لمن الغافلین

۴- خوابهای صادقانه و مربوط به آینده و اینکه خواب را برای هرکس نباید گفت لا تقصص رویاک علی اخوتک

۵- از کرد برادران هم نمی توان محفوظ ماند، چرا که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.

18- تسویلات نفسانی برای هرکس ممکن است پدید آید بل سولت لکم انفسکم امرا

23- لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما و این چنین است پاداش نیکوکاران

24- لولا ان رای برهان ربه همان علم و حکمتی بود که خداوند به او عنایت نموده بود.

26- با هر کید و شیطنتی بالاخره خداوند به شکلی حقیقت و یا واقعیت را روشن خواهد نمود شهد شاهد من اهلها

33- گاهی قبول زندان و شکنجه وسیله نجات شخص و یا ملتی خواهد شد: قال ربّ السّجن احبّ الی ممّایدعو ننی الیه

۴۰- عبادت و پرستش غیر خداوند فقط اسمه ای است بدون محتوی و ساختگی و بدون هیچ دلیل معقول ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها

۴۲- فراموشی را به شیطان نسبت داده فانسیه ذکر ربّه چنانکه همراه موسی هم گفت انّی نسیت الحوت و ما انسینیه الّا الشیطان ان اذکره و خود موسی پس از کشته شدن آن شخص فوکزه موسی فقضی علیه قال هذا من عمل الشیطان -قابل تامل است.

۴۴- اگر نمیتوانی خوابی را درست تعبیر کنی آن را اضغاث احلام ندان چنانکه جواب هر سوالی را که نمیدانی بگو نمیدانم

۵۳- نفس انسان (یعنی مجموعه غرائز و خواسته های درونی) مایل به بدیها بوده مگر آنکه لطف خداوند از راه علم و آگاهی دستگیری و کمک نماید: انّ النفّس لاماره بالسوء الا ما رحم ربّی.

۵۷- اجر آخرت برای مومن پرهیزکار بهتر از هر مکنتی است که به یوسف در مصر داده شد: و لا جرا الاخره خیرهٌ للذّین ءامنوا و کانوا یتقّون

 

 

 

نجف آباد ریاضی - 1395

 

نکاتی از سوره یوسف و شماره آیه

3- بهترین داستان از جهت آموزندگی نحن نقص عليك احسن القصص

3- در اثر وحي از طرف خداوند است كه پيامبر از بي‌توجهي و غفلت در مي‌آيد انا اوحينا اليك و ان كنت من قبله لمن الغافلين

4- خوابهای صادقه و مربوط به آینده و اینکه خواب را برای هرکس نباید گفت لا تقصص رویاک علی اخوتک

5- ازکید برادران هم نمی‌توان محفوظ ماند چرا که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است

18- تسویلات نفسانی برای هرکس ممکنست پدید آید بَل سولت لَکُم اَنفُسَکُم اَمراً

23-لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما و این چنین است پاداش نیکوکاران

24- لولا ان رأی برهان ربه همان علم و حکمتی بود که خداوند به او عنایت نموده بود

26- با هركيد و شيطنتي بالاخره خداوند بشكلي حقيقت و يا واقعيت را روشن خواهد نمود شهد شاهد من اهلها

33- گاهي قبول زندان و شكنجه وسيله نجات شخص و يا ملتي خواهد شد قال رب السجن احب الي ممايدعو نني اليه

40- عبادت و پرستش غير خداوند فقط اسمهائي است بدون محتوي و ساختگي و بدون هيچ دليل معقول ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها

42- فراموشی را به شيطان نسبت داده فَاَنْسیِه ذِكرَ رَبَهّ چنانكه همراه موسي هم گفت اِنّي نِسيتُ الحُوتَ وَ مَا انْسينَيه اِلّا الشَيطان ان اذكره و خود موسي پس از كشته شدن آن شخص فوكزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان- قابل تامل است .

44- اگر نمي‌تواني خوابي را درست تعبير كني آن‌را اضغاث احلام ندان چنانكه جواب هر سوالي را كه نمي‌داني بگو نميد انم

53- نفس انسان(يعني مجموعه غرائزو خواسته‌هاي دروني) مایل ببديها بوده مگر آنكه لطف خداوند از راه علم و آگاهي دستگيري و كمك نمايد ان النفس لاماره بالسوء الامارحم ربيّ

57- اجر آخرت براي مؤمن پرهيزكار بهتر از هرمكنتي است كه به يوسف در مصر داده شد لِلَذينَ امنُوا وَ كانُوا يَتقُون

جمله‌هايی از كتاب در آغوش خوشبختي

اختراعات امروز به منزله نردباني است كه مخترعين فردا بر روي آن بالا مي‌روند بايد زندگي را به ميزان اعمال سنجيده نه به ماه و سال( چه زندگي‌هاي طولاني بي‌خاصيت و بدون عمل صالحي) چه خوبست زندگي را با اعمال خوب خود زينت دهيم عمر خودرا چنان بگذرانيم كه بهنگام مرگ به روزگار گذشته حسرت نخوريم و از تذكر ايام سلف كه بيهوده تلف شده آه سرد از دل پر درد بر نياوريم

130- مناسبات شهواني را کمتر كنيد تا عمرتان درازتر شود چه بيچاره‌اند آن‌ها كه از فضائل انساني چشم پوشيده عظمت روح و صفاي خود را در آستان هوسبازي فدا مي‌كنند و شیره نشاط خود را به آتش شهوت مي‌سوزند.

اگر برسر قبر مردگان علت مرگشان را مي‌نوشتند در اينصورت( گورستان خود دانشكاهي مي‌شد) و چون آفتاب روشن مي‌شد كه غالب خفتگان در گور در نتيجه- پرخوري- اعتياد به دخانيات و مضرات ديگر- و يا جهل و بي‌توجهي به وضع مزاج در هرحال- به ديار مرگ رهسپار شده‌اند.

74- زندگي چنان كوتاه است كه هنوز چشم نگشوده بايد از اين سراي دو در رخت سفر بنديم چرا که از 75  سال عمر 15 سال كودكي 20 سال خواب 20 سال رفع حوائج از قبيل خورد و خوراك و تهيه آنها و گردش و بیماری و غیره و 20 سال باقیمانده که حاصل و خلاصه عمر می باشد كه معلوم نيست در چه راهي صرفش كنيم كه بهنگام مرگ دچار حسرت نشويم.

76- زندگي كوتاه‌تر از آن است كه ساعات آ‌ن را تلف كنيم(و به كار‌هاي بيهوده و نسنجيده سپري كنيم)

205- حقيقت را فقط براي خودتان جستجو كنيد و مايه دردسر ديگران نشويد آن‌ها كه در اين راه تعصب و خشونت را پيشرو خود كرده‌اند سخت خطا مي‌كنند و نمي‌دانند كه هيچ‌كس را بوسيله خشونت نمي‌توان براه راست برد ( لااکراه فی الدین : هیچ کس و هیچ گروهی راه خود را نادرست نمی داند و اگر هر کسی راهی را که خود شناخته است بخواهد بر دیگران تحمیل کند غیر از هرج و مرج و درگیری حاصلی نخواهد داشت ) پس (اگر بحقيقي دست يافتي فقط آن را عرضه كن)

کتاب‌هایی را که نمی‌توان به آنها استناد نمود

کتاب( ریاض النضره) که چنته خرافات و چرند ها است و(الصواعق المحرقه) که زنبیلی از تهمت و دروغ است و(سیره الحلبیه) که آکنده از روایات مجعولی است (ونزهه المجالس) که دایره المعارف مزخرفات و نادرستیهااست(مصباح الظلام) که دیوان هر سخن افترا آمیز و روایات ساختگی است (ص 215 ج19 ترجمه الغدیر)

قاضی طباطبائی کتاب (نورالعین) را ضعیف و غیر قابل اعتماد و مجهول المولف وصف نمود عاشورا پژوهان به ساختگی آن تصریح نموده‌اند و داستان طفلان مسلم را منتخب طریحی از ابی مخنف نقل نموده و صدوق درامالی ذکر کرده ، و در (کتاب آدم از غروی )آمده تفسیر علی ابن ابراهیم از آغاز تا پایان مجعول است و همچنین تفسیر منسوب به امام حسن عسگری وعیاشی یروی عن الضعفاء و کتاب جوهری راکه مردی بی‌‌سواد آن را جمع نموده) و در مقدمه شرح صحیح مسلم آمده که پس از قرآن صحیح‌ترین کتاب بخاری و مسلم است در صورتیکه بخاری که با نام صحیح ذکر می‌شود محل جمع روایات بی‌ارزش و معیوب و ساقط است به نقل از الغدیر ص709 و در مقدمه تفسیر شبر چنین می‌گوید اما التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسگری‌انه مکذوب و ما فیه من مخالفه الکتاب کما اشارالیه العلامه فی الخلاصه و غیره نقلا عن تفسیر امام البلاغی ، کتاب معرفت قرآني ج 4 ص39 از محمد هادي معرفت چنين گويد استاد روايات تفسير اثري شيعه را مورد بررسي دقيق قرار داده‌اند و اغلب روايات اين تفاسير را بدليل سندي و متني غير معتبر مي‌دانند ايشان تفسير عیاشی و فرات كوفي را بدليل حذف اسناد وتفسير ابن حجام را بدليل روايات مقطوع السند و تفسير ابوالجارود را بدليل ضعيف بودن راوي لانه من زعماء الزیدیه فقد ورد لعنه عن الصادق (ع)و تفسير نعمانی را بدليل مجهول بودن مولف و تفسیر عسگری به دلیل مجهول الحال بودن راوی و تفسیر قمی را به دلیل در بر داشتن روایات ساختگی یکی از شاگردان مجهول الحال علي بن ابراهيم قمي تالیف نموده و نهايتا قريب به اتفاق روايات تفاسير البرهان بحراني و نورالثقلین حويزي را بدليل اسناد ضعيف مرسل و مقطوع‌السند و ناسازگاري با اصول عقايد و مباني شريعت و عقل سليم و علم قطعي فاقد اعتبار مي‌دانند  تفسير معرفت ذيل آيه 30 بقره پس از نقل اخباري كه خلقت انسان را بر اساس دو طینت كفر و ايمان تقسيم نموده مي‌گويد اين اخبار با كتاب و سنت نمي‌سازد لذا بايد آن‌ها را طرد نمود و يا بصورت قابل قبولي توجيه نمود

در کتاب اوائل المقالات از شیخ مفید چنین آمده که علي بن ابراهيم قمي گرچه او را ثقه دانسته اند اما اخبار او غالباً خرافات و غلوآميز و ضد قرآنست او همان كسي است كه به نقل كافي (ان الائمه یعلمون متي يموتون )و از امام نهم در يك مجلس سي هزار سؤال كردند و همه را جواب داد و كتاب سليم بن قیس  ضعيف مي‌باشد چون از طريق( محمد بن علي صیرفي) كذاب مشهور روايت شده و كتاب سليم بي‌ترديد مجعول است .

استاد مطهری در کتاب خدمات متقابل ص 680 نوشنه1- ابوحنيفه نعمان بن ثابت متوفي 150 ايراني است كه از اعاظم اهل سنت بشمار مي‌رود2- محمد بن ادريس شافعي متوفي 204 عرب قرشي است3- مالك بن انس متوفي 179 عرب قحطاني است4- احمد حنبل شيباني متوفي 241 از نژاد عرب ولي ظاهراً خاندانش در ايران(مرو)می زیسته‌اند كليه كتاب‌هاي اهل حديث سنت بعد از فوت رهبران مذاهب چهارگانه‌شان و كتاب‌هاي احاديث شيعيان بعد از وفات امام يازدهم برشته تحرير در آمد و محتملاً امامان شيعه و كتاب‌هاي احاديث شيعیان بر تبعيت از دستور اكيد خلفاي بعد از پيامبر بود كه از نوشتن حديث خودداري مي‌كردند تأليف كتاب‌هاي صحاح سته يك قرن و نيم يعني بين سال‌هاي 256 تا 303 هجري در طول48- 47 بوده

تفسير نمونه ج 7 ص 53 سمره بن جندب از دروغگويان و كذا بين مشهور است و افرادي مانند كعب الاحبار وهب بن منبه كه از سرشناسان يهود بودند و سپس اسلام آوردند و خرافات تورات و بني‌اسرائيل را اين دو نفر به محيط اسلام كشاندند در کتاب عاشورا عزاداري تحريفات ازاستاد مطهري آمده حدود پانصد سال قبل يعني از صفويه كتابي بنام روضه الشهدا تالیف ملاحسين كاشفي منتشر شد و چون صفويه از شيعه و مجالس عزاداري امام حسين از روي آن مي‌خواندند اينگونه شد مجالس روضه خواني معروف شد كه جهت گرياندن خلق الله از هيچ دروغي فروگذار نشد و چون صفويه از شيعه و مجالس عزاداري ترويج مي‌كردند فلذا روضه خواني بصورت شغل پر درآمدي ظاهر شد و از آن روز دروغ‌پردازي معمول شد چون روضه خوان براي اينكه مجلس را كربلا كند مي‌بايست چيز‌هاي تازه بگويد كه مردم را بگريانه تا در مجالس ديگر از او دعوت شود بنا چار دروغ‌هائي از خود و يا ديگران مي‌بافت عالمان عوام زده نيز در مقابل مردم عامي يا بايست سكوت كنند كه مورد تهمت و ناراحتي مردم واقع نشوند و يا اگر درصدد تصحيح برمي‌آمدند به عنوان مخالف عزاداري امام حسين محكوم مي‌شدند. گريستن و گرياندن مستحب اما دروغ گفتن حرام مخصوصاً اگر موجب ذلت آل الله باشد مرحوم حائري در قم اصلاً شبيه‌خواني رامنع نمود نباید هدف از مجالس تنها گريه بر امام حسين باشد بلكه شناخت راه امام و هدف ان حضرت باشد و گرنه صرف گريه كردن آن‌هم براي كسانيكه تمام سال را به گناه و بي‌ديني گذرانده اما يكدفعه در عاشورا آنچنان به سر و سينه زده كه موجبات آمرزش خود را فراهم كنند- خرافه ‌پذيري يكي از معضلات اجتماعي است كه از گذشته بسيار دور دامن گیر بشريت بوده و هر قوم و ملتي با نوعي از خرافات دست و پنجه نرم كرده بايد اعتراف كنيم كه اروپائيان در پيروي از خرافات دست كمي از شرقيها ندارند.

ازدواج براي آرامش

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

از نشانه‌هاي( قدرت نمائي) خداوند است كه براي شما از جنس خودتان همسراني آفريد تا در كنارشان آرام گيرید و ميان شما محبت و شفقتي قرار داد قطعاً در اين(تدبير عجيب) براي مردمي كه مي‌انديشند نشانه‌هاست، هدف از ازدواج رسيدن به آرامش و راحتي است اما چرا در جامعه كنوني ما براي خيلي‌ها مشكلي بزرگ شده چون ما مقررات اسلام در مورد ازدواج را مراعات ننموده و به جاي آن از رسومات غير معقول و غیر لازم پيروي كرده‌ايم 1- جهيزيه‌هاي زیاد که گاهي با ناتواني خانواده آنان را به زحمت مي‌اندازد براي چشم و هم‌چشمي و فخر فروشي‌هاي موهوم كه چه بسا اصلا جائي مناسب براي آن‌ها نداشته باشند. 2- مهريه‌هاي سنگين براي محكم كردن ازدواج و بستن دست و پاي مرد مطيع قرار دادن او و به رخ ديگران كشيدن و مترسکي براي شوهر و سكوت و تسلیم كردن او در برابر هرگونه خودخواهي تخلف زن.

