نکاتی از سوره یوسف و شماره آیه

3- بهترین داستان از جهت آموزندگی نحن نقص عليك احسن القصص

3- در اثر وحي از طرف خداوند است كه پيامبر از بي‌توجهي و غفلت در مي‌آيد انا اوحينا اليك و ان كنت من قبله لمن الغافلين

4- خوابهای صادقه و مربوط به آینده و اینکه خواب را برای هرکس نباید گفت لا تقصص رویاک علی اخوتک

5- ازکید برادران هم نمی‌توان محفوظ ماند چرا که شیطان برای انسان دشمنی آشکار است

18- تسویلات نفسانی برای هرکس ممکنست پدید آید بَل سولت لَکُم اَنفُسَکُم اَمراً

23-لما بلغ اشده اتیناه حکما و علما و این چنین است پاداش نیکوکاران

24- لولا ان رأی برهان ربه همان علم و حکمتی بود که خداوند به او عنایت نموده بود

26- با هركيد و شيطنتي بالاخره خداوند بشكلي حقيقت و يا واقعيت را روشن خواهد نمود شهد شاهد من اهلها

33- گاهي قبول زندان و شكنجه وسيله نجات شخص و يا ملتي خواهد شد قال رب السجن احب الي ممايدعو نني اليه

40- عبادت و پرستش غير خداوند فقط اسمهائي است بدون محتوي و ساختگي و بدون هيچ دليل معقول ما تعبدون من دونه الا اسماء سميتموها

42- فراموشی را به شيطان نسبت داده فَاَنْسیِه ذِكرَ رَبَهّ چنانكه همراه موسي هم گفت اِنّي نِسيتُ الحُوتَ وَ مَا انْسينَيه اِلّا الشَيطان ان اذكره و خود موسي پس از كشته شدن آن شخص فوكزه موسي فقضي عليه قال هذا من عمل الشيطان- قابل تامل است .

44- اگر نمي‌تواني خوابي را درست تعبير كني آن‌را اضغاث احلام ندان چنانكه جواب هر سوالي را كه نمي‌داني بگو نميد انم

53- نفس انسان(يعني مجموعه غرائزو خواسته‌هاي دروني) مایل ببديها بوده مگر آنكه لطف خداوند از راه علم و آگاهي دستگيري و كمك نمايد ان النفس لاماره بالسوء الامارحم ربيّ

57- اجر آخرت براي مؤمن پرهيزكار بهتر از هرمكنتي است كه به يوسف در مصر داده شد لِلَذينَ امنُوا وَ كانُوا يَتقُون

جمله‌هايی از كتاب در آغوش خوشبختي

اختراعات امروز به منزله نردباني است كه مخترعين فردا بر روي آن بالا مي‌روند بايد زندگي را به ميزان اعمال سنجيده نه به ماه و سال( چه زندگي‌هاي طولاني بي‌خاصيت و بدون عمل صالحي) چه خوبست زندگي را با اعمال خوب خود زينت دهيم عمر خودرا چنان بگذرانيم كه بهنگام مرگ به روزگار گذشته حسرت نخوريم و از تذكر ايام سلف كه بيهوده تلف شده آه سرد از دل پر درد بر نياوريم

130- مناسبات شهواني را کمتر كنيد تا عمرتان درازتر شود چه بيچاره‌اند آن‌ها كه از فضائل انساني چشم پوشيده عظمت روح و صفاي خود را در آستان هوسبازي فدا مي‌كنند و شیره نشاط خود را به آتش شهوت مي‌سوزند.

اگر برسر قبر مردگان علت مرگشان را مي‌نوشتند در اينصورت( گورستان خود دانشكاهي مي‌شد) و چون آفتاب روشن مي‌شد كه غالب خفتگان در گور در نتيجه- پرخوري- اعتياد به دخانيات و مضرات ديگر- و يا جهل و بي‌توجهي به وضع مزاج در هرحال- به ديار مرگ رهسپار شده‌اند.

74- زندگي چنان كوتاه است كه هنوز چشم نگشوده بايد از اين سراي دو در رخت سفر بنديم چرا که از 75  سال عمر 15 سال كودكي 20 سال خواب 20 سال رفع حوائج از قبيل خورد و خوراك و تهيه آنها و گردش و بیماری و غیره و 20 سال باقیمانده که حاصل و خلاصه عمر می باشد كه معلوم نيست در چه راهي صرفش كنيم كه بهنگام مرگ دچار حسرت نشويم.

76- زندگي كوتاه‌تر از آن است كه ساعات آ‌ن را تلف كنيم(و به كار‌هاي بيهوده و نسنجيده سپري كنيم)

205- حقيقت را فقط براي خودتان جستجو كنيد و مايه دردسر ديگران نشويد آن‌ها كه در اين راه تعصب و خشونت را پيشرو خود كرده‌اند سخت خطا مي‌كنند و نمي‌دانند كه هيچ‌كس را بوسيله خشونت نمي‌توان براه راست برد ( لااکراه فی الدین : هیچ کس و هیچ گروهی راه خود را نادرست نمی داند و اگر هر کسی راهی را که خود شناخته است بخواهد بر دیگران تحمیل کند غیر از هرج و مرج و درگیری حاصلی نخواهد داشت ) پس (اگر بحقيقي دست يافتي فقط آن را عرضه كن)

کتاب‌هایی را که نمی‌توان به آنها استناد نمود

کتاب( ریاض النضره) که چنته خرافات و چرند ها است و(الصواعق المحرقه) که زنبیلی از تهمت و دروغ است و(سیره الحلبیه) که آکنده از روایات مجعولی است (ونزهه المجالس) که دایره المعارف مزخرفات و نادرستیهااست(مصباح الظلام) که دیوان هر سخن افترا آمیز و روایات ساختگی است (ص 215 ج19 ترجمه الغدیر)

قاضی طباطبائی کتاب (نورالعین) را ضعیف و غیر قابل اعتماد و مجهول المولف وصف نمود عاشورا پژوهان به ساختگی آن تصریح نموده‌اند و داستان طفلان مسلم را منتخب طریحی از ابی مخنف نقل نموده و صدوق درامالی ذکر کرده ، و در (کتاب آدم از غروی )آمده تفسیر علی ابن ابراهیم از آغاز تا پایان مجعول است و همچنین تفسیر منسوب به امام حسن عسگری وعیاشی یروی عن الضعفاء و کتاب جوهری راکه مردی بی‌‌سواد آن را جمع نموده) و در مقدمه شرح صحیح مسلم آمده که پس از قرآن صحیح‌ترین کتاب بخاری و مسلم است در صورتیکه بخاری که با نام صحیح ذکر می‌شود محل جمع روایات بی‌ارزش و معیوب و ساقط است به نقل از الغدیر ص709 و در مقدمه تفسیر شبر چنین می‌گوید اما التفسیر المنسوب الی الامام الحسن العسگری‌انه مکذوب و ما فیه من مخالفه الکتاب کما اشارالیه العلامه فی الخلاصه و غیره نقلا عن تفسیر امام البلاغی ، کتاب معرفت قرآني ج 4 ص39 از محمد هادي معرفت چنين گويد استاد روايات تفسير اثري شيعه را مورد بررسي دقيق قرار داده‌اند و اغلب روايات اين تفاسير را بدليل سندي و متني غير معتبر مي‌دانند ايشان تفسير عیاشی و فرات كوفي را بدليل حذف اسناد وتفسير ابن حجام را بدليل روايات مقطوع السند و تفسير ابوالجارود را بدليل ضعيف بودن راوي لانه من زعماء الزیدیه فقد ورد لعنه عن الصادق (ع)و تفسير نعمانی را بدليل مجهول بودن مولف و تفسیر عسگری به دلیل مجهول الحال بودن راوی و تفسیر قمی را به دلیل در بر داشتن روایات ساختگی یکی از شاگردان مجهول الحال علي بن ابراهيم قمي تالیف نموده و نهايتا قريب به اتفاق روايات تفاسير البرهان بحراني و نورالثقلین حويزي را بدليل اسناد ضعيف مرسل و مقطوع‌السند و ناسازگاري با اصول عقايد و مباني شريعت و عقل سليم و علم قطعي فاقد اعتبار مي‌دانند  تفسير معرفت ذيل آيه 30 بقره پس از نقل اخباري كه خلقت انسان را بر اساس دو طینت كفر و ايمان تقسيم نموده مي‌گويد اين اخبار با كتاب و سنت نمي‌سازد لذا بايد آن‌ها را طرد نمود و يا بصورت قابل قبولي توجيه نمود

در کتاب اوائل المقالات از شیخ مفید چنین آمده که علي بن ابراهيم قمي گرچه او را ثقه دانسته اند اما اخبار او غالباً خرافات و غلوآميز و ضد قرآنست او همان كسي است كه به نقل كافي (ان الائمه یعلمون متي يموتون )و از امام نهم در يك مجلس سي هزار سؤال كردند و همه را جواب داد و كتاب سليم بن قیس  ضعيف مي‌باشد چون از طريق( محمد بن علي صیرفي) كذاب مشهور روايت شده و كتاب سليم بي‌ترديد مجعول است .

