روان - نفس - عقل
روان – نفس – عقل
و نفسٍ وما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكّيها و قد خاب من دسّيها سوره شمس
قسم به نفس و آنكه او را آرايش داد و در آن زمينه و استعداد انحراف و پرهيزگاري را قرار داد رستگار شد آنكس كه او را به خوبيها رشد و پرورش داد و محروم شد كسي كه عظمت آنرا ناديده گرفت .
نكته هايي كه از اين آيات استفاده مي شود :
1-از اينكه خداوند پس از قسم ياد كردن به شمس و قمر و روز و شب و آسمان وزمين به نفس قسم ياد مي كند دليل عظمت و والايي آنرا آشكار مي كند و اينكه عظمت و ارزش هر انساني به نفس اوست .
2-منظور از نفس تنها جان نيست زيرا هر جانداري داراي چنين نفسي كه استعداد فجور و تقوي داشته باشد نيست بلكه منظور از آن نفس انساني است كه جاني دارد كه قدرت انتخاب داشته و مختار آفريده شده در صورتي كه ساير جانوران محكوم غرايز خود بوده و قدرت و اختيار تخطي از آنرا ندارند اين تنها انسان است كه با داشتن همان غرايزي كه ساير حيوانات دارند اما محكوم غرايز خود نيست و مي تواند آنها را سركوب نموده و يا در جهت خاصي قرار دهد و يا آنرا بدون قيد و شرط رها سازد كه در اين صورت حيواني بيش نيست و بزرگترين سرمايه انساني خويش را كه همان انتخاب و اختيار راه تكامل و رسيدن به مدارج عالي انساني است از دست داده بطوريكه گويا آن حقيقت با ارزش را در خاك پنهان نموده ( ام يد سّه في التراب ) و به همين مناسبت جان و نفس انسان را ( روان ) گويند چون در سير خود توقف و ايستايي ندارد .
3-الهام فجور و تقوي به انسان همان فطري بودن گرايش به فجور و تقوي مي باشد و اين معني ( اختيار و فطري بودن ) تنها براي انسان است و اينكه به هيچ يك از فطريات وغرايز خود اجبار ندارد و به همين جهت در مقابل اعمال غرايز بي جاي خود محكوم و مجازات مي شود مگر آنكه از وي سلب اختيار شده باشد كه ( فمن اضطّر غير باغ فلا عاد فلا اثم عليه ).
4-نفس انسان چيزي جداي از جان وي نمي باشد بلكه همان جان حيواني است كه با خصوصيات انساني آرايش شده ( محكوم و محدود نبودن به غرايز ) همان طوري كه جان زنبور عسل با سرشت مخصوص به خود عسل را با آن كيفيت مخصوص فرآوري مي كند و همچنين ساير حيوانات كه فقط در جهت غريزه مخصوص خود عمل مي كنند.
5-كلمه ( ما ) در عبارت ( ما سويها ) را غالب مفسرين به معني ( من ) كسيكه گرفته اند كه به نظر صحيح نمي آيد بلكه منظور از آن چيزهايي است كه مايه اعتدال و آرايش عظمت نفس است مي باشد .
6-اين تنها نفس انسان است كه استعداد و قدرت تزكيه و رشد و رسيدن به فلاح را دارد و در صورت استفاده نكردن از چنين قدرت عظيم و مهمل گذاشتن آن ارزش انساني خود را از دست دادن و ناديده گرفتن آن است .
7_با توجه به مطالب مذكور مي فهميم كه نفس داراي مدارجي است :
الف) نفس اماره كه قبل از تعليم و پرورش آن است كه خود سر و خودخواه و جهول و منوع و هلوع و......مي باشد همه چيز و همه كس را براي خود مي خواهد ( ان النفس لامارة بالسوء ) وطبيعتاً به طرف بديها و پستيها حركت مي كند و گرايش او فقط به لذائذ مادي و انتقام از موانع بوده و مانند موتور پر قدرت اما بدون ترمز و راننده ماهر مي باشد ( زيّن للناس حبّ الشهوات )
ب)نفس لوّامه : آن است كه پس از قرار گرفتن در مسير تعليم و تربيت و تشخيص خير و شرو محكوم نمودن عمل ناشايست خود مي باشد اما هنوز به طور كامل ساخته و پرداخته نشده ( آگاهي دارد اما ايمان ندارد ) .