 راه نجات

تنها رجوع به سيره اسلام كه همان تهيه جهيزيه‌اي مختصر به اندازه ضرورت آن هم از طرف مرد با پرداخت مهريه‌اي كه بايد نقداً پرداخت گردد كه در اين صورت به خانواده زن تحمیلی نخواهد بود و مردهم توقعي بي‌جا نخواهد داشت و ضمناً با پرداخت مهريه نقداً از طرف مرد جائي براي دعوا و درگيريهای بعدی نخواهد گذاشت و مهمتر از همه اينكه اگر نباشد كه مهريه نقد پرداخت شود خود بخود موجب تقليل و كاهش مهريه می گردد و اساسا مهريه هديه‌ايست از طرف مرد به زن و نسيه بودن آن بی معناست و اصلا عامل سنگيني و زيادي مهريه همان نسيه بودنست

نشوز مرد

و انجام ندادن وظایفش در مقابل زن

و ان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا و الصلح خیر و احضرت الانفس الشح و ان تصلحوا و تتقوا فان الله کان بما تعملون خبیرا   (نساء 128)

ترجمه : و اگر زنی از شوهرش ترس نشوز یا اعراض داشت می توانند با هم سازش کنند چرا که صلح بهتر است و تنگ نظری غریزی است و اگر نیکی کنید و پرهیزکاری پیشه کنید خداوند به آنچه  انجام می دهید آگاه است .توضیح :

اگر زني احساس بي‌ميلي و بي‌توجهي از شوهرش نمود يا اصلاً ‌شوهر از او دوري مي‌نمود(به خاطر متعدد بودن همسرانش و يا ازدواج مجدد و يا به خاطر پیری ویا عدم جاذبيت براي شوهر با هم سازش كنند به اين صورت كه زن با بخشيدن بعضي حقوق خود مثل هم خوابگی و در كنار او بودن براي باقي ماندن بر ازدواج و يا بذل قسمتي از مهريه و دارائي خود به شوهر براي جدا شدن از او كه اينگونه سازش بهتر است چرا كه بعضي مرد‌ها با هوس هایی كه مي‌كنند و یا تنگ نظری هایی که در ذات آنها است  موجب ناراحتي زنها گرديده و نبايد او را بدون تكليفي رها  سازند( كه نه شوهر داشته باشد كه با او باشد و نه آزاد باشد تا بتواند به ديگري شوهر كند كه در اين‌صورت اگر به طور صفا و سازش باهم كنار آيند وتقوا را پیشه خود ساخته  يا جدا شوند بهتر است كه خداوند غفور و رحيم است.

نشوز زن و انجام ندادن وظایفش در مقابل مرد

وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا ( نساء 34 )

و زناني كه از ناسازگاري آنان بيم داريد نخست اندرزشان دهيد(واگر سود نداد) در بستر از آنان دوري كنيد(و اگر سود نداد) آنان را بزنيد پس اگر از شما اطاعت نمودند راهي بر زيانشان مجوئيد همانا خدا بلند مرتبه و بزرگ است ، براي روشن شدن نشوز زن لازم است به جو جامعه زمان نزول آيه توجه شود جامعه‌ايكه آنقدر فحشاو بي‌بند و باري در آن علني و بي پروا بوده كه چهار مرد از بين بينندگان مي‌توانسته‌اند ببيند و شهادت دهند بوده‌اند زناني كه تحت تأثير جامعه با داشتن شوهر راه بيرون رفتن از منزل مي‌گرفتند كه (خوف) و احتمال فساد در آن‌ها ميرفته به خاطر بي رغبتي شوهر به آنان بعلت آلوده بودن شوهر به فساد  اجتماعي و يا چند همسري و گاهي انتقام گرفتن از شوهر به علت بي‌بند و باري او و غيره و خلاصه خوف نشوز و بيم انحراف به خاطر بيرون رفتن از منزل و مخصوصاً جاهائي كه احتمال فساد داده مي‌شده بر مرد لازمست كه از باب جلوگيري از فساد و سالم ماندن خانواده از هرزگي كه اگر باز اثر ننمود من باب نهي از منكر او را بزند آن هم به اندازه‌اي كه اثري از زدن بربدن او مانند كبود شدن و يا شكستگي پيدا نشود. پس زدن زن براي هر مسئله‌اي مجاز نيست بلكه فقط در اين مورد خاص كه رفتن وي از منزل احتمال فساد داده شود آن هم بصورت محدود مجاز است

نكته در اينجا خوف نشوز مطرح است كه بايد از آن جلوگيري شود نه تحقق آن كه اگر واقع شده باشد ديگر اضربوهن معني ندارد بلكه مربوط به محكمه و اجراي حد مي‌باشد.

با دقت در روايات مربوط و اينكه خروج از منزل را منوط به اجازه شوهر مي‌كند.

ناظر به اين معناست كه مرد با غيرتي كه نسبت به ناموس خود دارد مي خواهد كه رفتن زن با اطلاع شوهر بوده باشد براي حفظ او از جاهائي كه نبايد و يا نمي‌خواهد برود و براي جلوگيري از تماس‌هاي نامناسب و امثاله و گرنه زن كنیز زر خريد نيست او هم انسانیست كه بايد آزادي و اراده او محترم شمرده شود بنابراين روايتي كه در اصول كافي ج3 ص 132 از امام صادق نقل شده كه مردي از انصار در زمان پيامبر براي كاري به مسافرت رفت و با زن خود عهد بست كه از خانه‌اش بيرون نرود تا برگردد اتفاقاً پدر آن زن مريض شد پس فرستاد نزد پيامبر كه شوهرش با او چنین عهدي‌ بسته و فعلاً پدر مريض شده آيا مجاز است به عيادت او برود فرمودند بنشين در خانه‌ات و از شوهرت اطاعت كن تا آنكه مرضش شدت يافت و مجدداً از پيامبر اجازه خواست و همان جواب داده شد تا آن‌كه پدر از دنيا رفت و مجدداً براي تشبيع و خاكسپاري او كسب تكليف نمود و همان جواب شنيد حال سؤال اينجاست كه اولاً آيا اين‌گونه عهد بستن رواست و اصلاً لازم الوفا ثانياً مگر زن برده است که بتوان او را اینگونه محدود نمودو ایا مرد چنین حقی دارد و اگر نه چرا پیامبر انرا امضا فرمود ؟ ثالثا چرا پيامبر از حق ولايت خود براي رفع اين محدوديت و ارزش گذاشتن به عواطف خانوادگي بین دختر و پدر استفاده ننمود و رابعاً مگر زن به خاطر ازدواج بايد همه عواطفش سركوب شود خامساً پدري كه دختري پرورش داده و به او علاقمند است آيا اين حق را ندارد كه به هنگام مريضي که چه بسا احتیاج به کمک و خدمت دارد  دخترش از او عيادت كند و يا در موقع مرگش بتواند حاضر شود حال بايد ديد اين روايت را با اينهمه سؤال مي‌تواند روايتي معقول و مقبولي دانست و یا ساختگی است .

اختلاف زن و شوهر

وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُواْ حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصْلاَحًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرًا ( نساء 35 )

اگر از اختلاف آن دو (زن و شوهر) بيم جدائي داريد داوري از كسان مرد و داوري از كسان از زن برانگيزيد( تا راه اصلاح را يافته) اگر آن دو مايل به اصلاح بودند خداوند ميانشان توافق برقرار مي‌كند و يقين بدانيد كه خداوند دانا و آگاه است. البته داوري كه براي اين كار انتخاب مي‌شوند بايد صلاحيت آن‌را داشته باشند چرا كه هركسي نمي‌تواند چنين مسؤليتي را ايفا كند گاه ممكن است به خاطر ناآگاهي داور انتخاب شده اصلاً اختلاف شديد‌تر شده و ديگر قابل اصلاح نباشد وگاه ممكن است كار را به دعوي و درگيري برسانند كه موجب كدورت دو خانواده گردد بنابراين تاجائي كه ممكنست است بايد بكوشند براي رفع اختلاف و ايجاد تفا هم و قبل از هر چیز شناخت ريشه واقعي اختلاف كه چه بسا قابل اصلاح نيست و نبابد بر آن اصرار كنند

عوامل اختلاف زن با شوهر

1- مهريه سنگين كه به نظر شوهر او را اغفال نموده و يا ناتواني خود رااز پرداخت ديده و گاهي تهديد زن به درخواست مهريه و يا تفاخر به مهريه كه خود را با مهريه ارزش‌گذاري مي‌كند

2- تحمیلي بودن ازدواج از يك طرف و يا هر دو طرف يعني واداشتن به ازدواج كه يكي از زن و مرد يا هر دو مايل به آن ازدواج نبوده بلكه تمايل ديگران و خانواده است كه به خاطر مسائلي آنان را وادار به اين ازدواج مينمايند كه اين بدترين نوع ازدواج و موجب پيامد‌هاي بد بعدي خواهد بود حتي گاهي ممکن است به انحراف يكي يا هر دوي آنان منجر شود زيرا شرط اصلي در ازدواج تمايل قلبي و دوست داشتن يكديگر است.

3- دخالت‌هاي بي‌جای دیگران از دو خانواده که گاهی از روی دلسوزی هم ممکن است باشد اما چون نا اگاهانه است موجب بروز اختلاف و ناخواهي مي‌گردد 4- شاغل بودن و درآمد داشتن زن و احساس بي‌نيازي به شوهر مخصوصاً كه اگر شوهر چندان مورد رضايت زن نبوده و يا توقعات و ايرادات بيجا داشته باشد

5- نازائي و معلوليت در مرد و يا زن كه موجب بچه‌دار نشدن باشد.6- بعضي مرضها و يا موانعي كه مرد يا زن نتواند ميل جنسي خود را ابراز كند زيرا اگر اين احساس در بين زن و شوهر و يا در يك طرف نباشد دليلي بر زندگي مشترك وجود ندارد

راه نجات

وَإِن يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللّهُ كُلاًّ مِّن سَعَتِهِ وَكَانَ اللّهُ وَاسِعًا حَكِيمًا ( نساء 130 )

اگر اختلاف قابل اصلاح از راه نصیحت و ارشاد و توانمندسازی هر یک از طرفین نباشد و زندگی آنان جز ناراحتی و تشویش و غیره نبود چاره‌ای جز جدا شدن نیست و از اینگونه زندگی جدا شدن نباید موجب ترس و ناامیدی بود چراکه( اگر جدا شوید بی‌نیاز می‌کند هریک از شما را خداوند از سعه رحمتش زیرا که خداوند دارای رحمت واسعه و داناست) شاید که برای هر یک فرد مناسبتری پیدا شد و زندگی با آرامش و محبت بیشتری پدید آمد.

درپایان لازمست با توجه به  شرایط موجود و مهریه‌های نامعقول قوانین و مقررات ازدواج باز نگری و اصلاح شود.

1- آیا ازدواج یک نوع خرید همسر است مثل خرید کنیز و برده که هیچ‌کدام پس از ازدواج هیچ اختیاری از خود نداشته باشد و یا توافق بر یک زندگی مشترک بر مبنای الفت و محبت است تا وقتی که هر دو مایل به ادامه آن باشند و در صورت عدم تمایل هر یک بتواند از دیگری جدا شود.

2- آیا معنی ازدواج(مادام العمر) بودن می‌باشد اگر چه تمایل و علاقه بین آنان نباشد و ادامه آن زجر و شکنجه روحی ‌باشد و مگر انسان چند بار عمر نموده و زندگی می‌کند و مگرنشوز و اعراض غیر از این است بلکه باید به شکلی با سازش ازا یکدیگر جدا شوند که ( الصلح خیر)

3- اگر چه لازمست ازدواج ثبت دفاتر رسمی شود اما نباید طوری باشد که برای فک آن نیاز به اینهمه رفت و آمد و مشکلاتاقتصادی و ناراحتی‌های قانونی داشته باشد که زوجین مجبور به ادامه زندگی این چنینی شوند.

4-مهریه‌های سنگین که عموماً ناتوان از پرداخت آن حتی تا آخر عمر می‌باشند برای گیر انداختن مردان و چون مرد ناتوان از پرداخت آن می‌باشد اجباراً باید تحمل کند این‌چه ازدواجی است؟

5- شوهری که توان پرداخت مهریه را ندارد نباید به زندان بیفتد چرا که 1- زندانی کردن معسر 2- عدم تمکین زن از شوهر 3- عدم قصد پرداخت مهریه از طرف شوهر هرسه خلاف شرع است و اساساً تعهد بر مهریه‌ای که مطمئناً توان پرداخت آن را نداردمخصوصاً که دختر و خانواده‌اش بر آن مطلع باشند بی‌جا و غیر الزام آور است و از این بدتر آنکه به مجرد اجرای عقد بدون هیچ گونه تماسی زن خواهان چنین مهریه ای شود به علت بروز نا خواهی از هر طرف که واقعاًغیر معقول و فاجعه است  و در نتیجه مدیون شدن و بدون همسر بودن مرد ووحشت از ازدواج دیگر را در پی خواهد داشت 6- اینکه در زمان پیامبر تخلفات جنسی اینقدر سخت گیرانه مطرح شد و موجب اجراء حد و تشریع حجاب گردید اولاً به خاطر بی‌بند و باری‌ها و حتی علنی بودن و آن وخلاف شان یک جامعه مترقی و دینی بود و ثانیاً به خاطر وجود امکانات ازدواج از قبیل 1- ازدواج معمولی که بسیار آسان و مهریه‌های ارزان بوده 2- ازدواج با کنیزان به اذن مولی که مالک آن بوده و رایج بوده 3- خرید کنیز و استفاده جنسی از آن که در صورت بچه‌دار شدن حق فروش آن از مالک سلب شده و باید بماند تا از سهم الارث آن بچه آزاد شود چون هیچ فرزندی مالک ابوین خود نخواهد شد و شاید یکی از علل کشتن فرزندان محصول همین نوع ازدواج بوده که کنیز به حالت خود باقی بماند و قابل فروش باشد با توضیح مذکور که برای نظام‌مند بودن جامعه در مسائل جنسی و جلوگیری از بی‌بند و باری و هرزگی در مورد تخلف از حدود مقرره باید با اجرای مجازاتهای متناسب از آن جلوگیری نمود .

ترس از مرگ

عوامل مختلفي دارد از جمله:

1- اينكه نمي‌دانيم كجا مي‌رويم همانند جنيني كه مايل به آمدن بدنيا نيست چون نمي‌داند كجا خواهد آمد و ا صلا در آن شرايط نمي‌تواند بفهمد كه كجا خواهد آمد و همانطور كه مسائل و وضع اين دنيا براي دنياي جنيني كاملا متفاوت مي‌باشد مسلماً وضع عالم آخرت هم با اين جهان متفاوت است چون اگر بدانيم جائي كه مي‌رويم بهتر از جايي است كه درآن هستيم نه كه ناراحت نيستيم بلكه طالب و مشتاق آن خواهيم بود كودك پس از آمدن به اين دنيا و درك سعه و آسايش و ساير خصوصيات اين زندگي مشتاق به آن و سرگرم مسائل آن خواهد شد و از همين رو ديگر مايل برگشتن به آن جايگاه و آن زندگي قبلي نخواهد بود اگرچه اصلا  برگشتن غير ممكن است و تازه ميفهمد(اگر به ياد داشته باشد) كه در چه شرايط سختي گرفتار بوده و آنرا زندگي مي‌پنداشته شايد از همين رواست كه گذشتگان مايل به برگشتن به اين دنيا نيستند مگر انكه(لعلي اعمل صالحا فيما تركت)شايد عمل صالحي كه در گذشته انجام نداده تدارك كند نه آنكه بودن در اين جهان براي آنان لذتي داشته باشد و يا مايل به بودن در آن باشند  چرا كه آنرا مزبله‌اي توام با ناملايمات يافته‌اند و اساسا برگشتن غير ممكن خواهد بود.

2- دلبستگي به دنيا و جدا شدن از محبوباتي كه انسان را گرفتار آنها نموده از همسر و فرزند و دارائيها و امثاله كه جدا شدن از آنها را براي خود ناگوار ميداند.