استاد مطهری در کتاب خدمات متقابل ص 680 نوشنه1- ابوحنيفه نعمان بن ثابت متوفي 150 ايراني است كه از اعاظم اهل سنت بشمار مي‌رود2- محمد بن ادريس شافعي متوفي 204 عرب قرشي است3- مالك بن انس متوفي 179 عرب قحطاني است4- احمد حنبل شيباني متوفي 241 از نژاد عرب ولي ظاهراً خاندانش در ايران(مرو)می زیسته‌اند كليه كتاب‌هاي اهل حديث سنت بعد از فوت رهبران مذاهب چهارگانه‌شان و كتاب‌هاي احاديث شيعيان بعد از وفات امام يازدهم برشته تحرير در آمد و محتملاً امامان شيعه و كتاب‌هاي احاديث شيعیان بر تبعيت از دستور اكيد خلفاي بعد از پيامبر بود كه از نوشتن حديث خودداري مي‌كردند تأليف كتاب‌هاي صحاح سته يك قرن و نيم يعني بين سال‌هاي 256 تا 303 هجري در طول48- 47 بوده

تفسير نمونه ج 7 ص 53 سمره بن جندب از دروغگويان و كذا بين مشهور است و افرادي مانند كعب الاحبار وهب بن منبه كه از سرشناسان يهود بودند و سپس اسلام آوردند و خرافات تورات و بني‌اسرائيل را اين دو نفر به محيط اسلام كشاندند در کتاب عاشورا عزاداري تحريفات ازاستاد مطهري آمده حدود پانصد سال قبل يعني از صفويه كتابي بنام روضه الشهدا تالیف ملاحسين كاشفي منتشر شد و چون صفويه از شيعه و مجالس عزاداري امام حسين از روي آن مي‌خواندند اينگونه شد مجالس روضه خواني معروف شد كه جهت گرياندن خلق الله از هيچ دروغي فروگذار نشد و چون صفويه از شيعه و مجالس عزاداري ترويج مي‌كردند فلذا روضه خواني بصورت شغل پر درآمدي ظاهر شد و از آن روز دروغ‌پردازي معمول شد چون روضه خوان براي اينكه مجلس را كربلا كند مي‌بايست چيز‌هاي تازه بگويد كه مردم را بگريانه تا در مجالس ديگر از او دعوت شود بنا چار دروغ‌هائي از خود و يا ديگران مي‌بافت عالمان عوام زده نيز در مقابل مردم عامي يا بايست سكوت كنند كه مورد تهمت و ناراحتي مردم واقع نشوند و يا اگر درصدد تصحيح برمي‌آمدند به عنوان مخالف عزاداري امام حسين محكوم مي‌شدند. گريستن و گرياندن مستحب اما دروغ گفتن حرام مخصوصاً اگر موجب ذلت آل الله باشد مرحوم حائري در قم اصلاً شبيه‌خواني رامنع نمود نباید هدف از مجالس تنها گريه بر امام حسين باشد بلكه شناخت راه امام و هدف ان حضرت باشد و گرنه صرف گريه كردن آن‌هم براي كسانيكه تمام سال را به گناه و بي‌ديني گذرانده اما يكدفعه در عاشورا آنچنان به سر و سينه زده كه موجبات آمرزش خود را فراهم كنند- خرافه ‌پذيري يكي از معضلات اجتماعي است كه از گذشته بسيار دور دامن گیر بشريت بوده و هر قوم و ملتي با نوعي از خرافات دست و پنجه نرم كرده بايد اعتراف كنيم كه اروپائيان در پيروي از خرافات دست كمي از شرقيها ندارند.

ازدواج براي آرامش

وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

از نشانه‌هاي( قدرت نمائي) خداوند است كه براي شما از جنس خودتان همسراني آفريد تا در كنارشان آرام گيرید و ميان شما محبت و شفقتي قرار داد قطعاً در اين(تدبير عجيب) براي مردمي كه مي‌انديشند نشانه‌هاست، هدف از ازدواج رسيدن به آرامش و راحتي است اما چرا در جامعه كنوني ما براي خيلي‌ها مشكلي بزرگ شده چون ما مقررات اسلام در مورد ازدواج را مراعات ننموده و به جاي آن از رسومات غير معقول و غیر لازم پيروي كرده‌ايم 1- جهيزيه‌هاي زیاد که گاهي با ناتواني خانواده آنان را به زحمت مي‌اندازد براي چشم و هم‌چشمي و فخر فروشي‌هاي موهوم كه چه بسا اصلا جائي مناسب براي آن‌ها نداشته باشند. 2- مهريه‌هاي سنگين براي محكم كردن ازدواج و بستن دست و پاي مرد مطيع قرار دادن او و به رخ ديگران كشيدن و مترسکي براي شوهر و سكوت و تسلیم كردن او در برابر هرگونه خودخواهي تخلف زن.

 راه نجات

تنها رجوع به سيره اسلام كه همان تهيه جهيزيه‌اي مختصر به اندازه ضرورت آن هم از طرف مرد با پرداخت مهريه‌اي كه بايد نقداً پرداخت گردد كه در اين صورت به خانواده زن تحمیلی نخواهد بود و مردهم توقعي بي‌جا نخواهد داشت و ضمناً با پرداخت مهريه نقداً از طرف مرد جائي براي دعوا و درگيريهای بعدی نخواهد گذاشت و مهمتر از همه اينكه اگر نباشد كه مهريه نقد پرداخت شود خود بخود موجب تقليل و كاهش مهريه می گردد و اساسا مهريه هديه‌ايست از طرف مرد به زن و نسيه بودن آن بی معناست و اصلا عامل سنگيني و زيادي مهريه همان نسيه بودنست

نشوز مرد

و انجام ندادن وظایفش در مقابل زن

و ان امراه خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا و الصلح خیر و احضرت الانفس الشح و ان تصلحوا و تتقوا فان الله کان بما تعملون خبیرا   (نساء 128)

ترجمه : و اگر زنی از شوهرش ترس نشوز یا اعراض داشت می توانند با هم سازش کنند چرا که صلح بهتر است و تنگ نظری غریزی است و اگر نیکی کنید و پرهیزکاری پیشه کنید خداوند به آنچه  انجام می دهید آگاه است .توضیح :

اگر زني احساس بي‌ميلي و بي‌توجهي از شوهرش نمود يا اصلاً ‌شوهر از او دوري مي‌نمود(به خاطر متعدد بودن همسرانش و يا ازدواج مجدد و يا به خاطر پیری ویا عدم جاذبيت براي شوهر با هم سازش كنند به اين صورت كه زن با بخشيدن بعضي حقوق خود مثل هم خوابگی و در كنار او بودن براي باقي ماندن بر ازدواج و يا بذل قسمتي از مهريه و دارائي خود به شوهر براي جدا شدن از او كه اينگونه سازش بهتر است چرا كه بعضي مرد‌ها با هوس هایی كه مي‌كنند و یا تنگ نظری هایی که در ذات آنها است  موجب ناراحتي زنها گرديده و نبايد او را بدون تكليفي رها  سازند( كه نه شوهر داشته باشد كه با او باشد و نه آزاد باشد تا بتواند به ديگري شوهر كند كه در اين‌صورت اگر به طور صفا و سازش باهم كنار آيند وتقوا را پیشه خود ساخته  يا جدا شوند بهتر است كه خداوند غفور و رحيم است.