ج) نفس مطمئنه كه رسيدن نفس پس از تعليم و تربيت به جايگاه واقعي و مسير تكاملي خود كه عمل خيرات و دوري از شر، ملكه او مي شود به گونه اي كه اصلاً مرتكب شري نشده تا بخواهد از آن پشيمان و يا شرمنده باشد رسيدن نفس به اين مرحله كمال اوست مرحله عقل مي باشد زيرا كه ( العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان ) عقل آن چيزي است كه موجب بندگي و فرمانبرداري رحمان و بدست آوردن جنان باشد كه بجز بندگي خداوند كه شايسته بندگي است و دوري از معصيت كه غاية القصويٰ انساني است به كار ديگري نپردازد . پس عقل چيزي غير از همان نفس مربّيٰ و مزكّيٰ نيست و از همين رو است كه خداوند در قرآن گمراهان و ظالمين و خطاكاران را به ( لا يعقلون ) وصف نموده و از زبان اهل عذاب كه گويند ( لو كنّا نسمع او نعقل ما كنّا في اصحاب السعير ) 10 ملك ( و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون ) 100 يونس و خلاصه عقل همان مرتبه عالي نفس مي باشد و اينهمه تحريض و ترغيب به علم و دانش براي تزكيه و رشد نفس و دوري از ذلت پستي پيروي از غرايز و رسيدن به اوج مرتبه انساني است .
8-با رشد جسمي جنين مغز وي رشد نموده و پس از آنكه صورت انساني به خود گرفت و به مرحله ( ثم انشأناه خلقاً آخر ) رسيد همين سير پس از تولد ادامه يافته تا با بلوغ جسمي به بلوغ جنسي مي رسد بدون آنكه چيز جديدي به وي افاضه شود كه با تحت تعليم و تربيت صحيح قرار گرفتن به رشد نفساني نائل مي گردد .
9-يكي از غرايز نفساني انسان ميل به كمال مي باشد اما رسيدن به كمال براي افراد متفاوت است كه اين تفاوت مربوط به نحوه تربيت و تعليمات و مطالعات و محيطي است كه او را ساخته و به آن شكل داده ( قل كل يعمل علي شاكلته ) يعني هر كس عملي كه انجام مي دهد طبق شكلي است كه به خود گرفته زيرا نفس انسان شكل پذير بوده و اعمالي كه انجام مي دهد بر مبناي همان شكلي است كه بر نفس او وارد شده و اين شكل هم نه به خواست خود شخص بوده زيرا گاهي ندانسته و يا نخواسته تحت تأثير عوامل مختلف قرار گرفته و به او شكل خاصي را داده كه زير بناي اعمال اوست ( از كوزه همان تراود كه در اوست ) و به همين جهت ديده مي شود كه شخص با مطالعه كتابي و يا برخورد با راهنماي مخصوص و يا رفتن به محيط ديگر نحوه رفتار و تفكر او تغيير مي كند برخلاف ساير حيوانات كه به اين سادگي شاكله و غرايز خود را تغيير نمي دهند .
10-اينك به اين نتيجه مي رسيم كه ( النفس في وحدتها كل القوي ) همان جان انساني است كه با اين جسم رشد نموده ( نه آنكه از اين جسم پديد آمده باشد ) و در نهايت با همين جسم فاني شده و با از بين رفتن جسم آن نيز از بين مي رود و با احياء و رجوع مجدد جسم در قيامت نفس آن با همه محتويات و دست آوردهاي آن باز مي گردد ( ووجدوا ما عملوا حاضراً ) ( يوم ينظر المرء ما قدمت يداه ) و اصلاً بر گشتن جسم همان بر گشتن نفس است كه موجب حيات آن جسم مي گردد و نمي توان اين دو را جدا از يكديگر بدانيم زيرا حيات براي جسم در واقع رجوع همان نفسي است كه قبلاً داشته و به همين جهت است كه اگر بتوان انسان مرده اي را به حيات باز گرداند يعني قلب و مغز او را به كار انداخت با همان نفسياتي كه بوده باز مي گردد مثل كسي كه از خواب بيدار مي شود يا پس از اغماء و كما بهوش مي آيد با همان نفسانيات قبلي باز مي گردد .
11-بنابر اين نمي توان فرق گذاشت بين مراحل حيات در مراحل مختلف بلكه حيات در نطفه و جنين و طفوليت و شباب و كهولت همه يك حيات است همانطور كه حيات نباتي براي يك دانه گندم مثلاً قبل از كشت و پس از كاشته شدن در خاك و پس از سبز شدن تا رسيدن به خوشه همه يك حيات است با شكلهاي مختلف و متفاوت و در هيچ مرحله نياز به حيات جديد و خاصي ندارد بلكه همان ميل غريزي به كمال است كه او را به غايت خلقت خود سوق مي دهد .
روان= نفس + تربيت شايسته = عقل – تربيت = خيبه نكبت و بدبختي
1۲-همه انسانها خود را عاقل مي دانند اما آيا همه عاقلان يك جور فكر كرده و اخلاق و رفتار آنان يكي است مسلماً نه .
بلكه هر كس متناسب با اطلاعات و تربيت خود ادراك خاصي دارد و موجب رفتار و عملي خاص گرديده و همين تفاوت و اختلاف در ادراك و رفتار دليل مادي بودن عقل در انسان مي باشد همانطور كه اندازه و طعم و رنگ يك ميوه در منطق مختلف و آب و هوا و خاك و ....در شرايط متفاوت محصول متفاوت ببار مي آورد .
سلام به شما عزیزی که این وبلاگ را مطالعه می کنیدو با نظرات و انتقادات خود ما را راهنمایی می کنید .