3- گاهي ترس از مرگ بخاطر اعمال و رفتارناشايست و مظالمي كه مرتكب شده مي‌باشد كه راه حل آن توبه است(و اني لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحا)

4- به علت عدم اعتقاد به حيات پس از مرگ و قيامت مي‌باشد كه مرگ را نابودي پنداشته از اين جهت از مرگ وحشت داشته و خلاصه اينكه اگر انسان معتقد به قيامت و حيات واقعي پس از مرگ باشد و زندگي آخرت را برتر از اين زندگي بداند و مظلمه‌اي هم نداشته باشد و يا اگر داشته جبران نمايد و بداند كه( عش ماشئت فانک میت و احبب ماشئت فانک مفارقه )ترجمه- هرطور که می خواهی زندگی کن ولی بدانکه خواهی مرد و هر چه را خواهی دوست بدار ولی بدانکه از او جدا خواهی شد و از مرگ ترس نداشته وانرا نجات و يا ورود در فوز سعادت دائمي ميداند هم چنانكه حضرت علي عليه السلام پس از ضربت خوردن فرمود(فزت و رب الكعبه)

ندانستن وقت مرگ

يكي از تفضلات و رحمتهاي الهي اين است كه انسان وقت مرگ و پايان مدت عمر خود را نميداند چون اگر انسانها وقت  مرگ خود را مي‌دانستند زندگي بر ايشان تلخ و ناگوارا مي‌شد هر كسي مي ‌گفت من كه تا فلان وقت بيشتر زنده نيستم براي چه تلاش كنم براي چه كار كنم و همين موجب بهم خوردن نظم اجتماعي و ناكامي بلكه تلخكامي انسانها مي‌گرديد.

 انسانها اكنون چون از زمان مرگ خود بي اطلاعند بهر كاري و هر مسافرتي و هر تلاش و تنوعي در زندگي مي‌پردازند بدون دغدغه خاطري چون از وقت مرگ خود بي اطلاعند بطوري كه اگر مي‌دانست در اين مسافرتي كه مي‌رود در اثر تصادف كشته مي‌شود هرگز اقدام نمي‌كرد و براي فر ار از مر گ به اين مسافرت نمي‌ر فت و همچنين اگر هر كسي از مدت عمر خود مطلع مي‌شد.

كسي كه از خود مسكني نداشته و خانه‌اي را مثلا براي مدت يكسال اجاره مي‌كند و مي‌داند  كه پس ا ز يكسال از  آن خانه بيرون خواهد رفت كمتر به آن خانه توجه خواهد داشت و به مشكلاتي كه در آن خانه هست بي اعتناست زيرا آن را محل سكونت قطعي و دائمي خود نمي‌داند و هر روزي كه ميگذرد خود را يكروز به بيرون رفتن از آن خانه نزديكتر مي‌داند و مرتبا بفكر خانه بعدي خواهد بود حال اگر مدت عمر و بقاء خود را در اين دنيا بداند قهراً هر روزي كه بر او  مي‌گذرد يك روز خود را به مرگ نزديكتر مي‌داند و از همين جهت نسبت به اين زندگي و مشكلات آن بي توجه بوده وضمنا از هر گونه كار و كوشش و آينده‌نگري بي اعتنا مي‌باشد و طبيعتا نظام اجتماعي و تلاش و كوشش براي جمع مال و فعاليت بيشتر ركود پيدا مي‌كند و دل مردگي و نا اميدي به زندگي عمومي شده اما لطف خداوند آن است كه چون انسانهااز مرگ و مدت عمر خود بي اطلاعند به كار و تلاش و اميد به زندگي و سازندگي اين جهان مشغولند اگرچه يكي يكي بدرود حيات گفته و براي ديگران فقط عبرتي است اما نه به آن صورت كه انانرا از تلاش و كوشش و علاقمندي به دنياو زندگي باز دارد هر كس با هر اندازه عمري كه مي‌كند باز اميد به آينده و ادامه عمر خود دارد کسی که در سن 60 سالگی مثلا می میرداگر از اول بداند که مدت عمر او 60 سال می باشد هر روزی که از عمر او می گذرد خود را يك روز به مرگ نزديكتر مي‌داند و به همان اندازه علاقه‌اش به زندگي و تلاش كمتر خواهد شد كه اين موجب ركود و افسردگي و بي نشاط بودن زندگي خواهد بود.

خلق و امر

أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ

آگاه باشيد كه بر او و از اوست آفرينش(جهان محسوس و عالم مادي) و عالم امر(كه نا محسوس و  از دايره علل و عوامل عادي خارج بوده) و پر بركت است الله كه پروراننده هر دو جهان خلق و امر است قانون علت و معلول كه يك قانون فلسفي تمام و كال و عقلي و منطبق با موازين خلقت بوده در برگيرنده تمامي حوادث و پديده‌هاي جاري در اين جهان مي‌باشد توضيح – اينكه گاهي علل و عوامل براي پيدايش يك حادثه و پديده محسوس و معقول و عادي بنظر مي‌رسد كه پذيرفتن ان هم ساده و آسان است و از باب اينكه هر معلولي   داراي علتي است كه مي‌توان آنرا جستجو نمود و قبول كرد كه اينگونه علل و عوامل مربوط به عالم خلق مي‌باشد اما بعضي از پديده‌ها و حوادث هستند مخصوصا در بعضي ايات قرآن كه چون علل ظاهري ندارند و بر خلاف جريان عادي بوده و گاهي آنرا (آيه-كلمه-معجزه) تلقي مي‌كنند و گاهي بعضي آنر ا يك امر واقعي و حقيقي ندانسته و براي آن توجيهاتي غير معقول مي‌كنند و گاهي آنها را مثال و مثل مي‌دانند اما با دقت در آيات شريفه مي‌توان به اين نظر رسيد كه آنها داراي علل واقعي هستند اما نه محسوس و عالم خلقي بلكه نامحسوس و از عالم امر كه فقط اراده خداوند كه علت العلل و فوق همه علتهاست مي‌باشد و چون ما ها معمولا علتها را از عالم محسوس دیده و گرفته ايم گمان كرده‌ ايم كه همه علتها بايد محسوس باشد در صورتي كه اصل علتها غير ملموس و غير محسوس مي‌باشد انما امره اذاراد شيئاً ان يقول كن فيكون باردار شدن همسر نازاي حضرت ابراهيم پس از بشارت فرشتگان به اسحق و پس از ان يعقوب مو جب تعجب و باور نكردن آن زن گرديد چرا كه با علل عادي غير ممكن بنظرش مي‌رسيد قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَـذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ

امرالله همان اراده خداوندي است كه فوق همه علل بوده و مي‌باشد بدون اسباب و علل عادي و معمولي و نيز در باره قوم لوط كه وارد شدن فرشتگان بصورت جوانهاي زيبا بر آن حضرت موجب ناراحتي وي گرديد چرا كه آنها را نشناخت و قوم به دنبال آنان براه افتادند و خواسته‌اي داشتند كه موجب شرمندگي حضرت لوط گرديد همانند پرندگاني كه با حرص و ولع به دنبال طعمه مي‌گردند و به تور صياد گرفتار مي‌شوند فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجاره من سجيل منضود  و داستان حضرت مريم كه وقتي در برابر خود مرد جواني را ديد كه چون پنداشت او انسان است ناراحت شد تا آنكه به او گفت نگران نباش انا ر سول ربك لاهب لك غلاما زكياً كه من فرستاده خداوند تو هستم تا فرزند پاكي به تو ببخشم.

و اما  سخن گفتن حضرت عيسي پس از تولد و پس از سوال از اينكه پدر تو كيست

قال اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبیا گفت من بنده  خدايم كه كتاب برمن نازل خواهد شد و مرا پيغمبري قرار خواهد داد خود اين سخن گفتن آن هم چنين سخني يعني كاري به پدرمن نداشته باشيد بلكه  من بنده خد ايم و خبر از كتاب و نبوت دادن اين امر  اراده خداوند است براي به فعليت رساندن ما بالقوه بوده نظير دانه گندمي كه اگر ميشد او را به سخن در آورديم و از او سوال كنيم كه تو اكنوني كه رفتي زير خاك در آينده چه خواهي شد مي‌گويد من سبز مي‌شوم و ساقه مي‌كنم و پس از آن خوشه‌اي پر دانه ببار مي‌آورم = ما بالقوه را بالفعل كردن نه از دانه گندم است و در حقيقت خبر است از آينده و آنچه بر خلاف جريان عادي است در اين مورد تنها سخن گفتن طفل قبل از وقت معمول آن مي‌باشد.

سخن گفتن خداوند با موسي كليم‌الله يا موسي انا الله شنيدن تخيل نيست چرا كه خداوند با كسي حرف نميزد و يا كسي تحمل شنيدن كلام مستقيم خداوند را ندا رد. از این جهت صدا را از دل درخت شنيد يعني خداوند صوتي را ايجاد نمود و موسي شنيد و پنداشت كه خداوند بر مثال انسانها با او حرف مي‌زند آيا اگر كس ديگري آنجا بود آن صدا را مي‌شنيد تا اراده خداوند چه باشد.

موسي وقتي از مصر خارج شد يك قاتل فراري كه هيچ چيز با خود نداشت حتي غذائي كه بخورد تا وارد مدين شد و گفت رب اني لما انزلت الی من خير فقير سپس خدمت شعيب وارد شد  اكنون كه پس از ده سال از مدين به طرف مصر باز مي‌گردد صاحب زن و فرزند و سرمايه از طرف شعيب و مقام نبوت از طرف خداوند و مسئوليت بزرگ اذهب الي فرعون انه طغي

دو نكته از داستانهاي مذكور استفاده مي‌كنيم.

نكته اول: اينكه در همه داستانهايي كه بر خلاف جريان عادي انجام شده فقط كلمه امرالله آمده يعني امر و اراده خداوند بوده كه متحقق شده

 نكته دوم: اينكه فرشته جسم ندارد و اگر به صورت انساني مجسم مشاهده مي‌شود معني آن مجسم شدن فرشته نيست بلكه به چشم آن بيننده  كه گاه تنها يك شخص بوده مثل حضرت مريم كه اگر ديگري انجا بود او چيزي نمي‌ديد و گاه افراد متعددي مي‌بينند مثل داستان حضرت ابراهيم و همسرش و گاهي حتي ناپاكان مثل قوم لوط مي‌بينند.

اينها همه از نوع(تمثل) مي‌باشد يعني به چشم  و نظر آنان مردي جوان ديده ميشود و گرنه مردي و جسمي در كار نيست كلمه تمثل از باب تفعل از ماده مثل مي‌باشد يعني خود را مثل دیگری قرار دادن می باشدویا تصور مثل نمودن . تخیل

آنگاه که حضرت موسی در برابر سحر ساحران قرار گرفت در خود احساس ترس نمود چون پنداشت كه ان سحرها در حركت و جنب و جوش هستند به او گفتيم نترس كه تو برتري(طه66-67-68)

موسي نميدانست چه خواهد شد و گر نه نمي‌ترسيد و بلعيدن عصا آن سحرها را نيازموده بودو از طرفي هم عصا چنين قدرتي نداشت و براي اينكه خداوند به ساحران و ديگران بفهماند كه اينها واقعيت ندارد بلكه يك نوع چشم بندي است با كلمه تخيل تعبير نموده  يعني به نظر و در خيال بينندگان چنين مي‌امد و گرنه حقيقت نداشته و به همين جهت اولين كساني كه به موسي گرويدند خود ساحران بودند چون واقعيت را دريافتند  كه این امر و اراده خداوند است.

فرق تمثل با تخيل آن است كه تمثل(المصور علي مثال غيره) تصور كردن چيزي را بر مثال غيرش يعني مثلي براي آن تصور هست و به نظر بيننده ان ممثل آمده ولي در واقع آن نيست حضرت مريم جواني را ديد يه تصور اينكه او واقعا انساني است در صورتي كه او انساني نبود بلکه مثل و مثال انسان بود.

اما در تخيل صرفا يك تصور غلط بدون واقعيت (كالصوره المتصوره في المنام و في المراه و في القلب بعیده غيبوبه المرئي) و به همين جهت متكبر را خيلاء گويند يعني متكبر براي خود تصور فضل و برتري مي‌نمايد در صورتي كه آن برتري متصوره واقعيت ندارد.

مراحل خلقت و سير انسان

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین ثم خلقناالنطفه علقه فخلقناالعلقه مضغه فخقلنا المضغه عظامافکسوناالعظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر فتبارک الله احسن الخالقین ثم انکم بعد ذلک لمیتون ثم انکم یوم القیامه تبعثون – مومنون 11

ترجمه: آفريديم انسان را از چكيده و خلاصه‌اي از خاك سپس قرار داديم او را بصورت آبي در جايگاهي كه امكان پرورش آنرا داشته باشد(رحم) سپس آن نطفه را بصورت علقه و علقه را به صورت مضغه در آورديم  سپس مضغه را بصورت استخوانها در آوردیم سپس با گوشت پوشانديم پس بلند مرتبه است خداوندي كه بهترين آفرينندگان است سپس شما بعد ازاين خواهيد مرد آنگاه روز قيامت برانگيخته خواهيد شد.

نكته‌ها1- در مورد خلقت انسان از عصاره اي از خاك و آفرينش مضغه از علقه و آفرينش عظام از مضغه كلمه(خلقنا) آمده يعني اراده مستقيم خداوند نبوده بلكه مربوط به عوامل مقرره از طرف خداوند مي‌باشد كه با ضمير(نا)آمده

2- در مورد قرار گرفتن نطفه در رحم كلمه(جعلنا) بكار رفته نه خلقنا كه اين يك قانون است

3- پس از طي مراحل مختلف مذكور(فكسونا) آمده كه رويش گوشت  را بر استخوانها متذكر شده

4- پس از طي همه اين مراحل كه بصورت انساني كامل در آمده (انشانا) آمده كه اعجاب انگيزترين موجود پديد آمده فلذا  خداوند بخود دست مریزاد گفته و خود را به عنوان احسن الخالقين ياد كرده.

5- سپس در پايان بايد بدانيد كه اين زندگي دنيائي جاي ماندن نيست همانطور كه از هر مرحله به مر حله ديگر راه يافتيد از اين مر حله هم مي‌ميريد اينجا ديگر خلق  و جعل نيست بلكه لازمه اين افرينش مرگي است كه در پي خواهيد داشت( قدر نا  بينكنم الموت)

6- سپس بايد بدانيد  كه مرگ هم پايان انسان نيست بلبكه مجددا روز قيامت زنده و محشور خواهيد شد براي هميشه كه آنجا ديگر پاياني نيست.

7- در همه موارد مذكور در آيه تنها مرگ را بخود انسان نسبت مي‌دهد يعني مرگ مربوط به شرايط جسمي و تغذيه و شغل و  هواي سالم براي تنفس و بسياري از عوامل ديگر مي‌باشد كه با بي توجهي و يا جهل و يا اختيار نداشتن به انها مدت عمر هركس و مرگ او را رقم مي‌زند.

8- بين مرگ در دنيا و بعثت در قيامت را به عنوان فلاصله قرار  داده(و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون)

نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ

عَلَى أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذكَّرُونَ – واقعه 62

مائيم كه مرگ را ميان شما مقدر كرده‌ايم و ما هرگز نا توان نيستيم تا ان كه امثال شما را بجاي شما بياوريم و شمارا در وضعي كه نمي‌دانيد(نميتوانيد بدانيد همانگونه كه جنين نسبت به آمدن خود بدنيا از وضع و چگونگي آن بي اطلاع مي‌باشد) در آورديم و قطعا شما از آفرينش اول(نطفه و علقه و مضغه... و آمدن به دنيا آگاهيد پس چرا(در آفرينش جديد در قيامت) نمي‌انديشيد= يعني باور كنيد كه يك آفرينش جديد متفاوت با اين خلق را در پيش داريد همانطور كه تبديل نطفه بي مقدار به يك انسان كامل و قوي خارج از درك و قدرت انسان مي‌باشد آينده او كه خلقي جديد كاملا متفاوت هم با اين خلق مي‌باشد در راه است از آيات بعد استفاده مي‌شود كه دانه‌اي كه در خاك مي‌رود با گياهي كه از آن مي‌رويد كاملا متفاوت بوده گرچه همانست با همان خصوصيات قبلي اما نه آنست چون خصوصيات ديگري پيدا كرده انسانهائي هم كه به خاك مي‌روند وقتي سر از خاك برداشتند در قيامت در عين اينكه همان انسان است اما با خصوصيات و شرايطي متفاوت كه ننشئكم فيما لا تعلمون

حيات زمين  ، حيات انسانها در زندگي ، حيات در قيامت

حيات زمين

وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ ( فاطر 9 )

خداوند است كه مي‌فرستد بادها را تا حركت دهند ابرها را تا آبياري كنند(ببارند) و زنده كنند زمينهاي خشك  و بدون گياه را پس از مرده بودن نشور و زنده شدن در قيامت اين چنين است. در سوره ق11 پس از بيان آمدن باران و سبز شدن گياهان ميگويد(كذلك الخروج) و در سوره فصلت39 پس از همين مقدمه گويد(إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِي الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ )

همان كسي كه زنده مي‌كند زمينهاي مرده را حتما زنده مي‌كند مردگان را كه او بر هر چيزي تواناست.