نشوز زن و انجام ندادن وظایفش در مقابل مرد

وَاللاَّتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَيْهِنَّ سَبِيلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا ( نساء 34 )

و زناني كه از ناسازگاري آنان بيم داريد نخست اندرزشان دهيد(واگر سود نداد) در بستر از آنان دوري كنيد(و اگر سود نداد) آنان را بزنيد پس اگر از شما اطاعت نمودند راهي بر زيانشان مجوئيد همانا خدا بلند مرتبه و بزرگ است ، براي روشن شدن نشوز زن لازم است به جو جامعه زمان نزول آيه توجه شود جامعه‌ايكه آنقدر فحشاو بي‌بند و باري در آن علني و بي پروا بوده كه چهار مرد از بين بينندگان مي‌توانسته‌اند ببيند و شهادت دهند بوده‌اند زناني كه تحت تأثير جامعه با داشتن شوهر راه بيرون رفتن از منزل مي‌گرفتند كه (خوف) و احتمال فساد در آن‌ها ميرفته به خاطر بي رغبتي شوهر به آنان بعلت آلوده بودن شوهر به فساد  اجتماعي و يا چند همسري و گاهي انتقام گرفتن از شوهر به علت بي‌بند و باري او و غيره و خلاصه خوف نشوز و بيم انحراف به خاطر بيرون رفتن از منزل و مخصوصاً جاهائي كه احتمال فساد داده مي‌شده بر مرد لازمست كه از باب جلوگيري از فساد و سالم ماندن خانواده از هرزگي كه اگر باز اثر ننمود من باب نهي از منكر او را بزند آن هم به اندازه‌اي كه اثري از زدن بربدن او مانند كبود شدن و يا شكستگي پيدا نشود. پس زدن زن براي هر مسئله‌اي مجاز نيست بلكه فقط در اين مورد خاص كه رفتن وي از منزل احتمال فساد داده شود آن هم بصورت محدود مجاز است

نكته در اينجا خوف نشوز مطرح است كه بايد از آن جلوگيري شود نه تحقق آن كه اگر واقع شده باشد ديگر اضربوهن معني ندارد بلكه مربوط به محكمه و اجراي حد مي‌باشد.

با دقت در روايات مربوط و اينكه خروج از منزل را منوط به اجازه شوهر مي‌كند.

ناظر به اين معناست كه مرد با غيرتي كه نسبت به ناموس خود دارد مي خواهد كه رفتن زن با اطلاع شوهر بوده باشد براي حفظ او از جاهائي كه نبايد و يا نمي‌خواهد برود و براي جلوگيري از تماس‌هاي نامناسب و امثاله و گرنه زن كنیز زر خريد نيست او هم انسانیست كه بايد آزادي و اراده او محترم شمرده شود بنابراين روايتي كه در اصول كافي ج3 ص 132 از امام صادق نقل شده كه مردي از انصار در زمان پيامبر براي كاري به مسافرت رفت و با زن خود عهد بست كه از خانه‌اش بيرون نرود تا برگردد اتفاقاً پدر آن زن مريض شد پس فرستاد نزد پيامبر كه شوهرش با او چنین عهدي‌ بسته و فعلاً پدر مريض شده آيا مجاز است به عيادت او برود فرمودند بنشين در خانه‌ات و از شوهرت اطاعت كن تا آنكه مرضش شدت يافت و مجدداً از پيامبر اجازه خواست و همان جواب داده شد تا آن‌كه پدر از دنيا رفت و مجدداً براي تشبيع و خاكسپاري او كسب تكليف نمود و همان جواب شنيد حال سؤال اينجاست كه اولاً آيا اين‌گونه عهد بستن رواست و اصلاً لازم الوفا ثانياً مگر زن برده است که بتوان او را اینگونه محدود نمودو ایا مرد چنین حقی دارد و اگر نه چرا پیامبر انرا امضا فرمود ؟ ثالثا چرا پيامبر از حق ولايت خود براي رفع اين محدوديت و ارزش گذاشتن به عواطف خانوادگي بین دختر و پدر استفاده ننمود و رابعاً مگر زن به خاطر ازدواج بايد همه عواطفش سركوب شود خامساً پدري كه دختري پرورش داده و به او علاقمند است آيا اين حق را ندارد كه به هنگام مريضي که چه بسا احتیاج به کمک و خدمت دارد  دخترش از او عيادت كند و يا در موقع مرگش بتواند حاضر شود حال بايد ديد اين روايت را با اينهمه سؤال مي‌تواند روايتي معقول و مقبولي دانست و یا ساختگی است .

اختلاف زن و شوهر

وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُواْ حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصْلاَحًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيمًا خَبِيرًا ( نساء 35 )

اگر از اختلاف آن دو (زن و شوهر) بيم جدائي داريد داوري از كسان مرد و داوري از كسان از زن برانگيزيد( تا راه اصلاح را يافته) اگر آن دو مايل به اصلاح بودند خداوند ميانشان توافق برقرار مي‌كند و يقين بدانيد كه خداوند دانا و آگاه است. البته داوري كه براي اين كار انتخاب مي‌شوند بايد صلاحيت آن‌را داشته باشند چرا كه هركسي نمي‌تواند چنين مسؤليتي را ايفا كند گاه ممكن است به خاطر ناآگاهي داور انتخاب شده اصلاً اختلاف شديد‌تر شده و ديگر قابل اصلاح نباشد وگاه ممكن است كار را به دعوي و درگيري برسانند كه موجب كدورت دو خانواده گردد بنابراين تاجائي كه ممكنست است بايد بكوشند براي رفع اختلاف و ايجاد تفا هم و قبل از هر چیز شناخت ريشه واقعي اختلاف كه چه بسا قابل اصلاح نيست و نبابد بر آن اصرار كنند

عوامل اختلاف زن با شوهر

1- مهريه سنگين كه به نظر شوهر او را اغفال نموده و يا ناتواني خود رااز پرداخت ديده و گاهي تهديد زن به درخواست مهريه و يا تفاخر به مهريه كه خود را با مهريه ارزش‌گذاري مي‌كند

2- تحمیلي بودن ازدواج از يك طرف و يا هر دو طرف يعني واداشتن به ازدواج كه يكي از زن و مرد يا هر دو مايل به آن ازدواج نبوده بلكه تمايل ديگران و خانواده است كه به خاطر مسائلي آنان را وادار به اين ازدواج مينمايند كه اين بدترين نوع ازدواج و موجب پيامد‌هاي بد بعدي خواهد بود حتي گاهي ممکن است به انحراف يكي يا هر دوي آنان منجر شود زيرا شرط اصلي در ازدواج تمايل قلبي و دوست داشتن يكديگر است.

3- دخالت‌هاي بي‌جای دیگران از دو خانواده که گاهی از روی دلسوزی هم ممکن است باشد اما چون نا اگاهانه است موجب بروز اختلاف و ناخواهي مي‌گردد 4- شاغل بودن و درآمد داشتن زن و احساس بي‌نيازي به شوهر مخصوصاً كه اگر شوهر چندان مورد رضايت زن نبوده و يا توقعات و ايرادات بيجا داشته باشد

5- نازائي و معلوليت در مرد و يا زن كه موجب بچه‌دار نشدن باشد.6- بعضي مرضها و يا موانعي كه مرد يا زن نتواند ميل جنسي خود را ابراز كند زيرا اگر اين احساس در بين زن و شوهر و يا در يك طرف نباشد دليلي بر زندگي مشترك وجود ندارد

راه نجات

وَإِن يَتَفَرَّقَا يُغْنِ اللّهُ كُلاًّ مِّن سَعَتِهِ وَكَانَ اللّهُ وَاسِعًا حَكِيمًا ( نساء 130 )

اگر اختلاف قابل اصلاح از راه نصیحت و ارشاد و توانمندسازی هر یک از طرفین نباشد و زندگی آنان جز ناراحتی و تشویش و غیره نبود چاره‌ای جز جدا شدن نیست و از اینگونه زندگی جدا شدن نباید موجب ترس و ناامیدی بود چراکه( اگر جدا شوید بی‌نیاز می‌کند هریک از شما را خداوند از سعه رحمتش زیرا که خداوند دارای رحمت واسعه و داناست) شاید که برای هر یک فرد مناسبتری پیدا شد و زندگی با آرامش و محبت بیشتری پدید آمد.

درپایان لازمست با توجه به  شرایط موجود و مهریه‌های نامعقول قوانین و مقررات ازدواج باز نگری و اصلاح شود.

1- آیا ازدواج یک نوع خرید همسر است مثل خرید کنیز و برده که هیچ‌کدام پس از ازدواج هیچ اختیاری از خود نداشته باشد و یا توافق بر یک زندگی مشترک بر مبنای الفت و محبت است تا وقتی که هر دو مایل به ادامه آن باشند و در صورت عدم تمایل هر یک بتواند از دیگری جدا شود.