پس حيات زمين و زنده شدن آن بوسيله باد و ابر و باران انجام مي‌گيرد كه تخمه‌ها و ريشه  گياهان موجود در زمين به جنبش در امده و  سبز شد و موجب حيات زمين مي‌گردد اما زنده شدن مردگان كه نشور و خروج و زنده شدن آنان مي‌باشد.مشابه همان زنده شدن زمين با مقدماتي كه انجام مي‌شود ذرات موجود از انسانها در دل خاك بحركت درآمده و زنده مي‌شوند كه ان ذلك علي الله یسیر

و حيات انسانها در زندگي دنيا(من عمل صالحا من ذكر  او انثي و هو مومن فلنحیینه حيوه طيبه) هر كه عمل خوبي انجام دهد چه مردو  چه زن بشرط داشتن ايمان او را حتما زنده مي‌كنيم به زندگي پاكيزه عمل وقتي صالح است كه بر خواسته از ريشه ايماني باشد  و گرنه نمي‌تواند صالح باشد و حيوه طيبه همان آرامش روحي و اميد و توكل بر خداوند و خود را از او دانستن مي‌باشد كه اين مربوط به زندگي دنيائي و گر نه اجر عمل صالح مربوط به آخر ت است ضمنا صلاحيت عمل همان پذيرفتن دعوت و دستورات می باشد  و گرنه نمي‌تواند صالح باشد و حيوه طيبه همان آرامش روحي و اميد و توكل بر خداوند  و خود را از او دانستن مي‌باشد كه اين مربوط به زندگي دنيائي بوده  و گر نه اجر عمل صالح مربوط به آخر ت است ضمنا صلاحيت عمل همان پذيرفتن دعوت و دستورات  الهي است كه اذا دعاكم لما يحييكم پس عمل به دستورات الهي همان عمل صالح است كه موجب حیات طيبه در دنيا و اجر جزيل در آخرت مي‌باشد.

ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

تعبير(انبئكم) و (ننبئكم) و مشتقات آن در بيش از بيست مورد در قران گواه آن است كه حقيقت اعمال در قيامت آشكار مي‌گردد و آنچه ما در اينجا  از اعمال ظاهري انجام مي‌دهيم حقيقت آن برايمان آشكار نيست چون اگر از حقيقت آن خبر مي‌داشتيم و مي‌فهميديم ارجاع به قيامت نميداد الّي مرجعكم فانبئكم كه پس از رجوع بحق حقيقت و باطن اعمال خود خبردار مي‌شويم توضيح- همانگونه كه عمل كشت گندم و امثاله با برداشت آن و. كيفيت آن مغاير است آن يكي پاشيدن بذر و فراهم شدن رزق مي‌باشد كه از نظر فرد ناآگاه دانه زير خاك كردن هدر دادن است غافل از آنكه كسي كه مي‌كارد مي‌داند و اميد چندين برابر شدن آنرا دارد. از این جهت فرد مومن انفاق مي‌كند در عين اينكه شايد خودش نياز داشته باشد بدون آنكه بخواهد كسي متوجه شود و يا ببيند زيرا توجه ديگران و اخفاء آن تاثيري در كار او ندارد او خوشه‌هاي آينده را مي‌بيند نه نگاه بينندگان را. وقتي مومن ثمره اعمال خود را در آخرت مي‌بيند حسرت مي‌خورد كه چرا بيش از اين مي‌توانسته و انجام نداده و غير مومن كه عمل صالحي ببار نياورده اعمال ظاهري او هم هباء منثورا مي‌گردد. الدنيا مزرعه الاخره

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا

أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا ( کهف 105)

چه بسيارند كساني كه ز حمت كشيده و كار مي‌كنند و مي‌پندارند كه كار خوب مي‌كنند(اما چون نه علم دارند و نه از عالم استمداد مي‌كنند) هيچ وزني براي اعمال آنان نخواهد بود چقدر مال و عمر خرج مي‌كند براي چيزي كه مرضی خدانيست اما چون علم و آگاهي ندارند آنرا عمل خير دانسته در صور تيكه نيت خير داشتن كافي در خير بودن عمل نيست همانطور كه عمل خير را به نيت غير خدا انجام دادن خير نيست پس عمل خير با نيت خير عمل صالح  مي‌گردداصحاب سعير مي‌گويند اگر گوش داده بوديم و درك كرده بوديم از اصحاب سعير نبوديم فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لِّأَصْحَابِ السَّعِيرِ

بزرگترين حادثه قيامت(فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد)

و وجدوا ما عملو حاضراً  لا يغادر صغيره و لا كبيره الا احصيها

كار خدا براي خدا كردن                     عبادت

كار خدا براي غير خدا كردن                ريا و شرك

كار غير خدا براي خدا كردن                بي حاصل

كار غير خدا براي غير خدا كردن           دنيا

الناس موتي و اهل العلم احياء

مردم عموما مرده‌اند و دانشمندان زنده‌‌اند اين گفته مر بوط به زندگي دنيايي انهاست.نه پس از مرگ كه به غلط بر قبر بعض علما نوشته شده بگمان اينكه علماء پس از مرگ زنده‌اند در صورتيكه علماء هم مثل ديگران مرده و مي‌ميرند بنابراين معني صحيح آن است که در همين زندگي دنيائي آنان كه نادانند مرده‌اند همانند مردگان بدون خاصيت می زیند چرا كه روح خود را به دانش زينت نداده‌اند در حقيقت عالم در بين مردم همانند شخص بيداري است كه شاهد در خواب بودن ديگران است او مي‌فهمد كه مردم دچار چه خرافات و كارهاي ناروا و بيهوده‌اي هستند در صورتيكه خود آنان نمي دانند زنده بودن عالم نه پس از مرگ كه در زندگي است

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ – انفال 28

اي مومنين اجابت كنيد دعوت خدا و رسولش را به آنچه مايه حيات شماست اما چرا مردم نمي پذيرند چون آگاهي كامل از معني حيات و دين را ندانسته‌اند و بيشتر خود را سرگرم خرافات نموده‌ا ند و به همين جهت بيشتر دنبال افراد ساده انديش و خرافاتي را مي‌گيرند كه گفته شده دينداران دين ناشناس براي جامعه مضرند چرا كه دين دارند و مورد توجه عده‌اي هم هستند اما چون خودشان حقيقت دين را ندانسته و در جهل هستند. و چه بسا خود را عالم  هم مي‌دانند اما  ديگران را به گمراهي بيشتر سوق داده‌اند حضرت موسي عليه‌السلام از همراهي خضر از ا و مي‌خواست كه تعلمني مما علمت رشداً از آنچه در راه رشد به تو آموخته اند به من ياد بده يعني به دانسته‌هاي خود قناعت نبايد كرد چرا كه فوق كل ذي علم عليم اين همه كتابهايي كه بزرگان شيعه و غيره نگاشته‌اند كه اگر انسان تمام عمر را صرف مطالعه انها كند به جایی نمی رسد در محضر امام صادق(ع) كسي را تمجيد مي‌كردند كه چقدر نمازهاي طولاني مي‌خواند... فرمود عقل و آگاهي او چگونه است يعني غير از عمل رشد و آگاهي لازمست خودتان را بخواب و بي نيازي از علم و عالمان ندانيد دنبال رشد و علم و درك صحيح ديني باشيد.

روايات

يكي از ادله شرعي براي احكام و عبادات اسلامي سنت و رواياتي است كه از پيامبر و ائمه عليهم السلام به ما رسيده كه البته رواياتي براي ماقابل قبول و مورد عمل كه  اولا داراي سند صحيح و معتبر باشد و  ثانيا از لحاظ متن و محتوي معقول و ثالثا بر خلاف حقايق قرآني نباشد پس به صرف اينكه روايتي در كتابي هر اندازه نويسنده آن معتبر و معروف باشد نمي‌توان اتكا نمود بلكه با توجه به اينكه رواياتي از طرف افراد مجهول و يا مبهم و يا بدون سند درستي ذكر شده باشد كه ميدانيم افراد كذاب و يا جاعل در بين روات بوده نمي‌توان بهر روايتي تكيه نموده و آنرا براي عوام نقل نمود و آنان را به گمراهي كشاند و براي شناخت روات بايد به كتابهاي مربوطه كه درباره رجال و روات نوشته شده مراجعه نمود و پس از تشخيص صحيح از سقيم آنرا مورد نقل و عمل قرار داده مرحوم مجلسي اعلي الله مقامه در نوشتن كتاب بحارالانوار منظورش جمع روايات بودهنه آنکه هر چه ضبط کرده  صحيح بنظرش رسيده باشد مخصوصا كه در ذيل بسياري از ابواب بحار و رواياتي كه ذكر نموده بعنوان (بيان) اظهار نظر نموده و دربعض آنهاخدشه نموده و براي شناخت ان مرحوم بهتر است به كتاب مرات العقول كه بررسي روايات كافي نوشته مراجعه نمود كه به گفته مطلعين از شانزده هزار  روايات كافي نه هزار آنرا ضعيف و غير قابل قبول معرفي نموده و بگفته بعضي محققان روايات معلوم الکذب(از لحاظ محتوي) در كتاب كافي كه معتبرتريتن كتاب  روايتي شيعه مي‌باشد وجود دارد پس به صرف اينكه روايتي در بحار آمده و يا در اصول كافي وارد شده  نمي توان به صحت ان اعتماد نمود بلكه پس از بررسي سند آن بايد به محتوي و متن آن كه معقول بوده و مخالف قرآن نباشد دقت نمود سفيان ثوري گفته سي هزار حديث به نام جابر و از قول او ساخته كه ر وح جابر از آن خبر نداشته(اما بخاطر خوشنام بودن وي آنها را بنام او جعل كرده) كتابي است به نام مزار کبیرنوشته محمد بن المشهدي كه بيشتر زيارتنامه ‌هاي ساختگي با جمله‌هايي كفرآميز و وثواب زيارات را مجلسی از او نقل نموده و پس  از او در كتابهاي ديگر و از جمله مفاتيح آمده از جمله روايتي از بن سعد(مجهول الحال) در كافي از قول حضرت امير نقل كرده كه فرموده  سيقتل رجل من ولدي بارض خراسان بالسم ظلما اسمه اسمي و اسم ابيه موسي بن عمران الا فمن زاره في غربته غفرالله ذنوبه ما تقدم منها و ما تاخر (بنابراين يكبار زيارت ان حضرت براي امرزش گناهان گذشته و آينده كافي است) آيا اگر كسي در زمان حيات امام او را ميديد و زيارت مي‌كرد گناهانش آمرزيده مي‌شد؟ اين چه گناهانی است كه به اين سادگي آمرزيده شود.

و اين زيارت چه عبادتي است كه جبران تمام عبادات انجام نشده گذشته را مي‌كند و اگر طبق اين روايت مسئله اينطور باشد انجام عبادات كلا لغو است چرا كه با يكبار زيارت آن حضرت همه گناهان بخشيده مي‌شود.

معني و توضيح 1- راوي خبر ابن سعد (مجهول الحال ) گفته شده2- از حضرت امير نقل نموده كه فرموده بزودي مردي از فرزندان مرا در سرزمين خراسان از روي ستم بوسله ستم ميكشند هم نام من  و نام پدرش موسي(بن عمران) آگاه باشيد كه هر كه او را در غربتنش زيارت نمود(در زمان حيات يا پس از شهادت) گناهان گذشته و آينده‌اش را خداوند مي‌آمرزد

و نيز در مفاتيح آمده كه هركس حضرت امام رضا يا ديگر از ائمه عليهم‌السلام را زيارت كند و نزد ان نماز جعفر بجاي آورد در مقابل هر ركعتي ثواب هزار  حج و هزار عمره و هزار بنده كه در راه خدا آزاد كرده باشد و هزار مرتبه به جهاد قيام كرده باشد... داده مي‌شود؟

قضا و قدر

تقدير يعني اندازه دادن ، كه وقتي علل و عوامل براي پديد آمدن معلولی محقق شد یعنی  علت آن تامه شده و  تحقق معلول قطعی است که آن را قضا گویندپس هر حادثه واتفاق معلول علل و عوامل مخصوص بخود مي‌باشد كه اگر يكي از آن عوامل ناقص و نارسا باشد معلول پديد نمي‌آيد و به همين جهت وقتي معلول پديد آمد دليل تمام بودن علل آن حادثه مي‌باشد بيشتر مردم بخاطر ندانستن و جهل به عوامل آنرا به خداوند نسبت مي‌دهنددر صورتيكه خداوند خالق طبيعت و خواص اشياء و ارتباط آنهاست كه همه سنتهاي الهي هستند كه حاكم بر جهانند ( لن تجد لسنه الله تبدیلا )پس اگر كسي مريض شد مرض  او مربوط به علل و عواملی است كه خود او بوجود آورده و يا ارثي و يا محيطي كه خارج از اختيار خود او بوده و يا سوء تربيت و فقر و امثال آن مي‌باشد پس تقدير يعني اندازه دادن به علل و عوامل براي پديد آمدن حادثه از روي علم و آگاهي و يا از روي جهل و يا بي اختياری قضا يعني تحقق كامل علل و عوامل و نبودن مانع براي پديد آمدن حادثه‌ قطعي است و از جمله عوامل صدقه دادن-صله رحم-دعا و توجه به خداوند و فراهم نمودن اسباب و عوامل  طبيعي كه فوق همه عوامل اراده خداوند است كه اذ ا قضي امراً ان یقول له كن فيكون اينجا ديگر مسئله عوامل طبيعي در كار نيست بلكه بر خلاف عوامل طبيعي وفوق آن كار مي‌كند و همين است كه گاه دیده شده(امن يجيب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء)( نادی ربه نداء خفیا )

مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ ( نساء 74 )

هر خير و خوبي كه به انسان برسد از خداوند است و هر بدي كه به انسان برسد از خود اوست آنجا كه خير و خوبي به انسان برسد لطفي است از طرف خداوند كه انسان را در راه رسيدن به آن‌ از علم و آگاهي وفراهم كردن زمينه‌ها و شرايط مساعد ياري نموده و در مقابل هر بدي كه به انسان مي‌رسد در اثر جهل و ناداني پيروي نكردن از سنن الهي حاكم بر جهان مي‌باشد كه خلاصه آن مي‌شود جهل و ناداني و بي توجهي به عواقب كارها كه موجب افتادن در ورطه هلاكت و بدبختي براي شخص است كساني كه در خوردن و كاركردن و ر انندگي بي توجهي به شرايط و قوانين و مقررات خود را گرفتار مريض و معلوليت و بدبختي نموده و بدون آنكه خود را مقصر و يا ناآگاه بدانند آنرا به خواست خداوند انداخته و گله مي‌كنند كه چرا خداوند براي ما اينگونه مقرر و مقدر نمود در صورتيكه خود را بايد ملامت كنند كه از روي جهل و غرور و بي‌توجهي به چنين بلیه گرفتار آمدند.

پس رسيدن به هر خير و  خوبي لطف خداوند بوده كه انسان بايد در برابر آن شكرگذار بوده باشد و بداند كه  هر بدي و گرفتاري كه به انسان مي‌رسد اگر دقت كند مي‌فهمد كه از ناحيه جهل و ناداني راه را اشتباه رفته و چه بسا هوا وهوسهاي  زود گذر او را فريب داده در گذشته اگر فرزندي معلول به دنيا مي‌آمد آنرا به خواست خداوند مي‌دانستند و يا امتحان و آزمايش براي والدينش اما با پيشرفت علم و توان پيشگيري از بوجود آمدن فرزندان  معلول ديگر جائي براي متهم كردن خداوند باقي نمانده چرا كه با آزمايشهاي ژنتيكي و غيره مسئله را روشن مي‌كنند اين ناداني و جهالت است كه حوادث و مشكلات را به خداوند نسبت داده و خود را مبرا بدانيم كه اين خود جهالت دوم است.وقتی از اسباب و عوامل بي اطلاع بوديم حوادث را به اتفاق يعني بدون سبب مي‌دانيم در صورتي كه اتفاق را كسي مي گويد كه از اسباب و علل و عوامل حوادث ناآگاه است.

آدمی را بتر از علت نادانی نیست

هر حادثه و مصیبتی داراي علتي است

و چون در  گذشته علت و عوامل بسياري از حوادث و مصيبتهاو هر گونه اتفاقي را كه علت آنرا نمي‌دانستند به خداوند نسبت مي‌دادند و مي‌گفتند خواست خداست و يا مي‌گفتند اتفاق و تصادف مي‌باشد. (يقول الاتفاق جاهل السبب)  كساني معتقد به اتفاق و تصادف مي‌شوند كه جاهل به اسباب و علل هستند چرا كه هيچ معلول و حادثه‌اي اتفاقي نيست مگر آنكه علل و عواملي مخصوص بخود دارد چه اينكه ما آنها را بدانيم يا ندانيم اگر فرزندي متولد مي‌شود بخاطر عوامل وجودي اوست واگر معلول بدنيا مي‌آيد نيز مربوط به  عواملي است كه شايد پدر و مادر هم از آن بي‌ اطلاعند و از این جهت آنرا به خداوند نسبت داده بدون توجه به اينكه اين اعتقاد با عدالت خداوند  منافات دارد. مريضي‌ها داراي علت است و از همين جهت به پزشك مراجعه مي‌شود تا دفع علت كند پزشك شفادهنده نيست چرا كه ( اذا مرضت فهو يشفين) مريض شدن از طرف خود انسان است كه در اثر پر خوري و بي انضباطي و يا جهل به بسياري از مسائل بهداشتي و اندازه و نياز بدن و غذاشناسي و يا رعايت نكردن آنها بيماري عارض مي‌شود كه غالبا از ناحيه خود شخص مي ‌باشد اگرچه در بعضي موارد خارج از اختيار و انتخاب خود انسان بوده مثل امراض ارثي و غيره و معالجه مرض با مراجعه به پزشك جهت يافتن علت مرض و بهم خوردن تعادل مزاج مي‌باشد و پزشك با تشخيص مرض و علت آن و اينكه با چه دارويي مي‌توان تعادل را به مزاج بیرگرداند پس همانطور كه مرض علت دارد شفا يافتن نيز علت مي‌خواهد و اينكه وقتي من مريض مي‌شوم كه سبب مريض شدن از خودمن مي‌باشد دارو و خواص ادويه هم از خداست و كار پزشك تشخيص مرض يعني كمبود و نيز تشخيص و شناسايي دارو نیست كه آنرا علاج كند.(اذا عرفت ذلك فاعلم)

با توجه به مطلب فوق مساله مرگ هم از همين مقوله است يعني همينطور كه براي پيدايش و تولد يك انسان عوامل خاصي بايد وجود داشته باشد براي مرگ هم عواملي دانسته و يا نادانسته به اختيار و يا بدون اختيار و پديد آمدن اختلال در مزاج و عدم توانايي براي رفع آن موجب ناتواني پديد آمد و با از كارافتادن قلب از ضربان و ساير قسمتهاي مربوطه بدن مرگ فرا مي‌رسد پس مرگ هم مربوط به علل و عواملي است كه با تحقق آنها مرگ فرا مي‌رسد نه آنكه مرگ اشخاص مستقيما به خواست خدا منتسب گردد.و خداوند كه عالم به همه عوامل و علل مي‌باشد آنرا مي‌داند(نه آنكه مي‌خواهد)  (و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الاهو ویعلم مافی البر و البحروما تسقط من ورقه الا یعلمهاولا حبه فی ظلمات الارض ولارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین )انعام

خداوند همه پنهانيها را به علم خود منتسب نموده نه به خواست خود.

وضع زن قبل از اسلام و بررسی ازدواج های پیامبر

بسم الله الرحمن الرحیم

وضع زن قبل از اسلام و بررسی ازدواج های پیامبر

مطالب زیر با دقت در آیات و تفسیر و تاریخ در مورد زنان و ازدواج های پیامبر اسلام به رشته تحریر در آمده:

وضع زن در عصر جاهلیت به گونه ای بوده که زن از همه مزایای اجتماعی و حقوق انسانی محروم بوده حتی درباره خود ، حق تصمیم گیری نداشته و مالک هیچ کاری برای خود نبود و اصلا وارث به حساب نمی آمد و این مردان بودند که می توانستند با هر که مایل بودند ازدواج نمایند بدون هیچ محدودیتی و شاید این همه بی حرمتی و فشار و احساس پوچی برای بعض زنان بود که با آرایش نمودن خود به هر مردی که متمایل بودند او را به سوی خود دعوت می نمودند تا جایی که مسئله زنا در بین آنان امری رایج بوده و با توجه به اینکه جنگ های قبیله ای و گاهی حمله های خارجی موجب کشته شدن و از بین رفتن مردان و بی شوهر شدن آنان می گردید که غالبا دارای فرزندان صغیر نیز بودند که مردان به خاطر بالا کشیدن اموال صغار با مادران شوهر از دست رفته ازدواج می نمودند و با از بین بردن اموال صغار و فرو نشاندن هوس خویش آنان را بدون سرپرست و نداشتن هیچ امکاناتی رها نموده که چاره ای جز ارتزاق از راه فحشاء نداشتند وحتی بعضی آنان به عنوان فحشاء علمی بر سر درب خانه خود نصب می نمودند و کمتر کسی بود که در این هرج و مرج آلوده به فحشا نباشد.با توجه به این مقدمه می توان آیه شریفه سوره نساء/30را معنی نمود:(و اتوا الیتامی اموالهم ولا تتبدلوا الخبیث بالطیب و لا تاکلوا اموالهم الی اموالکم انه کان حوبا کبیرا...)اموال یتیمان را به آنان بدهید(یعنی اگر با مادر آن ها ازدواج نمودید مال یتیمان آن ها بر شما حلال نیست بلکه باید پس از بزرگ شدن به آنان رد کنید) و مبادا که آن اموال غیر حلال و خبیث را با اموال پاک خود اشتباه کنید و یا با اموال خودتان مخلوط نموده و از آن خود بدانید که این عمل گناه بزرگی است.پس از نزول این آیات و آیات مشابه نسبت به حرمت اموال ایتام مسلمین چنان رم کردند که دیگر حاضر به ازدواج با چنین زنانی نشدند از ترس آن که مبادا به مال صغیر آلوده شوند از این جهت آیه بعد نازل شد که اگر واقعا می ترسید که نتوانید رعایت عدالت و امانت نسبت ایتام و اموال آنان بنمایید پس با دیگر زنانی که صغیر دار نیستند و یا اگر هستند مالی ندارند ولی می توانید از آن ها سرپرستی کنید ازدواج کنید با زنانی که نظر شما را جلب نموده اند2یا3یا4 که چون عدد بیشتری ذکر نشده نهایت آن را چهار همسر دانسته اند به شرط اجرای عدالت بین آنان که اگر نمی توانید ویا نتوانستید به یک همسر اکتفا کنید.

 آیا داشتن بیش از چهار همسر از مختصات پیامبر بوده؟

 تا قبل از سال هشتم هجرت ازدواج برای مردان محدودیتی نداشته و هر کس به اندازه توانایی مالی ومیل خود می توانسته زن بگیرد.و اگر می بینیم که پیامبر اسلام دارای بیش از چهار زن بوده دیگران هم در آن زمان بوده اند که بیش از چهار زن داشته اند و این عملی عادی و رایج بوده چنانکه در المیزان ج4صفحه195آمده تعدد زوجات در بین بعضی اقوام مثل یهود و عرب حدی نداشته به طوری که گاه مردی از آنان ازدواج با ده و بیست و زیاد تر می نموده.علاوه بر این که همه ازدواج های پیامبر پس از خدیجه جنبه مصلحت اندیشی یا سیاسی و یا عاطفی بوده و در قرآن هم هیچ کجا به پیامبر اجازه بیش ازچهار زن داده نشده بود تا گفته شود که این از مختصات پیامبر است بلکه مختصات پیامبر در قرآن در این باره یکی درباره زنی به نام (میمونه)است که خود را (بدون مهریه )به پیامبر بخشید که آیه نازل شد(و امرأه مؤمنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحها) یعنی اگر زن مؤمنه ای خود را به پیامبر بخشید اگر پیغمبر مایل بود می تواند با او ازدواج کند( بدون مهریه اما نه بدون عقد ازدواج (که بعض مفسران گمان کرده اند) زیرا در آیه جمله( ان یستنکحها)آمده یعنی اگر بخواهد می تواند او را به نکاح در آورد که لازمه آن عقد ازدواج می باشد و این گونه رفتار مختص به پیامبر است نه دیگر از مؤمنان و یکی دیگر از مختصات پیامبر در این باره عدم رعایت قسم می باشد به دلیل آیه  51 احزاب(ترجی من تشاء و تئوی الیک من تشاء)نوبت هر یک از همسرانت را بخواهی می توانی به تاخیر اندازی و هر کدام را بخواهی نزد خود جای دهی.و تا سال هشتم هجرت پس از فتح مکه و پس از آخرین ازدواج پیامبر با (میمونه)فرمانی نبوده سپس دستوری رسید که از این پس ازدواج با زنان بر تو حلال نیست(لا یحل لک النساء من بعد و لا ان تبدل بهن من ازواج) احزاب/52 و این مقدمه و هشداری بود برای دستور بعدی که اصلا کسی بیش از چهار زن نباید به ازدواج در آورد آن هم به شرط رعایت و اجرای عدالت بین آنان و اگر این توانایی را ندارد فقط یک همسر باید داشته باشد(فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی وثلاث و رباع فا ن خفتم الا تعدلوا فواحده)نساء/3 که پس از سوره احزاب نازل شد و به همین جهت پیامبر هم پس از آن ازدواج دیگری ننمود.اما در مورد ازدواج های قبلی با بیش از چهار همسر چه در مورد پیامبر و یا دیگران آن را مجاز و بدون گناه معرفی نموده چون اگر گناه و غیر مشروع معرفی می شد حتی نسبت به گذشته قبل از دستور تحریم لازمه آن غیر مشروع بودن فرزندان آنان معرفی می شدند که این معنی با شئونات افراد از نظر اسلام سازگاری نداشت و ثانیا مشکل دیگر انتخاب چهار همسر مجاز و رها کردن بیش از آن را و در نتیجه عده زیادی از زن ها رها شده بدون سرپرست که به خاطر فقر و بیچارگی چه بسا آلوده به گناه و موجب اشاعه فحشاء می گردد که این بر خلاف نظر اسلام می شده  بنابر این با توجه به سیره اسلام و جهات فوق و جلوگیری از فرو پاشی خانواده ها اسلام نسبت به ازدواج های بیش از چهار همسر در گذشته را مورد اغماض قرار داده و همانطور که گفته می شود قانون عطف بماسبق نمی شود یعنی گذشته را شامل نمی شود بلکه قانون و مقررات حین نزول جنبه قانونی پیدا می کند و باید مورد عمل قرار گیرد و اما در مورد کسانی که بیش از چهار همسر داشتند که پیامبر  هم یکی از آنان بود دستوری برای رها کردن آنان نبود دلیش هم عمل خود پیامبر می باشد اما به تدریج عملی می شد چرا که با مردن آنان و یا زنان آن ها خود به خود دستور محقق می شد در صورتی که کسانی که با زن پدر خود ازدواج نموده بودند پس از نزول آیه(و لا تنکحوا ما نکح اباؤکم من النساء الا ما قد سلف )  نساء /22  ( بازنانی که پدران شما با آنان ازدواج کرده اند هرگز ازدواج نکنید )پیامبر دستور به جدایی و رها کردن آنان داد ویا کسانی که جمع دو خواهر در ازدواج نموده بودند با نزول آیه (و ان تجمعوا بین الاختین الا ما قد سلف ) نساء /23 ( و اینکه جمع بین دو خواهر نکنید. پیامبر دستور به رها کردن یکی از آنها را داد ) و منظور از جمله (الا ما قد سلف)آن است که نسبت به گذشته بر شما گناهی نیست چون جاهل بودید و فرزندانی که قبلا از این گونه ازدواج ها به هم رسیده خارج از مناکحت نبوده و فرزند زنا و نا مشروع به حساب نیایند ضمنا در مورد شخص پیامبر و مسایل و مشکلاتی متعددی که در آخر عمر برای حضرتش پیش آمده و می آمد نه تنها از ازدواج مجدد منع شد و مسئله تحدید زوجات مقرر شد که در آیه (ترجی من تشاء منهن و تؤی الیک من تشاء)احزاب/51با توجه به این که از آنان فرزندی هم نداشت و رها کردن بعضی آنان به خاطر محدود نمودن همسران خود مشکلی پیش نمی آورد به پیامبر اختیار داده شد که هر یک از آنان را که خواسته باشد می تواند رها کند، اما شاید برای حفظ شخصیت و موقعیت اجتماعی آنان و نیز موجب دل شکستگی آنان می گردد از رها کردن آنان خودداری نمود و آنان هم به همین دل خوش و راضی بودند که ام المؤمنین و همسر پیامبر باشند بدون انتظار قسم.

تاریخ مختصری از همسران پیامبر

   1)خدیجه بنت خویلد که ابتدا همسر عتیق بن عائذ و پس از آن ابوهاله بن منذر اسدی و برای سومین ازدواج در سن چهل سالگی با پیامبر بیست و پنج ساله اتفاق افتاد و بعد از بیست و پنج سال در سن 65 سالگی در سال 10 بعثت در گذشت در سفینه البحار ج3 به نقل از المناقب آمده تا مادامی که خدیجه زنده بود پیامبر با هیچ زن آزاد و یا کنیزی ارتباط نداشته همانطور که حضرت علی (ع) با صدیقه کبری بود.

2)سوده بنت زمعه که قبلا همسر سکران بن عمر بوده مدتی پس از فوت حضرت خدیجه از حبشه مراجعت به مکه نمود و چون شوهر خود را از دست داده بود اگر به کسان خود مراجعه می نمود او را با زجر و تهدید به قتل وادار به کفر می نمودند پیامبر هم که تنها بود با او ازدواج نمود و تقریبا هم سن پیامبر بود.

3)عایشه بنت ابی بکر تنها بکری بود که پیامبر به تقاضای ابو بکر در سال اول هجرت در مدینه با او ازدواج نمود و تقریبا بیست ساله یا کمتربود که بیوه شد ودر سن 66سالگی سال58هجری در مدینه در گذشت.

4)حفصه دختر عمر خطاب که قبلا همسر خنیس بن حذاقه بود و در سال سوم هجرت با پیامبر ازدواج نمود پنج سال قبل از بعثت متولد شده ودر سال 41 هجری در سن 59-60 سالگی در گذشت.

5)زینب بنت حزیمه بن الحارث که قبلا همسر طفیل بن حارث بن عبد المطلب و پس از آن عبید بن الحارث و پس از آن عبید الله بن جهش اسدی بود که در غزوه احد به شهادت رسیده و در همان سال سوم هجرت با پیامبر ازدواج نموده و پس از هشت ماه در گذشت .

6)ام سلمه بنت امیه مخزومی که قبلا همسر ابو سلمه بن عبدالله و دارای 4فرزند بود که پس از مراجعت از حبشه شوهرش در جنگ احد مجروح شد و سپس از دنیا رفت پیامبر در آخر سال سوم هجرت با او ازدواج نمود و در خانه زینب که از دنیا رفته بود اسکان داد وی آخرین همسر پیامبر بود که پس از شهادت امام حسین در سن 84 سالگی از دنیا رفته و کسی است که عایشه را از رفتن به جنگ جمل شدیدا منع نمود.

7)زینب بنت جحش دختر عمه پیامبر که با زید بن حارثه پسر خوانده پیامبر ازدواج نمود و پس از طلاق در سال پنجم هجرت با پیامبر ازدواج نمود که داستان مفصلش در سوره احزاب آمده و در سن 53 سالگی در گذشت.