2- آیا معنی ازدواج(مادام العمر) بودن می‌باشد اگر چه تمایل و علاقه بین آنان نباشد و ادامه آن زجر و شکنجه روحی ‌باشد و مگر انسان چند بار عمر نموده و زندگی می‌کند و مگرنشوز و اعراض غیر از این است بلکه باید به شکلی با سازش ازا یکدیگر جدا شوند که ( الصلح خیر)

3- اگر چه لازمست ازدواج ثبت دفاتر رسمی شود اما نباید طوری باشد که برای فک آن نیاز به اینهمه رفت و آمد و مشکلاتاقتصادی و ناراحتی‌های قانونی داشته باشد که زوجین مجبور به ادامه زندگی این چنینی شوند.

4-مهریه‌های سنگین که عموماً ناتوان از پرداخت آن حتی تا آخر عمر می‌باشند برای گیر انداختن مردان و چون مرد ناتوان از پرداخت آن می‌باشد اجباراً باید تحمل کند این‌چه ازدواجی است؟

5- شوهری که توان پرداخت مهریه را ندارد نباید به زندان بیفتد چرا که 1- زندانی کردن معسر 2- عدم تمکین زن از شوهر 3- عدم قصد پرداخت مهریه از طرف شوهر هرسه خلاف شرع است و اساساً تعهد بر مهریه‌ای که مطمئناً توان پرداخت آن را نداردمخصوصاً که دختر و خانواده‌اش بر آن مطلع باشند بی‌جا و غیر الزام آور است و از این بدتر آنکه به مجرد اجرای عقد بدون هیچ گونه تماسی زن خواهان چنین مهریه ای شود به علت بروز نا خواهی از هر طرف که واقعاًغیر معقول و فاجعه است  و در نتیجه مدیون شدن و بدون همسر بودن مرد ووحشت از ازدواج دیگر را در پی خواهد داشت 6- اینکه در زمان پیامبر تخلفات جنسی اینقدر سخت گیرانه مطرح شد و موجب اجراء حد و تشریع حجاب گردید اولاً به خاطر بی‌بند و باری‌ها و حتی علنی بودن و آن وخلاف شان یک جامعه مترقی و دینی بود و ثانیاً به خاطر وجود امکانات ازدواج از قبیل 1- ازدواج معمولی که بسیار آسان و مهریه‌های ارزان بوده 2- ازدواج با کنیزان به اذن مولی که مالک آن بوده و رایج بوده 3- خرید کنیز و استفاده جنسی از آن که در صورت بچه‌دار شدن حق فروش آن از مالک سلب شده و باید بماند تا از سهم الارث آن بچه آزاد شود چون هیچ فرزندی مالک ابوین خود نخواهد شد و شاید یکی از علل کشتن فرزندان محصول همین نوع ازدواج بوده که کنیز به حالت خود باقی بماند و قابل فروش باشد با توضیح مذکور که برای نظام‌مند بودن جامعه در مسائل جنسی و جلوگیری از بی‌بند و باری و هرزگی در مورد تخلف از حدود مقرره باید با اجرای مجازاتهای متناسب از آن جلوگیری نمود .

ترس از مرگ

عوامل مختلفي دارد از جمله:

1- اينكه نمي‌دانيم كجا مي‌رويم همانند جنيني كه مايل به آمدن بدنيا نيست چون نمي‌داند كجا خواهد آمد و ا صلا در آن شرايط نمي‌تواند بفهمد كه كجا خواهد آمد و همانطور كه مسائل و وضع اين دنيا براي دنياي جنيني كاملا متفاوت مي‌باشد مسلماً وضع عالم آخرت هم با اين جهان متفاوت است چون اگر بدانيم جائي كه مي‌رويم بهتر از جايي است كه درآن هستيم نه كه ناراحت نيستيم بلكه طالب و مشتاق آن خواهيم بود كودك پس از آمدن به اين دنيا و درك سعه و آسايش و ساير خصوصيات اين زندگي مشتاق به آن و سرگرم مسائل آن خواهد شد و از همين رو ديگر مايل برگشتن به آن جايگاه و آن زندگي قبلي نخواهد بود اگرچه اصلا  برگشتن غير ممكن است و تازه ميفهمد(اگر به ياد داشته باشد) كه در چه شرايط سختي گرفتار بوده و آنرا زندگي مي‌پنداشته شايد از همين رواست كه گذشتگان مايل به برگشتن به اين دنيا نيستند مگر انكه(لعلي اعمل صالحا فيما تركت)شايد عمل صالحي كه در گذشته انجام نداده تدارك كند نه آنكه بودن در اين جهان براي آنان لذتي داشته باشد و يا مايل به بودن در آن باشند  چرا كه آنرا مزبله‌اي توام با ناملايمات يافته‌اند و اساسا برگشتن غير ممكن خواهد بود.

2- دلبستگي به دنيا و جدا شدن از محبوباتي كه انسان را گرفتار آنها نموده از همسر و فرزند و دارائيها و امثاله كه جدا شدن از آنها را براي خود ناگوار ميداند.

3- گاهي ترس از مرگ بخاطر اعمال و رفتارناشايست و مظالمي كه مرتكب شده مي‌باشد كه راه حل آن توبه است(و اني لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحا)

4- به علت عدم اعتقاد به حيات پس از مرگ و قيامت مي‌باشد كه مرگ را نابودي پنداشته از اين جهت از مرگ وحشت داشته و خلاصه اينكه اگر انسان معتقد به قيامت و حيات واقعي پس از مرگ باشد و زندگي آخرت را برتر از اين زندگي بداند و مظلمه‌اي هم نداشته باشد و يا اگر داشته جبران نمايد و بداند كه( عش ماشئت فانک میت و احبب ماشئت فانک مفارقه )ترجمه- هرطور که می خواهی زندگی کن ولی بدانکه خواهی مرد و هر چه را خواهی دوست بدار ولی بدانکه از او جدا خواهی شد و از مرگ ترس نداشته وانرا نجات و يا ورود در فوز سعادت دائمي ميداند هم چنانكه حضرت علي عليه السلام پس از ضربت خوردن فرمود(فزت و رب الكعبه)

ندانستن وقت مرگ

يكي از تفضلات و رحمتهاي الهي اين است كه انسان وقت مرگ و پايان مدت عمر خود را نميداند چون اگر انسانها وقت  مرگ خود را مي‌دانستند زندگي بر ايشان تلخ و ناگوارا مي‌شد هر كسي مي ‌گفت من كه تا فلان وقت بيشتر زنده نيستم براي چه تلاش كنم براي چه كار كنم و همين موجب بهم خوردن نظم اجتماعي و ناكامي بلكه تلخكامي انسانها مي‌گرديد.

 انسانها اكنون چون از زمان مرگ خود بي اطلاعند بهر كاري و هر مسافرتي و هر تلاش و تنوعي در زندگي مي‌پردازند بدون دغدغه خاطري چون از وقت مرگ خود بي اطلاعند بطوري كه اگر مي‌دانست در اين مسافرتي كه مي‌رود در اثر تصادف كشته مي‌شود هرگز اقدام نمي‌كرد و براي فر ار از مر گ به اين مسافرت نمي‌ر فت و همچنين اگر هر كسي از مدت عمر خود مطلع مي‌شد.

كسي كه از خود مسكني نداشته و خانه‌اي را مثلا براي مدت يكسال اجاره مي‌كند و مي‌داند  كه پس ا ز يكسال از  آن خانه بيرون خواهد رفت كمتر به آن خانه توجه خواهد داشت و به مشكلاتي كه در آن خانه هست بي اعتناست زيرا آن را محل سكونت قطعي و دائمي خود نمي‌داند و هر روزي كه ميگذرد خود را يكروز به بيرون رفتن از آن خانه نزديكتر مي‌داند و مرتبا بفكر خانه بعدي خواهد بود حال اگر مدت عمر و بقاء خود را در اين دنيا بداند قهراً هر روزي كه بر او  مي‌گذرد يك روز خود را به مرگ نزديكتر مي‌داند و از همين جهت نسبت به اين زندگي و مشكلات آن بي توجه بوده وضمنا از هر گونه كار و كوشش و آينده‌نگري بي اعتنا مي‌باشد و طبيعتا نظام اجتماعي و تلاش و كوشش براي جمع مال و فعاليت بيشتر ركود پيدا مي‌كند و دل مردگي و نا اميدي به زندگي عمومي شده اما لطف خداوند آن است كه چون انسانهااز مرگ و مدت عمر خود بي اطلاعند به كار و تلاش و اميد به زندگي و سازندگي اين جهان مشغولند اگرچه يكي يكي بدرود حيات گفته و براي ديگران فقط عبرتي است اما نه به آن صورت كه انانرا از تلاش و كوشش و علاقمندي به دنياو زندگي باز دارد هر كس با هر اندازه عمري كه مي‌كند باز اميد به آينده و ادامه عمر خود دارد کسی که در سن 60 سالگی مثلا می میرداگر از اول بداند که مدت عمر او 60 سال می باشد هر روزی که از عمر او می گذرد خود را يك روز به مرگ نزديكتر مي‌داند و به همان اندازه علاقه‌اش به زندگي و تلاش كمتر خواهد شد كه اين موجب ركود و افسردگي و بي نشاط بودن زندگي خواهد بود.