8)جویریه بنت الحارث بن ابی خرار که قبلا همسر ذوالشعرین بوده و پس از شهادت وی در غزوه مریسع و در آخر سال پنجم یا ششم هجرت با پیامبر ازدواج نمود و در سن 56 سالگی در سال 50-56 هجرت در گذشت.

9)ام حبیبه بنت ابی سفیان که ظاهرا مادرش هند مادر معاویه نبوده در ابتدا همسر عبید الله بن جحش اسدی بود که به اتفاق به حبشه هجرت نموده و چون عبید الله در حبشه به دین نصاری گروید و پس از آن هم مرد به تقاضای پیامبر نجاشی پادشاه حبشه به وکالت از پیامبر و بر پا کردن مجلس مفصلی و مهریه چهار صد دینار زر سرخ که نقدا به وی پرداخت نمود او را به عنوان همسر پیامبر و ام المؤمنین در بین مسلمین مهاجر حبشه معرفی نمود تا آن که در سال هفتم هجرت که آخرین دسته مهاجرین به سر کردگی جعفر بن ابی طالب به مدینه وارد شدند به خدمت پیامبر مشرف گردید که این ازدواج علاوه بر جنبه سیاسی و حمایت از ام حبیبه پتکی بود بر مغز ابی سفیان و در سال 44 هجری وفات نمود.

10)صفیه بنت حی بن اخطب از سبط هارون از قبیله یهود بنی النضیر نخست زن سلام بن حکم بود سپس به نکاح کنانه بن ربیع در آمد که وی در جنگ خیبر کشته شد و پس از اسیر شدن صفیه به عنوان صفای غنائم مخصوص پیامبر شد که آن حضرت آزادی او را مهریه اش قرار داد ودر سال 36 هجری و یا در زمان خلافت عمر از دنیا رفت.

11)میمونه بنت الحارث زوجه مسعد بن عمرو ثقفی و پس از او شوهر دیگری نمود که پس از وفات او در سال هفتم هجرت هنگام مراجعت از عمره القضا خود را به پیامبر بخشید و آیه (و امرأه مؤمنه ان وهبت نفسها للنبی ان اراد النبی ان یستنکحا خالصه لک من دون المؤمنین )سوره احزاب در این باره نازل شد که توضیح آن قبلا گذشت و این آخرین ازدواج آن حضرت بود که پس از آن ازدواج بر پیامبر ممنوع گردید و میمونه در ال 61و یا 66هجری از دنیا رفت و اگر عدد اخیر درست باشد آخرین زن پیامبر که از دنیا رفته میمونه بوده نه ام سلمه.   

نکته ها

1)از یازده زنی که پیامبر با آن ها ازدواج نموده و هم بستر شده حضرت خدیجه که در سال دهم بعثت در مکه از دنیا رفته و دیگری خزیمه که قبلا گفته شد پس از هشت ماه از همسری با پیغمبر از دنیا رفته باقی زنان که نه نفر بودند همگی پس از آن حضرت از دنیا رفتند و پیامبر در وقت وفات دارای نه همسر بوده .

2)به جز عایشه باقی همسران بیوه گانی بودند که غالبا بیش از یک بار شوهر نموده نبودند .

3)بیشتر ازدواج های پیامبر پس از هجرت یعنی در سن 53 سالگی و بعد از آن بوده آن هم بر مبنای حکمت ها و مصالحی بوده و به گفته المیزان ج4 ص210 (ازدواجه بمن تزوج بها من النساء لم یکن علی حد غیره من عامه الناس)ازدواج های آن حضرت با زن های متعدد بیش تر از ازدواج های عامه مردم بوده.

4)پس از آن که همسران رسول از وی دنیا و زینت های آن را خواستند حضرت به حکم خداوند آنان را مخیر نمود که به همان وضع پیامبر در نهایت فقر و بی آلایشی و دوری از زینت ها به سر  برند و یا از پیغمبر جدا شوند که همگی زندگی با آن حضرت را اختیار نمودند (احزاب آیات 28و29)

5)با آن که به عقیده شیعه پیامبر مشرع متعه (ازدواج موقت ) بود اما با دقت در تاریخ پیامبر و نیز ائمه اطهار سلام الله علیهم موردی در باره ازدواج موقت دیده نشد و این امر نشانگر  آن است که متعه برای کسانی و در مواردی مجاز است که شخص دارای همسر دائم و یا کنیزکی که در دسترس او باشند نباشد بلی از کنیزکان استفاده می کردند چنانکه خود پیامبر با ماریه قبطیه و ریحانه مضاجعت نموده و حتی از ماریه صاحب فرزندی به نام ابراهیم گردید که قبل از رحلت آن حضرت از دنیا رفته و آن حضرت در مرگ او بسیار متأثر گردید و همچنین سایر ائمه و حتی بعض ائمه علیهم السلام مادرشان کنیز بوده و این هم وهنی و عیبی نیست و طبق حکم اسلام هر کنیزی که از مالک خود دارای فرزند می شد دیگر حق فروش و یا واگذاری او را به دیگری نداشتند و باید بماند تا پس از مولای خود به عنوان سهم الارث فرزندش آزاد شود زیرا هیچ کس نمی تواند مالک پدر یا مادر خود باشد و این خود راهی برای آزادی کنیزان بوده.

6)هیچ یک از ائمه علیهم السلام در یک زمان بیش از چهار همسر در حباله نکاح نداشته اند و اگر بیش از چهار همسر برای بعض آنان نوشته شده به صورت متناوب بوده نه هم زمان،آن هم غالبا از بیوگان و یتیم دارانی بوده اند که به خاطر سرپرستی از آنان و یتیمان آنان انجام می شده .

با اظهار نظر های خود ما را یا ری فرمایید.

روان - نفس - عقل

روان – نفس – عقل

و نفسٍ وما سوّيها    فالهمها فجورها و تقويها    قد افلح من زكّيها    و قد خاب من دسّيها    سوره شمس

قسم به نفس و آنكه او را آرايش داد   و در آن زمينه و استعداد انحراف و پرهيزگاري را قرار داد رستگار شد   آنكس كه او را به خوبيها رشد و پرورش داد و محروم شد كسي كه  عظمت آنرا ناديده گرفت .

نكته هايي كه از اين آيات استفاده مي شود :

1-از اينكه خداوند پس از قسم ياد كردن به شمس و قمر و روز و شب و آسمان وزمين به نفس قسم ياد مي كند دليل عظمت و والايي آنرا آشكار مي كند و اينكه عظمت و ارزش هر انساني به نفس اوست .

2-منظور از نفس تنها جان نيست زيرا هر جانداري داراي چنين نفسي كه استعداد فجور و تقوي داشته باشد نيست بلكه منظور از آن نفس انساني است كه جاني دارد كه قدرت انتخاب داشته و مختار آفريده شده در صورتي كه ساير جانوران محكوم غرايز خود بوده و قدرت و اختيار تخطي از آنرا ندارند اين تنها انسان است كه با داشتن همان غرايزي كه ساير حيوانات دارند اما محكوم غرايز خود نيست و مي تواند آنها را سركوب نموده و يا در جهت خاصي قرار دهد و يا آنرا بدون قيد و شرط رها سازد كه در اين صورت حيواني بيش نيست و بزرگترين سرمايه انساني خويش را كه همان انتخاب و اختيار راه تكامل و رسيدن به مدارج عالي انساني است از دست داده بطوريكه گويا آن حقيقت با ارزش را در خاك پنهان نموده ( ام يد سّه في التراب ) و به همين مناسبت جان و نفس انسان را ( روان ) گويند چون در سير خود  توقف و ايستايي ندارد .

3-الهام فجور و تقوي به انسان همان فطري بودن گرايش به فجور و تقوي مي باشد و اين معني ( اختيار و فطري بودن ) تنها براي انسان است و اينكه به هيچ يك از فطريات وغرايز خود اجبار ندارد و به همين جهت در مقابل اعمال غرايز بي جاي خود محكوم و مجازات مي شود مگر آنكه از وي سلب اختيار شده باشد كه ( فمن اضطّر غير باغ فلا عاد فلا اثم عليه ).

4-نفس انسان چيزي جداي از جان وي نمي باشد بلكه همان جان حيواني است كه با خصوصيات انساني آرايش شده ( محكوم و محدود نبودن به غرايز ) همان طوري كه جان زنبور عسل با سرشت مخصوص به خود عسل را با آن كيفيت مخصوص فرآوري مي كند و همچنين ساير حيوانات كه فقط در جهت غريزه مخصوص خود عمل مي كنند.

5-كلمه ( ما ) در عبارت ( ما سويها ) را غالب مفسرين به معني ( من ) كسيكه گرفته اند كه به نظر صحيح نمي آيد بلكه منظور از آن چيزهايي است كه مايه اعتدال و آرايش عظمت نفس است مي باشد .

6-اين تنها نفس انسان است كه استعداد و قدرت تزكيه و رشد و رسيدن به فلاح را دارد و در صورت استفاده نكردن از چنين قدرت عظيم و مهمل گذاشتن آن ارزش انساني خود را از دست دادن و ناديده گرفتن آن است .

7_با توجه به مطالب مذكور مي فهميم كه نفس داراي مدارجي است :

الف) نفس اماره كه قبل از تعليم و پرورش آن است كه خود سر و خودخواه و جهول و منوع و هلوع و......مي باشد همه چيز و همه كس را براي خود مي خواهد ( ان النفس لامارة بالسوء ) وطبيعتاً به طرف بديها و پستيها حركت مي كند و گرايش او فقط به لذائذ مادي و انتقام از موانع بوده و مانند موتور پر قدرت اما بدون ترمز و راننده ماهر مي باشد ( زيّن للناس حبّ الشهوات )

ب)نفس لوّامه : آن است كه پس از قرار گرفتن در مسير تعليم و تربيت و تشخيص خير و شرو محكوم نمودن عمل ناشايست خود مي باشد اما هنوز به طور كامل ساخته و پرداخته نشده ( آگاهي دارد اما ايمان ندارد ) .

ج) نفس مطمئنه كه رسيدن نفس پس از تعليم و تربيت به جايگاه واقعي و مسير تكاملي خود كه عمل خيرات و دوري از شر، ملكه او مي شود به گونه اي كه اصلاً مرتكب شري نشده تا بخواهد از آن پشيمان و يا شرمنده باشد رسيدن نفس به اين مرحله كمال اوست مرحله عقل مي باشد زيرا كه ( العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ) عقل آن چيزي است كه موجب بندگي و فرمانبرداري رحمان و بدست آوردن جنان باشد كه بجز بندگي خداوند كه شايسته بندگي است و دوري از معصيت كه غاية القصويٰ انساني است به كار ديگري نپردازد . پس عقل چيزي غير از همان نفس مربّيٰ و مزكّيٰ نيست و از همين رو است كه خداوند در قرآن گمراهان و ظالمين و خطاكاران را به ( لا يعقلون ) وصف نموده و از زبان اهل عذاب كه گويند ( لو كنّا نسمع او نعقل ما كنّا في اصحاب السعير ) 10 ملك  ( و يجعل  الرجس علي الذين لا يعقلون ) 100 يونس    و خلاصه عقل همان مرتبه عالي نفس مي باشد و اينهمه تحريض و ترغيب به علم و دانش براي تزكيه و رشد نفس و دوري از ذلت پستي پيروي از غرايز و رسيدن به اوج مرتبه انساني است .

8-با رشد جسمي جنين مغز وي رشد نموده و پس از آنكه صورت انساني به خود گرفت و به مرحله ( ثم انشأناه خلقاً آخر ) رسيد همين سير پس از تولد ادامه يافته تا با بلوغ جسمي به بلوغ جنسي مي رسد بدون آنكه چيز جديدي به وي افاضه شود كه با تحت تعليم و تربيت صحيح قرار گرفتن به رشد نفساني نائل مي گردد .

9-يكي از غرايز نفساني انسان ميل به كمال مي باشد اما رسيدن به كمال براي افراد متفاوت است كه اين تفاوت مربوط به نحوه تربيت و تعليمات و مطالعات و محيطي است كه او را ساخته و به آن شكل داده ( قل كل يعمل علي شاكلته ) يعني هر كس عملي كه انجام مي دهد طبق شكلي است كه به خود گرفته زيرا نفس انسان شكل پذير بوده و اعمالي كه انجام مي دهد بر مبناي همان شكلي است كه بر نفس او وارد شده و اين شكل هم نه به خواست خود شخص بوده زيرا گاهي ندانسته و يا نخواسته تحت تأثير عوامل مختلف قرار گرفته و به او شكل خاصي را داده كه زير بناي اعمال اوست ( از كوزه همان تراود كه در اوست ) و به همين جهت ديده مي شود كه شخص با مطالعه كتابي و يا برخورد با راهنماي مخصوص و يا رفتن به محيط ديگر نحوه رفتار و تفكر او تغيير مي كند برخلاف ساير حيوانات كه به اين سادگي شاكله و غرايز خود را تغيير نمي دهند .

10-اينك به اين نتيجه مي رسيم كه ( النفس في وحدتها كل القوي ) همان جان انساني است كه با اين جسم رشد نموده ( نه آنكه از اين جسم پديد آمده باشد ) و در نهايت با همين جسم فاني شده و با از بين رفتن جسم آن نيز از بين مي رود و با احياء و رجوع مجدد جسم در قيامت نفس آن با همه محتويات و دست آوردهاي آن باز مي گردد ( ووجدوا ما عملوا حاضراً ) ( يوم ينظر المرء ما قدمت يداه  ) و اصلاً بر گشتن جسم همان بر گشتن نفس است كه موجب حيات آن جسم مي گردد و نمي توان اين دو را جدا از يكديگر بدانيم زيرا حيات براي جسم در واقع رجوع همان نفسي است كه قبلاً داشته و به همين جهت است كه اگر بتوان انسان مرده اي را به حيات باز گرداند يعني قلب و مغز او را به كار انداخت با همان نفسياتي كه بوده باز مي گردد مثل كسي كه از خواب بيدار مي شود يا پس از اغماء و كما  بهوش مي آيد با همان نفسانيات قبلي باز مي گردد .

11-بنابر اين نمي توان فرق گذاشت بين مراحل حيات در مراحل مختلف بلكه حيات در نطفه و جنين و طفوليت و شباب و كهولت همه يك حيات است همانطور كه حيات نباتي براي يك دانه گندم مثلاً قبل از كشت و پس از كاشته شدن در خاك و پس از سبز شدن تا رسيدن به خوشه همه يك حيات است با شكلهاي مختلف و متفاوت و در هيچ مرحله نياز به حيات جديد و خاصي ندارد بلكه همان ميل غريزي به كمال است كه او را به غايت خلقت خود سوق مي دهد .

روان= نفس + تربيت شايسته = عقل – تربيت = خيبه نكبت و بدبختي

1۲-همه انسانها خود را عاقل مي دانند اما آيا همه عاقلان يك جور فكر كرده و اخلاق و رفتار آنان يكي است مسلماً نه .

بلكه هر كس متناسب با اطلاعات  و تربيت خود ادراك خاصي دارد و موجب رفتار و عملي خاص گرديده و همين تفاوت و اختلاف در ادراك و رفتار دليل مادي بودن عقل در انسان مي باشد همانطور كه اندازه و طعم و رنگ يك ميوه در منطق مختلف و آب و هوا و خاك و ....در شرايط متفاوت محصول متفاوت ببار مي آورد .

 

شفاعت

بسم الله الرحمن الرحيم

اگر خدا با دانشمندان عهد نبسته بود كه سخن بگويند هرگز سخن نمي گفتم ، حقيقت تنها آن نيست كه گذشتگان گفته اند بلكه سخنان تازه ديگر نيز هست ، اگر رموزي در گفتار من هست بدانيد كه حكيمان پيشين نيز از ترس توده نادان ، سخنان خويش را به رمز و اشاره بيان مي كردند .

حكيم شهاب الدين سهروردي

شفاعت در قرآن

شفاعت به معني واسطه و وسيله قرار دادن چيزي براي رسيدن به خواسته اي و مهمترين شرط آن تناسب وسيله با خواسته مي باشد زيرا هر چيزي نمي تواند ما را به هر خواسته اي برساندبلكه هر خواسته اي نياز به وسيله اي متناسب با خود داردبراي رفع تشنگي نمي توان از پريدن در هوا مثلا استفاده نمود بلكه بايد آب گوارايي را وسيله قرار  داده و با نوشيدن آن تشنگي را رفع نمود و براي رفع گرسنگي بايد از غذايي دندانگير استفاده نمود  زيرا با دويدن يا خوابيدن يا شنا كردن يا هر كار ديگري غير آن به خواسته مطلوب نمي رسي و نيز زن و شوهرهر كدام شفيع ديگري در رفع نياز جنسي و دارا شدن فرزند مورد آرزوي خود و همين طور در همه موارد و مسائل حتي در امور معنوي كه براي رسيدن به مغفرت و تقرب به خداوند و نجات از عقوبت بخاطر معاصي بايد از شفيعي مناسب و راهي صحيح و وسيله اي معقول و خدا پسند اقدام نمود .

(يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه     الوسيله    و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون ) (مائده 35 )

(اي كسانيكه ايمان آورده ايد از خداوند پروا بداريد و وسيله (تقرب ) به او را طلب كنيد و در راه او به جهاد پردازيد باشد كه ظفرمند گرديد.)

اما وسيله

بسيار جالب است كه در خود اين آيه بهترين و بالا ترين وسيله تقرب به خدا وند كه ايمان به خداوند و تقوا و جهاد در راه اوست بيان شده و در خطبه 110 از اميرالمؤمنين علي عليه السلام اضافه بر موارد ذكر شده اقامه نماز و ايتاء زكوة و روزه رمضان و حج و عمره خانه خدا و صله رحم و صدقه سر و آشكار و هر كار خيري كه وسيله تقرب به خداوند مي باشد معرفي مي نمايد

اما شفيع كيست

از جمله شفيعان  توبه يعني ۱-ندامت و پشيماني از گناه 2- وتصميم بر ترك 3- وجبران آن 4- واستغفا ر وطلب آمرزش از خداوند مي باشد كه اگر ندامت حاصل نشده باشد ويا مصمم بر ترك نبوده ويا جبران آن معصيت اگر قابل جبران بوده ننمايد ويا پس ازهر سه از خدا طلب مغفرت نكند (زيرا معصيت او را نموده واستغفار يعني عذر خواهي از خداوند بخاطر نافرماني  كه انجام داده محقق نشود.) توبه قبول نيست (قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله  ان الله يغفرالذنوب جميعاً وانيبوا الي ربكم واسلموا له)( 54  زمر) بگو اي بندگان من كه بر خود اسراف نموده (از حد خود خارج شده وبه حدود الهي تجاوز نموده اند) از رحمت خداوند نا اميد نباشيد زيرا كه خداوند همگي گناهان را آمرزنده است و باز گرديد به سوي پروردگارتان و تسليم دستورات و حدود الهي شويد . (ان الله لا يغفر ان يشرك به  و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) ( نسا ء 68-116) خداوند شرك را نمي بخشد ولي غير آنرا براي هركه بخواهد مي بخشد حال بايد ديد شرك چگونه بخشيده مي شود و گناه غير شرك را از چه كساني مي بخشد (و اني لغفار لمن تاب و أمن و عمل صالحاً ثم اهتدي)( طه 82) همانا من آمرزنده ام براي هر كس كه 1- توبه كند ( حتي مشرك ) 2- ايمان آورد 3- اعمال صالح كه از جمله جبران گذشته نمايد و به هدايت گرائيده باشد پس توبه و باز گشت به خداوند بهترين شفيعي است كه موجب نجات انسان مي گردد اشتباه بت پرستان در اين بوده كه به جاي باز گشت به خداوند بتي را كه خود مي ساختند شفيع و واسطه  قرار داده و مي گفتند (هولاء شفاؤنا عندالله ) اينان شفيعان ما نزد خداوند مي باشند در جواب از عمل آنها فرمود (ام اتخذوا من دون الله شفعاء قل اولوا كانوا لا يملكون شيئاً ولا يعقلون قل لله الشفاعة جميعاً )(44 زمر)

تنها شفيع خداوند است زيرا او مالك همه چيز است در صورتي كه اينها مالك چيزي نيستند يعني شفيع بايد كسي باشد كه مالكيت داشته باشد واو غير خداوند كسي نيست وهمه شفاعت ها از آن خداوند است.

دومين شفيع ايمان قلبي به خداوند  و رسولش مي باشد ولازمه ي آن تقوا است يعني عمل بر طبق دستورات او مي باشد ( يا ايها الذين آمنوا اتقوالله وآمنوا برسوله... يغفر لكم والله غفوررحيم )( 38 حديد )كه با تحقق ايمان وعمل بر طبق دستورات الهي تبعيت ازرسول وسنت وي آمرزش حتمي بوده چراكه خداوند آمرزنده مهربان است پس شفاعت پيامبر همان اعتقاد به نبوت وعمل به سنت اوست در زندگي دنيايي كه موجب نجات و فلاح درعقبي است مرحوم صدر المتا لهين در جلد 3 تفسير خود ص 322 مي گويد ( ان معني كون الرسول شفيعاً ان الايمان بحقيقته والا عتراف برسالته يوجب هيئةً في النفس بها يتحقق لنور الرحمة والنجاة من عذاب النار والمؤثر في شفاعته في صورة النبي الحاصلة في النفس العارفة به صلي الله عليه واله وليست امرا منفصلا عن ذات المؤمن وكذا الحال في سائر الشفعاء والاخلاء يوم الدين) ترجمه . شفیع بودن رسول به معنی آن است که ایمان به حقیقت او و اعتراف به رسالتش آمادگی و هیاتی را در نفس برای دریافت رحمت و نجات از عذاب دوزخ فراهم می کند و آن چیزی که موثر در شفاعت اوست همان صورتیست که از پیامبر در نفس شخص آگاه به پیامبر حاصل می گردد و آن چیزی جدای از ذات مومن نیست و همین گونه است حال در مورد سایر شفیعان و دوستان در روز قیامت .

3 - سومين شفيع هر عمل خير و صالحي كه هم حسن فاعلي وهم حسن فعلي داشته باشد موجب شفاعت از شخص مي باشد( وعدالله الذين امنوا وعملواالصالحات لهم مغفرة واجرعظيم)(مائده  9 )اين وعده ي خدا وند است براي كساني كه با داشتن ايمان واعمال صالح (يعني هر دو زيرا ايمان بدون عمل صالح ويا عمل صالح بدون ايمان مفيد فايده اي نيست )براي آنان است مغفرت واجر عظيم پس خود عمل صالحي كه از روي ايمان به خداوند صادر شده باشد بهترين شفيع است.4-شفاعت قرآن وائمه عليهم السلام ويا هر چيز مقدس ومكان هاي متبركه اي كه انسان را به صراط مستقيم ويا اعمال صالحه هدايت وراهنمايي كند از بهترين وسيله هايي است كه ما را به خداوند نزديك ودر معرض شمول رحمت خداوند قرار مي دهد می باشد واز همين نمونه است شفاعت نمودن عالم كه وسيله هدايت انسان هاي ديگر گرديده وشفاعت شهيد كه ديگران را به حقانيت راه خود وگرايش ديگران به آن رهنمون شده

شفاعت مخصوص دنيا

خلاصه آنكه بايد بدانيم كه بدون توبه و دوري از گناهان وبدون ايمان و عمل صالح وپيروي صحيح از قرآن وپيامبر و ائمه معصومين عليهم السلام انتظار شفاعت از كسي داشتن غير معقول و مردود است چرا كه( من يعمل سوءايجر به و لا یجد من دون الله ولياً و لا نصيراً)( نساء 123) هر كس عمل بد انجام دهد مجازات مي شود و از غير خداوند سرپرستي و ياري كننده اي نمي يابد  . اين قانون جدي خداوند است كه نبايد به شوخي گرفته شود و فكر كنيم كه با هر عمل بدي روز قيامت كه با اولياء خدا مواجه شديم آنان ما را نجات خواهند داد چرا كه در قيامت مالك يوم الدين خداوند است كه در هر شبانه روز چندين بر تكرار و اقرار كرده ايم و باز چشم به شفاعت ديگران دوخته و از گرفتاراني نباشيم كه از روي حسرت و ندامت بگوييم ( ياليتني اتخذ ت مع الرسول سبيلاً ياليتني لم اتخذ فلاناً خليلاً)( فرقان 28) اي كاش راهي با رسول گرفته بوديم (در دنيا) و از هدايت هاي او بهره مند شده بوديم تا اينجا وسيله نجات من مي شد چون آنجا ديگر جاي شفاعت نيست (يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين امنوا انظرونا نقتبس من نوركم قیل ارجعوا وراءكم فالتسموا نورا)( 13حديد) درروز قيامت مردان وزنان غير مؤمن به مؤمنين گويند ما را مورد لطف ورحمت قرار دهید كه از نور و روشني شما استفاده كنيم (در جواب به آنها ) گويند برگرديد به پشت سر خود (يعني گذشته ي خود در دنيا ) وصريح ترين آيه درنفي شفاعت در روز قيامت( 48بقره)( انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتي يوم لابيع فيه ولا خلة ولا شفاعة) از آنچه روزي شما نموده ايم انفاق كنيد پيش از آن كه بيايد روزي كه در آن نه خريدي هست (كه بتوانيد شفاعت ويا هر چيز ديگري را خريداري نمائيد چون نه شما پولي داريد كه عوض دهيد ونه فروشنده اي هست ) ونه دوستي ( كه شما را از آن گرفتاري بتواند برهاند ) ونه شفاعتي (كه بتواند براي شما توصيه ويا شفاعتي كند )چون در آن روز شفيعي غير از اعمال خود انسان يافت نمي شود)(فما تنفعهم شفاعة الشافعين )(48مدثر) نكته قابل توجه اينكه در  بیشتر آيات مربوط به شفاعت شافعين صراحتي بر انجام شفاعت در قيامت ندارد بلكه بيشتر اقرار به نفي شفاعت دارد. ان تجتنبوا کبائر ماتنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما   .  نساء ۳۱    اگر از گناهان کبیره اجتناب نمودید گناهان کوچک شما نادیده گرفته می شود . پس این گونه اشخاص در همین دنیا به شفاعت رسیده اند که توانسته اند خود را از گناهان کبیره دور نگه دارند و نسبت به صغائر هم که خداوند وعده عفو داده پس نیازی به شفاعت آخرت ندارند.

اما شفاعت انبياء ورسل وائمه عليهم السلام

به اسناد واستفاده از آيه ي شريفه( ولوانهم ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً)(64نساء) يعني اگر آنان كه درباره ي خود ستم نموده (ونخواستند حكم پيامبر را بپذيرند) پيش تو آيند واز خداوند (نسبت به گناه خود) طلب مغفرت نمايند وپيامبر نيز براي آنان طلب مغفرت نمايد خداوند را توبه پذيرو مهربان خواهند يافت. صحيح به نظر نمي رسد زيرا اولاً اين آيه دليل بر اين كه هر پيامبر ويا امامي درقيامت شفاعت مي كند نيست چون مورد آيه خاص كساني است كه نمي خواستند حكم پيامبر را بپذيرند كه پس از توبيخ از عمل خود نادم شده به حضور پيامبر آمده وپس از طلب مغفرت از خداوند از پيامبر خواستند كه نافرمانيشان را مورد بخشش قرار دهد  ثانياً عمل آنان اگر چه بي حرمتي به  پيامبر بوده ولي در حقيقت بي حرمتي به خداوند بوده وآمدنشان نزد آن حضرت به عنوان عذر خواهي بود كه با استغفار پيامبر براي آنان پذيرفته مي شد ثالثاً اين مسئله در زمان حيات پيامبر بوده ونبايد دليل بر درستي توسل به انبيا وائمه وطلب شفاعت از آنان حتي پس از رفتنشان از دنيا قرار گيرد رابعاً آمدن وطلب مغفرت آنان در حقيقت توبه از عمل نادرست خود بوده كه خداوند بايد آن را بپذيرد ( نه پيامبر ) ولذا پيامبر هم براي آنان از خداوند هم طلب مغفرت مي نمايد و هم چنين آيه شريفه (قالوا يا ابانا استغفر لنا دنوبنا انا كنا خاطئين)( يوسف97 ) برادران يوسف پس از افشا شدن خطايشان وزجر چهل ساله اي كه به پدر روا داشتند از روي شرمندگي به عذر خواهي نزد پدر آمده و( گفتند اي پدر طلب آمرزش كن براي ما گناهانمان را چرا كه محققاً ما خطا كاريم ) خودشان مي توانستد از خداوند طلب مغفرت كنند وبايد مي كردند اما چرا از پدر خواهان طلب مغفرت شدند آيا به خاطر اين كه او را پيامبر ويا مستجا ب الدعوة مي دانستند ويا به خاطر آن بود كه به پدرشان دروغ گفتند وزجر وصبر بزرگي را بر او تحميل كردند وخود را در پيشگاه خداوند گنه كار ونزد پدر شرمنده مي دانستند از او خواستند كه برايشان طلب مغفرت كند نه به عنوان اين كه او پيامبر است بلكه قبول استغفار پدر را نشانه ي پذيرفتن عذر وعفو از گناه خود مي دانستند اما چرا حضرت يعقوب همان وقت برايشان طلب مغفرت كه در حقيقت پذيرش عذر آنان بود ننمود بلكه گفت ( سوف استغفر لكم ربي انه هوالغفور الرحيم ) در آينده برايتان طلب مغفرت خواهم نمود . معني داراست وخلاصه از اين دو آيه نمي توان بر حقانيت شفاعت انبيا يا ائمه در قيامت وياتوسل به آنها در دنيا استناد نمود

شفاعت از نظر روايت

عن علي بن موسي الرضا عن ابيه عن ابائه عن علي قال رسول الله ... انما شفاعتي لاهل الكبائر من امتي فاما المحسنون فما عليهم من سبيل قال الحسين ابن خالد فقلت للرضا يابن رسول الله فما معني قول الله و لا يشفعون الا لمن ارتضي قال لا يشفعون الا لمن ارتضي الله دينه (حديث 4 از مجلس 2 امالي صدوق) امام هشتم از پدرانش از پيامبر كه فرموده است  همانا شفاعت من مخصوص مرتكبين گناهان كبيره از امت من مي باشد اما نيكان نيازي به آن ندارند ( ظاهراً اين حديث اولاً بر خلا ف قرآن است زيرا كه قرآن مي گويد (من يعمل سوءاً يجزبه )(نساء 113 )(ومن يأت ربه مجرماً فان له جهنم)( طه 75)( و من يعمل مثقال ذرة شراً يره )(زلزال) ثانياً پرهيز از هيچ گناه كبيره اي لا زم نيست چون پيامبر شفاعت از آنرا بعهده گرفته ثالثاً اصلاً احكام قرآن لغو است چون اگر عمل هم نشود شفاعت هست رابعاً انذار و تبشير هم بي معني است و چون اين حديث با اين اشكالات قابل هضم نبوده بعضي آنرا توجيه نموده و گفته اند كه منظور از كبائر آنهايي هستند كه شخص از آنها توبه نموده باشد اما توجه نكرده اند كه اگر شخص از آنها توبه نموده باشد كه ديگر نيازي به شفاعت ندارد به دليل( آيه 82 طه)( و اني لغفار لمن تاب و أمن و عمل صالحاً ثم اهتدي) و بعضي مثل مرحوم آية اله غروي در كتاب آدم آنرا مجعول و از احاديثي دانسته كه فاضربوه علي الجدار .سپس راوي مي گويد يابن رسول الله معني فرموده خداوند كه (لا يشفعون الامن ارتضي) چيست فرمود يعني شفاعت نمي كنند مگر اينكه دين شخص مورد رضايت خداوند باشد . دقت كنيد اين قسمت از حديث با قسمت قبلي منافات دارد و چگونه مي توان تصورنمود كه مرتكب كبيره دينش مرضي خداوند باشد ؟ زيرا اگر شخصي كه مرتكب كبيره شده دينش مرضي خداوند است كه نياز به شفاعت ندارد چون شفاعت را براي همين مي خواهند كه رضايت خداوند را به دست آورند واگر مرضي خداوند نبوده كه شفاعت شامل حال او نمي گردد پس اين تضاد كه دليل مخد وش بودن اين حديث است چگونه مي توان رفع وتوجيه نمود؟ از روايت بعدي استفاده خواهد شد .