خلق و امر

أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ

آگاه باشيد كه بر او و از اوست آفرينش(جهان محسوس و عالم مادي) و عالم امر(كه نا محسوس و  از دايره علل و عوامل عادي خارج بوده) و پر بركت است الله كه پروراننده هر دو جهان خلق و امر است قانون علت و معلول كه يك قانون فلسفي تمام و كال و عقلي و منطبق با موازين خلقت بوده در برگيرنده تمامي حوادث و پديده‌هاي جاري در اين جهان مي‌باشد توضيح – اينكه گاهي علل و عوامل براي پيدايش يك حادثه و پديده محسوس و معقول و عادي بنظر مي‌رسد كه پذيرفتن ان هم ساده و آسان است و از باب اينكه هر معلولي   داراي علتي است كه مي‌توان آنرا جستجو نمود و قبول كرد كه اينگونه علل و عوامل مربوط به عالم خلق مي‌باشد اما بعضي از پديده‌ها و حوادث هستند مخصوصا در بعضي ايات قرآن كه چون علل ظاهري ندارند و بر خلاف جريان عادي بوده و گاهي آنرا (آيه-كلمه-معجزه) تلقي مي‌كنند و گاهي بعضي آنر ا يك امر واقعي و حقيقي ندانسته و براي آن توجيهاتي غير معقول مي‌كنند و گاهي آنها را مثال و مثل مي‌دانند اما با دقت در آيات شريفه مي‌توان به اين نظر رسيد كه آنها داراي علل واقعي هستند اما نه محسوس و عالم خلقي بلكه نامحسوس و از عالم امر كه فقط اراده خداوند كه علت العلل و فوق همه علتهاست مي‌باشد و چون ما ها معمولا علتها را از عالم محسوس دیده و گرفته ايم گمان كرده‌ ايم كه همه علتها بايد محسوس باشد در صورتي كه اصل علتها غير ملموس و غير محسوس مي‌باشد انما امره اذاراد شيئاً ان يقول كن فيكون باردار شدن همسر نازاي حضرت ابراهيم پس از بشارت فرشتگان به اسحق و پس از ان يعقوب مو جب تعجب و باور نكردن آن زن گرديد چرا كه با علل عادي غير ممكن بنظرش مي‌رسيد قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَاْ عَجُوزٌ وَهَـذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَـذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ

امرالله همان اراده خداوندي است كه فوق همه علل بوده و مي‌باشد بدون اسباب و علل عادي و معمولي و نيز در باره قوم لوط كه وارد شدن فرشتگان بصورت جوانهاي زيبا بر آن حضرت موجب ناراحتي وي گرديد چرا كه آنها را نشناخت و قوم به دنبال آنان براه افتادند و خواسته‌اي داشتند كه موجب شرمندگي حضرت لوط گرديد همانند پرندگاني كه با حرص و ولع به دنبال طعمه مي‌گردند و به تور صياد گرفتار مي‌شوند فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجاره من سجيل منضود  و داستان حضرت مريم كه وقتي در برابر خود مرد جواني را ديد كه چون پنداشت او انسان است ناراحت شد تا آنكه به او گفت نگران نباش انا ر سول ربك لاهب لك غلاما زكياً كه من فرستاده خداوند تو هستم تا فرزند پاكي به تو ببخشم.

و اما  سخن گفتن حضرت عيسي پس از تولد و پس از سوال از اينكه پدر تو كيست

قال اني عبدالله اتاني الكتاب و جعلني نبیا گفت من بنده  خدايم كه كتاب برمن نازل خواهد شد و مرا پيغمبري قرار خواهد داد خود اين سخن گفتن آن هم چنين سخني يعني كاري به پدرمن نداشته باشيد بلكه  من بنده خد ايم و خبر از كتاب و نبوت دادن اين امر  اراده خداوند است براي به فعليت رساندن ما بالقوه بوده نظير دانه گندمي كه اگر ميشد او را به سخن در آورديم و از او سوال كنيم كه تو اكنوني كه رفتي زير خاك در آينده چه خواهي شد مي‌گويد من سبز مي‌شوم و ساقه مي‌كنم و پس از آن خوشه‌اي پر دانه ببار مي‌آورم = ما بالقوه را بالفعل كردن نه از دانه گندم است و در حقيقت خبر است از آينده و آنچه بر خلاف جريان عادي است در اين مورد تنها سخن گفتن طفل قبل از وقت معمول آن مي‌باشد.

سخن گفتن خداوند با موسي كليم‌الله يا موسي انا الله شنيدن تخيل نيست چرا كه خداوند با كسي حرف نميزد و يا كسي تحمل شنيدن كلام مستقيم خداوند را ندا رد. از این جهت صدا را از دل درخت شنيد يعني خداوند صوتي را ايجاد نمود و موسي شنيد و پنداشت كه خداوند بر مثال انسانها با او حرف مي‌زند آيا اگر كس ديگري آنجا بود آن صدا را مي‌شنيد تا اراده خداوند چه باشد.

موسي وقتي از مصر خارج شد يك قاتل فراري كه هيچ چيز با خود نداشت حتي غذائي كه بخورد تا وارد مدين شد و گفت رب اني لما انزلت الی من خير فقير سپس خدمت شعيب وارد شد  اكنون كه پس از ده سال از مدين به طرف مصر باز مي‌گردد صاحب زن و فرزند و سرمايه از طرف شعيب و مقام نبوت از طرف خداوند و مسئوليت بزرگ اذهب الي فرعون انه طغي

دو نكته از داستانهاي مذكور استفاده مي‌كنيم.

نكته اول: اينكه در همه داستانهايي كه بر خلاف جريان عادي انجام شده فقط كلمه امرالله آمده يعني امر و اراده خداوند بوده كه متحقق شده

 نكته دوم: اينكه فرشته جسم ندارد و اگر به صورت انساني مجسم مشاهده مي‌شود معني آن مجسم شدن فرشته نيست بلكه به چشم آن بيننده  كه گاه تنها يك شخص بوده مثل حضرت مريم كه اگر ديگري انجا بود او چيزي نمي‌ديد و گاه افراد متعددي مي‌بينند مثل داستان حضرت ابراهيم و همسرش و گاهي حتي ناپاكان مثل قوم لوط مي‌بينند.

اينها همه از نوع(تمثل) مي‌باشد يعني به چشم  و نظر آنان مردي جوان ديده ميشود و گرنه مردي و جسمي در كار نيست كلمه تمثل از باب تفعل از ماده مثل مي‌باشد يعني خود را مثل دیگری قرار دادن می باشدویا تصور مثل نمودن . تخیل

آنگاه که حضرت موسی در برابر سحر ساحران قرار گرفت در خود احساس ترس نمود چون پنداشت كه ان سحرها در حركت و جنب و جوش هستند به او گفتيم نترس كه تو برتري(طه66-67-68)

موسي نميدانست چه خواهد شد و گر نه نمي‌ترسيد و بلعيدن عصا آن سحرها را نيازموده بودو از طرفي هم عصا چنين قدرتي نداشت و براي اينكه خداوند به ساحران و ديگران بفهماند كه اينها واقعيت ندارد بلكه يك نوع چشم بندي است با كلمه تخيل تعبير نموده  يعني به نظر و در خيال بينندگان چنين مي‌امد و گرنه حقيقت نداشته و به همين جهت اولين كساني كه به موسي گرويدند خود ساحران بودند چون واقعيت را دريافتند  كه این امر و اراده خداوند است.

فرق تمثل با تخيل آن است كه تمثل(المصور علي مثال غيره) تصور كردن چيزي را بر مثال غيرش يعني مثلي براي آن تصور هست و به نظر بيننده ان ممثل آمده ولي در واقع آن نيست حضرت مريم جواني را ديد يه تصور اينكه او واقعا انساني است در صورتي كه او انساني نبود بلکه مثل و مثال انسان بود.