روايتي ديگر

از امام كاظم از پدرانش از پيامبر نقل شده كه فرموده شفاعت من مخصوص مرتكبين گناهان كبيره از امت من است اما خوبان (كساني كه مرتكب كبيره اي نشده اند)بر آنها راهي نيست (نياز به شفاعت ندارند ) گفته شد يابن رسول الله چگونه شفاعت مخصوص اهل كبائراست در صورتي كه قرآن مي گويد (لا يشفعون الا لمن ارتضي)شفاعت نمي كنند مگر براي كساني كه مرضي خداوند باشند و كسي كه مرتكب كبيره باشد نمي تواند مرضي خداوند باشد فرمود هيچ مؤمني نيست مگر آن كه پس از ارتكاب كبيره ناراحت شده واز گناه خود پشيمان مي گردد و پيامبر فرموده كه همان پشيماني او براي توبه كافي است وفرمود كسي كه از كار خوب شاد شود واز كار بد ناراحت گردد پس او مومن است(نشانه ي ايمان او مي باشد ) بنابر اين كسي كه از كار بدي كه انجام داده پشيمان نگردد مؤمن نيست وشفاعت در حق او نيست چرا كه ظالم بوده وخداوند فرموده ( ما للظالمين من حميم ولا شفيع يطاع ) براي ظالمين حمايت كننده وشفيعي كه شفاعتش مورد قبول واقع شود نيست گفته شد يابن رسول الله چگونه كسي كه مرتكب گناهي شده وپشيمان نباشد مؤمن نيست .فرمود هر كس كه مرتكب گناه كبيره اي شود ومي داند كه بر آن گناه عقوبت خواهد شد حتماً پشيمان خواهد بود ووقتي چنين حالت پشيماني بر او حاصل شد در حقيقت تائب است ودر اين هنگام شايستگي شفاعت را خواهد داشت (يعني به شفاعت رسيده) وهر گاه كه از عمل خود پشيمان نشده بلكه اصرار بر آن داشته باشد مورد مغفرت قرار نمي گيرد (يعني شفاعت به او نرسيده) (لا صغيرة مع الاصرار هيچ گناه صغيره اي درصورت اصرار وتكرار صغيره نيست بلكه كبيره است ) زيرا كه او مؤمن به عقوبت گناه خود نبوده چرا كه اگر مؤمن به عقوبت بود بايد پشيمان مي گشت و اما فرموده خداوند كه ( ولا يشفعون الا لمن ارتضي ) شفاعت نمي كنند مگر براي كسي كه دينش مورد رضايت خداوند باشد منظور از دين همان اعتقاد به پاداش بر خوبي ها و عقوبت بر سيئات مي باشد پس كسي كه دينش مرضي خداوند باشد آن كسي است كه پس از ارتكاب گناه از آن پشيمان بوده به خاطر عقوبتي كه در قيامت براي او هست .       (به نقل از الميزان از توحيد صدوق)

 در كافي ازامام صادق در نامه اي كه براي اصحابش نوشته آمده ( من سره ان ينفعه شفاعة الشافعين عند الله فليطلب الي الله ان يرضي عنه ) ( بنقل از تفسير نمونه از بحار ) كسي  كه خوشحال مي گردد از اينكه از شفاعت شافعين سود مي برد پس بايد (لام تأكيد) طلب كند و بيابد بسوي خداوند راهي كه خداوند از او راضي شود رفتن به اين راه در دنيا ميسر است و خيلي روشن است كه اين شفاعت مربوط به عمل خود انسان و استفاده از هدايت هاديان به حق مي باشد و اصل حقيقت شفاعت همان به دست آوردن رضايت خداوند است .

خلاصه و نتيجه بحث

اينك با توجه به توضيحات قبلي و روايات  مربوطه به اين نتيجه مي رسيم  كه شفاعت پيامبر براي مرتكبين گناهان كبيره پس از ندامت و تحقق توبه و استغفار كه نتيجه ارشادات قبلي از ناحيه پيامبر بر آن گونه اشخاص وارد شده كه بخاطر اعتقاد به پيامبر و سخنان و دستورات او در قلوب مؤمنين ايجاد شده ، مي باشد و در حقيقت شفاعت پيامبر نسبت به شخص مرتكب كبيره  همان اعتقاداتي است كه از ناحيه پيامبر در قلب او ايجاد  گرديده و به همين جهت كساني كه مصر به صغاير  بدون ندامت و استغفار بوده در حكم مرتكب كبيره لا يغفر مي باشد در دل آنان رسوخ ننموده و شايستگي نجات را ندارند چون دين آنان مرضي خدا وند نيست و شفاعت شامل حال آنان نشده ( نه آنكه نمي شود).

شفاعت در قيامت

همانطور كه از ظاهر بعض آيات مثل آيات سوره مدثر ) كل نفس بما كسبت رهينه الا اصحاب اليمين في جنات يتسائلون عن المجرمين ماسلككم في سقر قالوا لم نك من المصلين و لم نك نطعم المسكين و كنا نخوض مع الخائضين و كنا نكذب بيوم الدين حتي أتينا اليقين فما تنفعهم شفاعة الشافعين . ) هر كس در گرو اعمال خويش است مگر اصحاب يمين (كه هيچ گناهي نداشته و نامه عملشان را به دست راستشان مي دهند ) آنها در باغهاي بهشتند و از مجرمين سوال مي كنند چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت ( بهشتيان در بهشت بر جهنميان در جهنم  اشراف دارند كه اين خود لذت مضاعفي است كه مجرمين را در آن عذاب مي بينند همانطور كه جهنميان وقتي بهشتيان را در آن نعمتها مي بينند برايشان عذاب مضاعفي است ) مي گويند ما از نماز گزاران نبوديم و اطعام مستمند نمي كرديم و پيوسته با اهل باطل همنشين و هم صدا بوديم و همواره روز جزا را انكار مي كرديم تا اكنون كه به يقين رسيده ايم از اين رو شفاعت  شفاعت كننده گان به حال آنان سودي نمي بخشد . استفاده مي شود كه شفاعتي در كار هست اما براي چه كساني ؟  . از جمع آيات و روايات مربوطه مي توان گفت شامل مجرمینی می گردد که پس از توبه و اصلاح خود نتوانسته اند و یا امکان نداشته که گناه خود را جبران نمایند و كدورتي در آنها باقي مانده كه با شفاعت اصلاح مي گردد .

 

 

حضرت عيسي ابن مريم از قرآن

ما قلت لهم الا ما امرتني به ان اعبدوالله ربي و ربكم و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و انت علي كلشي شهيدا ( مائده 117) خداوند از قول حضرت عيسي مي فرمايد نگفتم به آنان ( مردم ) مگر آنچه را تو امر كردي كه عبادت كنيد پروردگار من و پروردگار خود را و تا وقتي كه من بین آنان بودم شاهداعمال آنان هستم و پس از آنكه مرا بر گرفتي تو خود نگهبان و مراقب اعمال آنان هستي و تو بر هر چيز آگاهي نكته اي كه از كلمه ( توفيتني ) مي توان استفاده نمود آنستكه حضرت عيسي مثل انسانهاي ديگر پس از مرگ و رفتن از دنيا هيچ حضوري ندارد چون كلمه توفي اگر چه بمعني مرگ نيست اما ملازم با موت و كنايه از موت مي باشد بدليل آيه ( حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا)

آن گاه كه مرگ يكي از شما فرا رسد فرستادگان ما آنرا توفي مي كنند يعني اعمال وي را دريافت مي نمايند پس مرگ مربوط به عوامل خودش مي باشد كه همزمان با آن پرونده و نامه عمل او بسته و دريافت مي شود و اين خود گواه بر اينست كه نه روحي وجود دارد كه قبض شود و نه پس از مرگ حضور و شهادتي هست زيرا مي گويد پس از آنكه مرا گرفتي ديگر من شاهد اعمال آنان نيستم و تو خود حاضر و شاهد اعمال آنان هستي و اينكه آن حضرت را زنده بدانيم خلاف ظاهر آيه است .

اذا قال الله يا عيسي اني متو فيك و رافعك الي (55 ال عمران ) آن گاه كه خداوند به عيسي گفت من تو را توفي نموده و بالا برنده ام بسوي خود .

و ما قتلوه يقينا بل رفعه الله اليه ( نساء 157) او را نكشتند يقينا بلكه خداوند او را بسوي خود بالا برد.

مستفاد از آيه آنستكه حضرت عيسي را نكشتند و اين منافات با مرگ طبيعي ندارد    

در كتاب رشحات البحار ص 154 از نور الله شاه آبادي آمده كه حضرت عيسي هر چند بدست يهود كشته نشده و به دار آويخته نشده خداي تعالي آن حضرت را قبض روح فرموده و به سوي خويش باز گردانده و مراد از رفعت جنبه مكاني ندارد بلكه رفعت مقام و قرب منزلت اوست .

همچنانكه در باره حضرت ادريس آمده ( واذكر في الكتاب ادريس  انه كان صديقا نبيا و رفعناه مكانا عليا .  مريم 57

بنابر اين اگر رفعت را رفتن به آسمانها بدانيم حضرت عيسي تنها نيست بلكه ادريس هم بايد در آسمانها باشد و به همين مناسبت علامه طباطبايي گويد ( الرفع خلاف الوضع والمراد الرفع المعنوي دون الرفع الصوري اذ لا مكان له تعالي و الايه نظير احياء عند ربهم و في حق ادريس رفعناه مكانا عليا. الميزان جلد 3 ص 224  

و ان من اهل الكتاب الا ليومنن به قبل موته و يوم القيمه يكون عليهم شهيدا ( نساء 159) از اهل كتاب نيستند مگر آنانكه قبل از مرگ عيسي به وي ايمان آوردند . 2 نكته از اين آيه استفاده مي شود 1- اينكه مسيحي واقعي و اهل كتاب بودن مخصوص كساني است كه در زمان حيات و قبل از مرگ عيسي به وي ايمان آوردند و ديگراني كه پس از مرگ وي مسيحي بوده و هستند چون عموماً مشركند لقد كفر الذين  قالوا ان الله هوالمسيح ابن مريم ( مائده 17) و غير موحد و قائل به تثليث و يا وي را ابن الله گفتند مسيحي واقعي نيستند 2- كلمه قبل موته صريحا دليل بر مرگ حضرت عيسي مي باشد بنابراين حضرت عيسي هم مثل ساير انبيا و انسانهاي ديگر از دنيا رفته و استناد ببعض روايات بر زنده بودن آنحضرت و به آسمان چهارم رفتن غير معقول مي باشد زيرا اولاً آسمان چهارم كجاست و ثانياً زنده بودن  در آنجا براي چيست و چه خاصيتي براي خود او و يا ديگران مي تواند داشته باشد و ثالثاً حوائج جسمي خود را آنجا چگونه برطرف مي نمايد و رابعاً اگر رفتن و بودن در آسمان چهارم امتيازي باشد كه پيغمبر اسلام اولي و شايسته تر است در صورتيكه خداوند به وي فرمود ( انك ميت و انهم ميتون ) و اينكه گفته شده كه پس از ظهور ولي عصر از آسمان فرود آمده و پشت سر آنحضرت نماز مي خواند اگر مستند و صحيح باشد نياز به تاويل دارد و بايد گفت منظور در هم شكسته شدن آئين مسيحيت و گرويدن به ولي عصر مي باشد. زیرا با ظهور ولی عصر آوردن مسیحیان و ایمان آوردن آنها به حضرت عیسی بی معنی است چون در آن روز که لیظهره علی الدین کله باید به اسلام و امام زمان ایمان بیاورد نه به حضرت عیسی و مسیحیت پس زنده بودن حضرت عیسی تا ظهور ولی عصر و ایمان آوردن مسیحیان به وی بر خلا ف اعتقاد به جهانی شدن اسلام و حکومت حقه ولی عصر می باشد.

رجعت و نظرها

رجعت بمعني رجوع و بازگشت مي باشد انا لله و انا اليه راجعون، رجعت حتمي و يقيني قيامتست و بعضي منظور از آنرا زنده شدن بعض مردگان را پس از ظهور حضرت مهدي دانسته اند مرحوم علامه طباطبايي در ج 2 الميزان ص 108 مي فرمايد طبق رواياتي كه از ائمه عليهم السلام در تفسير بعض آيات وارد شده گاهي به روز قيامت و گاهي به رجعت و گاهي به ظهور حضرت مهدي تعبير و تطبيق شده و اين نيست مگر بخاطر سنخيت بين معاني كه هر سه بظهور حق و غلبه بر باطل اشاره شده كه در ابتدا ظهور حضرت مهدي خواهد بود كه تا حدودي حق ظهور پيدا خواهد نمود اما باطل بكلي از بين نرفته و پس از آن رجعت كه حق ظهور بيشتري پيدا نموده و غلبه بر باطل بيشتر شده تا برسد به قيامت كه ظهور كلي حق بر كل باطل مي باشد و راويان اينگونه روايات چون بر حقيقت اين روز دست نيافته اند بعض آنان اينگونه روايات را كلاً طرح و رها نموده اند و بعضي تاويل به قيامت وظهور حضرت مهدي نموده و بعضي صرفاً نقل نموده بدون آنكه توضيحي بدهند و غير شيعه ساير مسلمين اگر چه اعتراف به ظهور حضرت مهدي دارند اما منكر رجعت هستند و اعتقاد به رجعت را از مختصات شيعه مي دانند و آنرا از ساخته هاي يهود و يا متظاهرين به اسلام مثل عبدالله بن سبا و غيره مي دانند اما آنچه از مجموع رواياتي كه رجعت را از آن استفاده و اثبات مي نمايند مي توان گفت آن است كه روز رجعت از مراتب قيامت بوده اگر چه از نظر ظهور پايين تر از قيامت مي باشد همچنانكه روز ظهور حضرت مهدي را كه حق در آن به ظهور مي رسد از مراتب قيامت دانسته اگر چه از نظر ظهور از روز رجعت پائين تر است .

بنظر مي رسد بهترين بيان در اين باره جوابي است كه در جلد اول اعيان الشيعه ص 57 از مرحوم شريف سيد مرتضي علم الهدي در جواب سوال از حقيقت رجعت نقل شده كه فرموده در اين باره بعضي مي گويند كه بهنگام ظهور حضرت مهدي خداوند گروهي را كه قبلاً مرده اند بر مي گرداند و بعضي معتقدند كه منظور از رجوع برگرداندن دولت و امر و نهي است نه برگرداندن اشخاص و زنده كردن مردگان  سپس نتيجه مي گيرد كه از اين جواب استفاده مي شود كه قول برجعت مورد اتفاق شيعه نيست.

در كتاب الزام الناصب بيش از هفتاد آيه قرآن را به رجعت تاويل و تفسير نموده كه هيچكدام صراحتي بر مساله رجعت ندارد و دليل قطعي بر وقوع آن ندارد و نهايتاً بايد گفت ممكنست از جمله از امام صادق سوال شده كه منظور از (يوم) در آيه ( في يوم كان مقداره خمسين الف سنه) چيست فرموده باشد، اين بازگشت پيامبر است كه حكومت آنحضرت در آن بازگشت پنجاه هزار سال مي باشد و پس از آن بازگشت امير المومنين است كه چهل و چهار هزار سال طول مي كشد و درباره آيه اماته فاقبره ثم اذا شاء انشره فرموده اين درباره رجعت است كلا لما يقض ما امره كه چون هنوز احكام اسلام بطور كامل اجرا نشده آنحضرت بايد برگردد تا همه ماموريتها ي خود را بپايان برساند  و درباره كل نفس ذائقه الموت من قتل لم يذق الموت زراره از امام محمد باقر نقل كرده كه قال لابد من ان يرجع حتي يذوق الموت هر نفسي چشنده مرگست پس كسيكه كشته شده مرگ را نچشيده فرمود بايد برگردد تا مرگ را بچشد حال از اينگونه روايات كه راويان غالباً از تفسيرقمي  و ( الدمعه ) و منتخب البصائر و تفسير برهان و خرائج و امثالهم مي باشند چه مي توان دريافت؟