اما در تخيل صرفا يك تصور غلط بدون واقعيت (كالصوره المتصوره في المنام و في المراه و في القلب بعیده غيبوبه المرئي) و به همين جهت متكبر را خيلاء گويند يعني متكبر براي خود تصور فضل و برتري مي‌نمايد در صورتي كه آن برتري متصوره واقعيت ندارد.

مراحل خلقت و سير انسان

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین ثم خلقناالنطفه علقه فخلقناالعلقه مضغه فخقلنا المضغه عظامافکسوناالعظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر فتبارک الله احسن الخالقین ثم انکم بعد ذلک لمیتون ثم انکم یوم القیامه تبعثون – مومنون 11

ترجمه: آفريديم انسان را از چكيده و خلاصه‌اي از خاك سپس قرار داديم او را بصورت آبي در جايگاهي كه امكان پرورش آنرا داشته باشد(رحم) سپس آن نطفه را بصورت علقه و علقه را به صورت مضغه در آورديم  سپس مضغه را بصورت استخوانها در آوردیم سپس با گوشت پوشانديم پس بلند مرتبه است خداوندي كه بهترين آفرينندگان است سپس شما بعد ازاين خواهيد مرد آنگاه روز قيامت برانگيخته خواهيد شد.

نكته‌ها1- در مورد خلقت انسان از عصاره اي از خاك و آفرينش مضغه از علقه و آفرينش عظام از مضغه كلمه(خلقنا) آمده يعني اراده مستقيم خداوند نبوده بلكه مربوط به عوامل مقرره از طرف خداوند مي‌باشد كه با ضمير(نا)آمده

2- در مورد قرار گرفتن نطفه در رحم كلمه(جعلنا) بكار رفته نه خلقنا كه اين يك قانون است

3- پس از طي مراحل مختلف مذكور(فكسونا) آمده كه رويش گوشت  را بر استخوانها متذكر شده

4- پس از طي همه اين مراحل كه بصورت انساني كامل در آمده (انشانا) آمده كه اعجاب انگيزترين موجود پديد آمده فلذا  خداوند بخود دست مریزاد گفته و خود را به عنوان احسن الخالقين ياد كرده.

5- سپس در پايان بايد بدانيد كه اين زندگي دنيائي جاي ماندن نيست همانطور كه از هر مرحله به مر حله ديگر راه يافتيد از اين مر حله هم مي‌ميريد اينجا ديگر خلق  و جعل نيست بلكه لازمه اين افرينش مرگي است كه در پي خواهيد داشت( قدر نا  بينكنم الموت)

6- سپس بايد بدانيد  كه مرگ هم پايان انسان نيست بلبكه مجددا روز قيامت زنده و محشور خواهيد شد براي هميشه كه آنجا ديگر پاياني نيست.

7- در همه موارد مذكور در آيه تنها مرگ را بخود انسان نسبت مي‌دهد يعني مرگ مربوط به شرايط جسمي و تغذيه و شغل و  هواي سالم براي تنفس و بسياري از عوامل ديگر مي‌باشد كه با بي توجهي و يا جهل و يا اختيار نداشتن به انها مدت عمر هركس و مرگ او را رقم مي‌زند.

8- بين مرگ در دنيا و بعثت در قيامت را به عنوان فلاصله قرار  داده(و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون)

نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ

عَلَى أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ

وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذكَّرُونَ – واقعه 62

مائيم كه مرگ را ميان شما مقدر كرده‌ايم و ما هرگز نا توان نيستيم تا ان كه امثال شما را بجاي شما بياوريم و شمارا در وضعي كه نمي‌دانيد(نميتوانيد بدانيد همانگونه كه جنين نسبت به آمدن خود بدنيا از وضع و چگونگي آن بي اطلاع مي‌باشد) در آورديم و قطعا شما از آفرينش اول(نطفه و علقه و مضغه... و آمدن به دنيا آگاهيد پس چرا(در آفرينش جديد در قيامت) نمي‌انديشيد= يعني باور كنيد كه يك آفرينش جديد متفاوت با اين خلق را در پيش داريد همانطور كه تبديل نطفه بي مقدار به يك انسان كامل و قوي خارج از درك و قدرت انسان مي‌باشد آينده او كه خلقي جديد كاملا متفاوت هم با اين خلق مي‌باشد در راه است از آيات بعد استفاده مي‌شود كه دانه‌اي كه در خاك مي‌رود با گياهي كه از آن مي‌رويد كاملا متفاوت بوده گرچه همانست با همان خصوصيات قبلي اما نه آنست چون خصوصيات ديگري پيدا كرده انسانهائي هم كه به خاك مي‌روند وقتي سر از خاك برداشتند در قيامت در عين اينكه همان انسان است اما با خصوصيات و شرايطي متفاوت كه ننشئكم فيما لا تعلمون

حيات زمين  ، حيات انسانها در زندگي ، حيات در قيامت

حيات زمين

وَاللَّهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ ( فاطر 9 )

خداوند است كه مي‌فرستد بادها را تا حركت دهند ابرها را تا آبياري كنند(ببارند) و زنده كنند زمينهاي خشك  و بدون گياه را پس از مرده بودن نشور و زنده شدن در قيامت اين چنين است. در سوره ق11 پس از بيان آمدن باران و سبز شدن گياهان ميگويد(كذلك الخروج) و در سوره فصلت39 پس از همين مقدمه گويد(إِنَّ الَّذِي أَحْيَاهَا لَمُحْيِي الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ )

همان كسي كه زنده مي‌كند زمينهاي مرده را حتما زنده مي‌كند مردگان را كه او بر هر چيزي تواناست.

پس حيات زمين و زنده شدن آن بوسيله باد و ابر و باران انجام مي‌گيرد كه تخمه‌ها و ريشه  گياهان موجود در زمين به جنبش در امده و  سبز شد و موجب حيات زمين مي‌گردد اما زنده شدن مردگان كه نشور و خروج و زنده شدن آنان مي‌باشد.مشابه همان زنده شدن زمين با مقدماتي كه انجام مي‌شود ذرات موجود از انسانها در دل خاك بحركت درآمده و زنده مي‌شوند كه ان ذلك علي الله یسیر

و حيات انسانها در زندگي دنيا(من عمل صالحا من ذكر  او انثي و هو مومن فلنحیینه حيوه طيبه) هر كه عمل خوبي انجام دهد چه مردو  چه زن بشرط داشتن ايمان او را حتما زنده مي‌كنيم به زندگي پاكيزه عمل وقتي صالح است كه بر خواسته از ريشه ايماني باشد  و گرنه نمي‌تواند صالح باشد و حيوه طيبه همان آرامش روحي و اميد و توكل بر خداوند و خود را از او دانستن مي‌باشد كه اين مربوط به زندگي دنيائي و گر نه اجر عمل صالح مربوط به آخر ت است ضمنا صلاحيت عمل همان پذيرفتن دعوت و دستورات می باشد  و گرنه نمي‌تواند صالح باشد و حيوه طيبه همان آرامش روحي و اميد و توكل بر خداوند  و خود را از او دانستن مي‌باشد كه اين مربوط به زندگي دنيائي بوده  و گر نه اجر عمل صالح مربوط به آخر ت است ضمنا صلاحيت عمل همان پذيرفتن دعوت و دستورات  الهي است كه اذا دعاكم لما يحييكم پس عمل به دستورات الهي همان عمل صالح است كه موجب حیات طيبه در دنيا و اجر جزيل در آخرت مي‌باشد.

ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

تعبير(انبئكم) و (ننبئكم) و مشتقات آن در بيش از بيست مورد در قران گواه آن است كه حقيقت اعمال در قيامت آشكار مي‌گردد و آنچه ما در اينجا  از اعمال ظاهري انجام مي‌دهيم حقيقت آن برايمان آشكار نيست چون اگر از حقيقت آن خبر مي‌داشتيم و مي‌فهميديم ارجاع به قيامت نميداد الّي مرجعكم فانبئكم كه پس از رجوع بحق حقيقت و باطن اعمال خود خبردار مي‌شويم توضيح- همانگونه كه عمل كشت گندم و امثاله با برداشت آن و. كيفيت آن مغاير است آن يكي پاشيدن بذر و فراهم شدن رزق مي‌باشد كه از نظر فرد ناآگاه دانه زير خاك كردن هدر دادن است غافل از آنكه كسي كه مي‌كارد مي‌داند و اميد چندين برابر شدن آنرا دارد. از این جهت فرد مومن انفاق مي‌كند در عين اينكه شايد خودش نياز داشته باشد بدون آنكه بخواهد كسي متوجه شود و يا ببيند زيرا توجه ديگران و اخفاء آن تاثيري در كار او ندارد او خوشه‌هاي آينده را مي‌بيند نه نگاه بينندگان را. وقتي مومن ثمره اعمال خود را در آخرت مي‌بيند حسرت مي‌خورد كه چرا بيش از اين مي‌توانسته و انجام نداده و غير مومن كه عمل صالحي ببار نياورده اعمال ظاهري او هم هباء منثورا مي‌گردد. الدنيا مزرعه الاخره

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا

أُولَئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا ( کهف 105)

چه بسيارند كساني كه ز حمت كشيده و كار مي‌كنند و مي‌پندارند كه كار خوب مي‌كنند(اما چون نه علم دارند و نه از عالم استمداد مي‌كنند) هيچ وزني براي اعمال آنان نخواهد بود چقدر مال و عمر خرج مي‌كند براي چيزي كه مرضی خدانيست اما چون علم و آگاهي ندارند آنرا عمل خير دانسته در صور تيكه نيت خير داشتن كافي در خير بودن عمل نيست همانطور كه عمل خير را به نيت غير خدا انجام دادن خير نيست پس عمل خير با نيت خير عمل صالح  مي‌گردداصحاب سعير مي‌گويند اگر گوش داده بوديم و درك كرده بوديم از اصحاب سعير نبوديم فَاعْتَرَفُوا بِذَنبِهِمْ فَسُحْقًا لِّأَصْحَابِ السَّعِيرِ

بزرگترين حادثه قيامت(فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد)

و وجدوا ما عملو حاضراً  لا يغادر صغيره و لا كبيره الا احصيها

كار خدا براي خدا كردن                     عبادت

كار خدا براي غير خدا كردن                ريا و شرك

كار غير خدا براي خدا كردن                بي حاصل

كار غير خدا براي غير خدا كردن           دنيا

الناس موتي و اهل العلم احياء

مردم عموما مرده‌اند و دانشمندان زنده‌‌اند اين گفته مر بوط به زندگي دنيايي انهاست.نه پس از مرگ كه به غلط بر قبر بعض علما نوشته شده بگمان اينكه علماء پس از مرگ زنده‌اند در صورتيكه علماء هم مثل ديگران مرده و مي‌ميرند بنابراين معني صحيح آن است که در همين زندگي دنيائي آنان كه نادانند مرده‌اند همانند مردگان بدون خاصيت می زیند چرا كه روح خود را به دانش زينت نداده‌اند در حقيقت عالم در بين مردم همانند شخص بيداري است كه شاهد در خواب بودن ديگران است او مي‌فهمد كه مردم دچار چه خرافات و كارهاي ناروا و بيهوده‌اي هستند در صورتيكه خود آنان نمي دانند زنده بودن عالم نه پس از مرگ كه در زندگي است

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُم لِمَا يُحْيِيكُمْ – انفال 28

اي مومنين اجابت كنيد دعوت خدا و رسولش را به آنچه مايه حيات شماست اما چرا مردم نمي پذيرند چون آگاهي كامل از معني حيات و دين را ندانسته‌اند و بيشتر خود را سرگرم خرافات نموده‌ا ند و به همين جهت بيشتر دنبال افراد ساده انديش و خرافاتي را مي‌گيرند كه گفته شده دينداران دين ناشناس براي جامعه مضرند چرا كه دين دارند و مورد توجه عده‌اي هم هستند اما چون خودشان حقيقت دين را ندانسته و در جهل هستند. و چه بسا خود را عالم  هم مي‌دانند اما  ديگران را به گمراهي بيشتر سوق داده‌اند حضرت موسي عليه‌السلام از همراهي خضر از ا و مي‌خواست كه تعلمني مما علمت رشداً از آنچه در راه رشد به تو آموخته اند به من ياد بده يعني به دانسته‌هاي خود قناعت نبايد كرد چرا كه فوق كل ذي علم عليم اين همه كتابهايي كه بزرگان شيعه و غيره نگاشته‌اند كه اگر انسان تمام عمر را صرف مطالعه انها كند به جایی نمی رسد در محضر امام صادق(ع) كسي را تمجيد مي‌كردند كه چقدر نمازهاي طولاني مي‌خواند... فرمود عقل و آگاهي او چگونه است يعني غير از عمل رشد و آگاهي لازمست خودتان را بخواب و بي نيازي از علم و عالمان ندانيد دنبال رشد و علم و درك صحيح ديني باشيد.

روايات

يكي از ادله شرعي براي احكام و عبادات اسلامي سنت و رواياتي است كه از پيامبر و ائمه عليهم السلام به ما رسيده كه البته رواياتي براي ماقابل قبول و مورد عمل كه  اولا داراي سند صحيح و معتبر باشد و  ثانيا از لحاظ متن و محتوي معقول و ثالثا بر خلاف حقايق قرآني نباشد پس به صرف اينكه روايتي در كتابي هر اندازه نويسنده آن معتبر و معروف باشد نمي‌توان اتكا نمود بلكه با توجه به اينكه رواياتي از طرف افراد مجهول و يا مبهم و يا بدون سند درستي ذكر شده باشد كه ميدانيم افراد كذاب و يا جاعل در بين روات بوده نمي‌توان بهر روايتي تكيه نموده و آنرا براي عوام نقل نمود و آنان را به گمراهي كشاند و براي شناخت روات بايد به كتابهاي مربوطه كه درباره رجال و روات نوشته شده مراجعه نمود و پس از تشخيص صحيح از سقيم آنرا مورد نقل و عمل قرار داده مرحوم مجلسي اعلي الله مقامه در نوشتن كتاب بحارالانوار منظورش جمع روايات بودهنه آنکه هر چه ضبط کرده  صحيح بنظرش رسيده باشد مخصوصا كه در ذيل بسياري از ابواب بحار و رواياتي كه ذكر نموده بعنوان (بيان) اظهار نظر نموده و دربعض آنهاخدشه نموده و براي شناخت ان مرحوم بهتر است به كتاب مرات العقول كه بررسي روايات كافي نوشته مراجعه نمود كه به گفته مطلعين از شانزده هزار  روايات كافي نه هزار آنرا ضعيف و غير قابل قبول معرفي نموده و بگفته بعضي محققان روايات معلوم الکذب(از لحاظ محتوي) در كتاب كافي كه معتبرتريتن كتاب  روايتي شيعه مي‌باشد وجود دارد پس به صرف اينكه روايتي در بحار آمده و يا در اصول كافي وارد شده  نمي توان به صحت ان اعتماد نمود بلكه پس از بررسي سند آن بايد به محتوي و متن آن كه معقول بوده و مخالف قرآن نباشد دقت نمود سفيان ثوري گفته سي هزار حديث به نام جابر و از قول او ساخته كه ر وح جابر از آن خبر نداشته(اما بخاطر خوشنام بودن وي آنها را بنام او جعل كرده) كتابي است به نام مزار کبیرنوشته محمد بن المشهدي كه بيشتر زيارتنامه ‌هاي ساختگي با جمله‌هايي كفرآميز و وثواب زيارات را مجلسی از او نقل نموده و پس  از او در كتابهاي ديگر و از جمله مفاتيح آمده از جمله روايتي از بن سعد(مجهول الحال) در كافي از قول حضرت امير نقل كرده كه فرموده  سيقتل رجل من ولدي بارض خراسان بالسم ظلما اسمه اسمي و اسم ابيه موسي بن عمران الا فمن زاره في غربته غفرالله ذنوبه ما تقدم منها و ما تاخر (بنابراين يكبار زيارت ان حضرت براي امرزش گناهان گذشته و آينده كافي است) آيا اگر كسي در زمان حيات امام او را ميديد و زيارت مي‌كرد گناهانش آمرزيده مي‌شد؟ اين چه گناهانی است كه به اين سادگي آمرزيده شود.

و اين زيارت چه عبادتي است كه جبران تمام عبادات انجام نشده گذشته را مي‌كند و اگر طبق اين روايت مسئله اينطور باشد انجام عبادات كلا لغو است چرا كه با يكبار زيارت آن حضرت همه گناهان بخشيده مي‌شود.

معني و توضيح 1- راوي خبر ابن سعد (مجهول الحال ) گفته شده2- از حضرت امير نقل نموده كه فرموده بزودي مردي از فرزندان مرا در سرزمين خراسان از روي ستم بوسله ستم ميكشند هم نام من  و نام پدرش موسي(بن عمران) آگاه باشيد كه هر كه او را در غربتنش زيارت نمود(در زمان حيات يا پس از شهادت) گناهان گذشته و آينده‌اش را خداوند مي‌آمرزد

و نيز در مفاتيح آمده كه هركس حضرت امام رضا يا ديگر از ائمه عليهم‌السلام را زيارت كند و نزد ان نماز جعفر بجاي آورد در مقابل هر ركعتي ثواب هزار  حج و هزار عمره و هزار بنده كه در راه خدا آزاد كرده باشد و هزار مرتبه به جهاد قيام كرده باشد... داده مي‌شود؟

قضا و قدر

تقدير يعني اندازه دادن ، كه وقتي علل و عوامل براي پديد آمدن معلولی محقق شد یعنی  علت آن تامه شده و  تحقق معلول قطعی است که آن را قضا گویندپس هر حادثه واتفاق معلول علل و عوامل مخصوص بخود مي‌باشد كه اگر يكي از آن عوامل ناقص و نارسا باشد معلول پديد نمي‌آيد و به همين جهت وقتي معلول پديد آمد دليل تمام بودن علل آن حادثه مي‌باشد بيشتر مردم بخاطر ندانستن و جهل به عوامل آنرا به خداوند نسبت مي‌دهنددر صورتيكه خداوند خالق طبيعت و خواص اشياء و ارتباط آنهاست كه همه سنتهاي الهي هستند كه حاكم بر جهانند ( لن تجد لسنه الله تبدیلا )پس اگر كسي مريض شد مرض  او مربوط به علل و عواملی است كه خود او بوجود آورده و يا ارثي و يا محيطي كه خارج از اختيار خود او بوده و يا سوء تربيت و فقر و امثال آن مي‌باشد پس تقدير يعني اندازه دادن به علل و عوامل براي پديد آمدن حادثه از روي علم و آگاهي و يا از روي جهل و يا بي اختياری قضا يعني تحقق كامل علل و عوامل و نبودن مانع براي پديد آمدن حادثه‌ قطعي است و از جمله عوامل صدقه دادن-صله رحم-دعا و توجه به خداوند و فراهم نمودن اسباب و عوامل  طبيعي كه فوق همه عوامل اراده خداوند است كه اذ ا قضي امراً ان یقول له كن فيكون اينجا ديگر مسئله عوامل طبيعي در كار نيست بلكه بر خلاف عوامل طبيعي وفوق آن كار مي‌كند و همين است كه گاه دیده شده(امن يجيب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء)( نادی ربه نداء خفیا )

مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ ( نساء 74 )

هر خير و خوبي كه به انسان برسد از خداوند است و هر بدي كه به انسان برسد از خود اوست آنجا كه خير و خوبي به انسان برسد لطفي است از طرف خداوند كه انسان را در راه رسيدن به آن‌ از علم و آگاهي وفراهم كردن زمينه‌ها و شرايط مساعد ياري نموده و در مقابل هر بدي كه به انسان مي‌رسد در اثر جهل و ناداني پيروي نكردن از سنن الهي حاكم بر جهان مي‌باشد كه خلاصه آن مي‌شود جهل و ناداني و بي توجهي به عواقب كارها كه موجب افتادن در ورطه هلاكت و بدبختي براي شخص است كساني كه در خوردن و كاركردن و ر انندگي بي توجهي به شرايط و قوانين و مقررات خود را گرفتار مريض و معلوليت و بدبختي نموده و بدون آنكه خود را مقصر و يا ناآگاه بدانند آنرا به خواست خداوند انداخته و گله مي‌كنند كه چرا خداوند براي ما اينگونه مقرر و مقدر نمود در صورتيكه خود را بايد ملامت كنند كه از روي جهل و غرور و بي‌توجهي به چنين بلیه گرفتار آمدند.

پس رسيدن به هر خير و  خوبي لطف خداوند بوده كه انسان بايد در برابر آن شكرگذار بوده باشد و بداند كه  هر بدي و گرفتاري كه به انسان مي‌رسد اگر دقت كند مي‌فهمد كه از ناحيه جهل و ناداني راه را اشتباه رفته و چه بسا هوا وهوسهاي  زود گذر او را فريب داده در گذشته اگر فرزندي معلول به دنيا مي‌آمد آنرا به خواست خداوند مي‌دانستند و يا امتحان و آزمايش براي والدينش اما با پيشرفت علم و توان پيشگيري از بوجود آمدن فرزندان  معلول ديگر جائي براي متهم كردن خداوند باقي نمانده چرا كه با آزمايشهاي ژنتيكي و غيره مسئله را روشن مي‌كنند اين ناداني و جهالت است كه حوادث و مشكلات را به خداوند نسبت داده و خود را مبرا بدانيم كه اين خود جهالت دوم است.وقتی از اسباب و عوامل بي اطلاع بوديم حوادث را به اتفاق يعني بدون سبب مي‌دانيم در صورتي كه اتفاق را كسي مي گويد كه از اسباب و علل و عوامل حوادث ناآگاه است.

آدمی را بتر از علت نادانی نیست

هر حادثه و مصیبتی داراي علتي است

و چون در  گذشته علت و عوامل بسياري از حوادث و مصيبتهاو هر گونه اتفاقي را كه علت آنرا نمي‌دانستند به خداوند نسبت مي‌دادند و مي‌گفتند خواست خداست و يا مي‌گفتند اتفاق و تصادف مي‌باشد. (يقول الاتفاق جاهل السبب)  كساني معتقد به اتفاق و تصادف مي‌شوند كه جاهل به اسباب و علل هستند چرا كه هيچ معلول و حادثه‌اي اتفاقي نيست مگر آنكه علل و عواملي مخصوص بخود دارد چه اينكه ما آنها را بدانيم يا ندانيم اگر فرزندي متولد مي‌شود بخاطر عوامل وجودي اوست واگر معلول بدنيا مي‌آيد نيز مربوط به  عواملي است كه شايد پدر و مادر هم از آن بي‌ اطلاعند و از این جهت آنرا به خداوند نسبت داده بدون توجه به اينكه اين اعتقاد با عدالت خداوند  منافات دارد. مريضي‌ها داراي علت است و از همين جهت به پزشك مراجعه مي‌شود تا دفع علت كند پزشك شفادهنده نيست چرا كه ( اذا مرضت فهو يشفين) مريض شدن از طرف خود انسان است كه در اثر پر خوري و بي انضباطي و يا جهل به بسياري از مسائل بهداشتي و اندازه و نياز بدن و غذاشناسي و يا رعايت نكردن آنها بيماري عارض مي‌شود كه غالبا از ناحيه خود شخص مي ‌باشد اگرچه در بعضي موارد خارج از اختيار و انتخاب خود انسان بوده مثل امراض ارثي و غيره و معالجه مرض با مراجعه به پزشك جهت يافتن علت مرض و بهم خوردن تعادل مزاج مي‌باشد و پزشك با تشخيص مرض و علت آن و اينكه با چه دارويي مي‌توان تعادل را به مزاج بیرگرداند پس همانطور كه مرض علت دارد شفا يافتن نيز علت مي‌خواهد و اينكه وقتي من مريض مي‌شوم كه سبب مريض شدن از خودمن مي‌باشد دارو و خواص ادويه هم از خداست و كار پزشك تشخيص مرض يعني كمبود و نيز تشخيص و شناسايي دارو نیست كه آنرا علاج كند.(اذا عرفت ذلك فاعلم)

با توجه به مطلب فوق مساله مرگ هم از همين مقوله است يعني همينطور كه براي پيدايش و تولد يك انسان عوامل خاصي بايد وجود داشته باشد براي مرگ هم عواملي دانسته و يا نادانسته به اختيار و يا بدون اختيار و پديد آمدن اختلال در مزاج و عدم توانايي براي رفع آن موجب ناتواني پديد آمد و با از كارافتادن قلب از ضربان و ساير قسمتهاي مربوطه بدن مرگ فرا مي‌رسد پس مرگ هم مربوط به علل و عواملي است كه با تحقق آنها مرگ فرا مي‌رسد نه آنكه مرگ اشخاص مستقيما به خواست خدا منتسب گردد.و خداوند كه عالم به همه عوامل و علل مي‌باشد آنرا مي‌داند(نه آنكه مي‌خواهد)  (و عنده مفاتح الغیب لایعلمها الاهو ویعلم مافی البر و البحروما تسقط من ورقه الا یعلمهاولا حبه فی ظلمات الارض ولارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین )انعام

خداوند همه پنهانيها را به علم خود منتسب نموده نه به خواست خود.